
اطلاعات شهید :
نام و نام خانوادگی : محمدناصر ناصری

نام پدر : عباس
سن شهادت : بیست و یک
نام دانشگاه : مرکز تربیت معلم فردوس
رشته تحصیلی : آموزش ابتدایی
مقطع تحصیلی : کاردانی
زندگی نامه :
بیست و هفتم اسفند ماه ۱۳۴۴در روستای برون از توابع شهرستان بشرویه به دنیا آمد.پدرش آقا عباس دامدار بود و مادرش ماه بانو خانم نام داشت. وی سال ۱۳۶۲در مرکز تربیت معلم شهید مفتح فردوس دوره کاردانی رشته آموزش ابتدایی به عنوان دانشجو پذیرفته شد. چهارم دی ماه ۱۳۶۵در عملیات کربلای چهار به عنوان غواص خط شکن در منطقه شلمچه براثراصابت ترکش خمپاره به سر به درجه رفیع شهادت نائل آمد.پیکر مطهرش در زادگاهش به خاک سپرده شد
وصیت نامه :
هدف ازجبهه رفتن بنده حقیر اولاً دفاع از قرآن و اسلام و ثانیاً دفاع از نوامیس ملت مسلمان است. چرا در این موقع حساس که نیاز زیادی به نیرو است اصلاً عدهای از برادران توجهی ندارند و همیشه به فکر دنیا هستند؟ از کجا معلوم که ما تا چند لحظه دیگر زنده باشیم؟ چرا اینقدر به فکر دنیا هستند و اصلاً به فکر آخرت نیستند؟
وصیت نامه شهید محمد ناصری
تاریخ ۱۳۶۱/۰۷/۱۳
بسم الله الرحمن الرحیم
«الَّذِینَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَهً عِنْدَ اللَّهِ؛آنان که ایمان آوردند و هجرت نمودند و جهاد نمودند در راه خدا با مالهایشان و جانهایشان در نزد خداوند مقامهای بزرگی دارند»
هدف از جبهه رفتن بنده حقیر اولا دفاع از قرآن و اسلام و ثانیا دفاع از نوامیس ملت مسلمان است.
اینکه عـــــازم جبهه هستم و صـــدای ناصر ینصرنی امـــــام حسین زمــــــان را شنیدم در این مــــــاه کــــــه مـــــــاه محــــرم است دوباره قصد رفتن به جبهه را کــردم و بـــا خــــود فکر کردم چــــرا در این مــــوقع حســــاس کـــــه نیاز زیادی به نیرو است، اصلا عــــده ای از برادران توجهی ندارند و همیشه به فکر دنیا هستند، خوب چه معــــــلوم کــــه مــــا تا چند لحظه دیگر زنده نباشیم. چرا اینقدر به فکر دنیا هستید و اصلا به فکر آخرت نیستید.
ای کســــانی کــــه در مــــاه محـــرم به ســـر و سینه مــی زنید، حسین زمـــان تنهـــا است، احتیاج به شمــــایی کـــه داد می زنید و می گـــویید یا حسین، مـــا در کربلا نبودیم کــــه تو را یاری کنیم ولی امــــروز کربلا در ایران است و این مــــــوقع مـــــانند آن زمـــانی است کـــه حسین در کربلا در میان خیمــــه شب بود، یاران خــــود را جمع کردند و گفتند کـــه چراغهــا را خاموش کنند و بعدا فرمودند هر کسی می خواهد برود که عـــــده ای رفتند و عـــــده ای هم جــــان بر کف ماندند و روز عاشــــورا یکی یکی شهید شدند. اصلا چرا بعضی از افراد اینقدر از جبهه می گریزند و اصلا به فـــکر نیستند. اصلا چرا یک لحظـــــه به فــــکر این نیستند کـــه پست هـــا و مقــــام هــــــا(ی) دنیا رفتنی است؟ چرا یک لحظه به فکر آخرت نیستند؟
خوب در آخر چند کلمه برای پدر و مادرم:
پدر و مادر عزیزم اگر شما می خواستید که من برای شما خدمتی کنم ولی وقت نداشتم، اگر می خواستید و زحمت زیادی کشید(ید) تا من درس بخوانم و در آینده به شما هم کمک کنم ولی من در این موقع به ندای حسین زمان لبیک می گویم و من و ما به جبهه و برای دفــــاع می رویم تا دیگر برادران و خواهران بتوانند به راحتی درس بخوانند.
اگر می خواهید درس هم بخوانید خوب درس بخوانند. ای دانش آموزان که امید آینده کشور هستید و امام روی شما حساب کردند، خوب کوشش کنید و ما هم در جبهه می جنگیم تا شما به راحتی درس بخوانید.
خوب برادرانم، خواهش می کنم راه مرا ادامه دهید.
خوب از همه می خواهم مرا ببخشید و من هم از همه دوستان و آشنایان راضی هستم.
برادر شما – امضاء شهید ۱۳/۰۷/۶۱دیگران در باره شهید چه می گویند
مصاحبه
در باره شهید محمد ناصری
خاطرات همرزمان شهید محمد ناصری
راوی همرزم شهید
شرحی رسیدن به شغل آینده خودگام برمیداشت وی عشق به امام و شهادت او را بر آن داشت که در دوران تربیت معلم عازم جبهه بشود و در نهایت به آرزوی دیرینهاش که شهادت در راه خدا بود نائل بشود.
- شهید ناصری فردی کاملاً قانع و صبور بود، اگر گرفتاری در زندگی داشت سعی میکرد خودش آن را حل کند و هیچ گاه حاضر نمیشد دوستان یا خویشان خود را در جریان قرار دهد که مبادا آنها ناراحت شوند. در ادامه میافزاید ایمان و اعتقادش نسبت به انقلاب و نظام اسلامی بسیار قوی بود و از غیبت و دروغ گفتن جداً خودداری میکرد و حتی اگر ما هم میخواستیم غیبت کنیم ما را منع میکرد و بیشتر اوقات ما را به ترک محرمات و انجام واجبات دعوت مینمود و با جرأت میتوانم بگویم تنها فردی که مشوق بنده در کارهای خیر بود شهیدناصری بود وی در گفتار و رفتار بسیار صادق بود هرگز دروغ و افترایی از او نشنیدیم بسیار متین و خوش برخورد بود و حتی در ورزش هم یکی از افراد نمونه محسوب میشد.
مصاحبه با والدین شهید محمد ناصری
راوی والدین شهید
الف. دوره کودکی(تولد تا شش سالگی)
- چه خاطرات خاصی از دوره ی پیش از تولد و بعد از تولد شهید دارید؟
پیش از تولد شهید پدر شهید در خواب می بیند پس از این که مدت دو سال منتظر اولاد دار شدن همسرش بود خداوند فرزندی به او عطا کرد که نامش محمد است. لذا پس از تولد فرزندش نام شریف محمد را برای او انتخاب کرد. - مستاجر بودید یا منزل شخصی داشتید؟
در زمان تولد شهید زندگی عشایری داشتیم. - چه خاطرات دیگری از آن دوران دارید؟
مادر شهید: هنگامی که شهید ۲ ساله بود روزی در تنور نان پخته بودم و آتش از تنور خارج کرده بودم که ناگهان پسرم از ناحیه پای راست و دست راست دچار سوختگی شد که تقریبا پس از یک ماه بهبودی حاصل شد.
ب. دوران نوجوانی اول: - رابطه ی او با معلمین و اولیای مدرسه چگونه بود؟
بسیار خوب و صمیمی بود و دانش آموز درس خوانی بود. - در آن سنین روابطش با کودکان دیگر و دوستان و هم بازی هایش چگونه بود؟
بسیار به ورزش علاقه داشت و با دیگر دوستانش بسیار گرم و عاطفی رفتار می نمود. - معمولا اوقات فراغت خود را چگونه می گذراند؟
در کوره پزخانه کار می کرد و در ایام فراغت مشغول چرانیدن گوسفندان بود. - آیا رفتارش با رفتار دیگر کودکان شما تفاوتی داشت؟
پدر شهید: خیلی فرق داشت. همیشه در خانه به من و مادرش توصیه می کرد که مواظب باشید غیبت صورت نگیرد.
مادر شهید: پسرم خانه را جارو می کرد و از میهمانان پذیرایی می کرد و بیش تر در کار خانه او یار و کمک من بود.
ج. دوران نوجوانی دوم: - در این سنین شهید به چه کاری مشغول بود؟ آیا فقط تحصیل می کرد؟
مدت چهار سال تعطیلات تابستان را در کوره پزخانه مشغول کار بود و علاوه بر تحصیل همیشه کار می کرد. - وضع درسی او چگونه بود؟ میزان رضایت مربیان مدرسه از او تا چه حد بود؟
خوب بود. مربیان آموزشگاه از وی راضی بودند. - در آن دوران اوقات فراغت خود را بیش تر به چه کاری می گذراند؟
در اوقات فراغت بیش تر در مسابقات دو شرکت می نمود و چند بار مقام اول را در بشرویه به دست آورد و در مسابقات استانی در شهر سبزوار مقام سوم را کسب نمود و مدال برنز را به دست آورد. - رابطه اش با شما و خواهر و برادرانش چگونه بود؟
رابطه اش با همگی به خصوص من و پدرش خوب بود. - عکس العمل شهید نسبت به رفتار غیر منطقی و خلاف افراد و عقاید انحرافی و یا مخالفین چگونه بود؟
بدون این که به ما بگوید به مقامات مسئول اطلاع می داد تا از طریق قانون پیگیری شود. - به چه مواردی حساس بود و عصبانی می شد؟
در خانه عصبانی نمی شد و حتی پدرش را به صبر توصیه می کرد. - خاطرات دیگری به یاد دارید؟
این فرزندم همیشه باعث تقویت روحیه من و یاور من و پدرش در مشکلات بود.
د. دوران جوانی(هجده سالگی تا ازدواج) - در این دوره شهید به چه کاری مشغول بود؟
دانشجوی تربیت معلم بود. - خدمت سربازی خود را چگونه گذراند؟
چون دانشجوی تربیت معلم بود از سربازی معاف بود. - جاذبه و محبوبیت شهید در بین مردم در چه حد بود؟
او فردی دوست داشتنی بود. - عکس العمل او در برابر شداید و مشکلات چگونه بود؟
بسیار صبور و پر طاقت بود. - چه آرزوهایی داشت؟
بزرگ ترین آرزوی شهید این بود که تا وقتی جنگ ادامه دارد باید در جبهه حضور داشته باشد. - دوست داشت در آینده چه کاره شود؟
معلم.
و. اعتقادی و سیاسی: - در خصوص معرفت و ارادت و اظهار محبت شهید نسبت به اهل بیت علیهم السلام و توسل وی به ائمه اطهار توضیخ دهید.
در هیئت مهدیه(صاحب الزمانی) مشغول زنجیرزنی بود. غیر از آن در مراسم های مذهبی و اعیاد فعالیت چشم گیری داشت. - توجه و دقت شهید نسبت به انجام فرائض و عبادات چگونه بود؟
در کلاس پنجم قرآن و مفاتیح و کتاب صد کلمه را فرا گرفت. - انس و علاقه شهید با قرآن کریم و ذکر خدا چگونه بود؟
هیچ گاه او را برای نماز صبح بیدار نکردیم همیشه به موقع جهت ادای فرائض بیدار می شد. - ولایت پذیری و تبعیت از حضرت امام چگونه بود.
شهید از جبهه نامه ای در مورد ارادت به امام خمینی نوشته بود و همیشه یادآوری می کرد که ما باید حسین زمان را یاری کنیم.
ز. دفاع مقدس: - نظر شهید درباره ی جنگ چه بود؟
جنگ را افتخار می دانست و آن را میدانی جهت نزدیک شدن به خداوند یگانه می پنداشت. - چه شد که به فکر رفتن به جبهه افتاد؟ اولین بار در چه سنی اعزام گردید؟
در بسیج اسم نویسی داشت. یک روز که می خواست اعزام شود از فردوس او را برگردانیدند. بار دیگر کفش پاشنه دار پوشید تا بتواند با اضافه نمودن قدش به جبهه اعزام شود. - حضور در جبهه و شرکت در عملیات چه تغییر و تحول روحی در شهید ایجاد کرده بود؟
هرچه در جبهه بیش تر شرکت می کرد از نظر بدنی و روحی قوی تر می شد و مردم می گفتند این پسر شما هرچه به جبهه می رود سرحال تر می شود.
۴.چه صحبت ها و توصیه هایی در ایام دفاع مقدس به شما و دیگران داشت؟
همیشه سفارش می کرد که باید جبهه ها از هر نظر تکمیل باشد. - دیدگاه و نظر وی در ارتباط با شهید و شهادت چه بود؟
دفعه آخر که می خواست به جبهه برود از دوستش محمدتقی جوادی خداحافظی کرد. دوستش به او می گوید تو معلم هستی و چند بار به جبهه رفته ای. او در پاسخ می گوید: من می خواهم در بهشت معلم باشم. - نحوه ی شهادت وی چگونه بود؟
در موقع شهادت سر و بدن از دست داده بود. لباس غواصی به تن داشت و پاهایش سوخته بود. گویا با راکت دشمن به شهادت رسیده بود. - از رویاهای صادقانه بعد از شهادت ایشان بگویید.
پدر شهید: یک شب پسرم را با لباس سفید در حالی که در صف مقدم با عراقی ها می جنگید در خواب دیدم. چند روزی گذشت و خبر پیدا شدن جنازه اش را آوردند.
مصاحبه با دوست شهید محمدناصری(آقای علیزاده)
راوی دوست شهید
- از چه زمانی و چگونه با شهید آشنا شدید؟
از کودکی و زمانی که دوران ابتدایی را شروع کردم و لازم است به اطلاع برسانم که ایشان با توجه به این که در کل دوران تحصیل یک کلاس از بنده جلو بود ولی از دو همکلاسی به هم نزدیک تر بودیم و علت آشنایی بیش تر این بود که در یک محل بودیم. - عکس العمل شهید نسبت به رفتار غیر منطقی و خلاف افراد و عقاید انحرافی چگونه بود؟
در حد توان نسبت به توجیه آن ها به راه راست اقدام و در رابطه با افراد منحرف و مخالفین بسیار سخت گیر و از معاشرت با آن ها خودداری می کرد. - انگیزه او از رفتن به جبهه و شرکت در جبهه چه بود؟
دفاع از مملکت اسلامی و انجام وظیفه ی انسانی بود. یادم می آید سال ۶۰ تا ۶۱ نامبرده را به جبهه اعزام نمی کردند بارها مادرش برای دفاع از ایشان به سپاه می آمدند و با قاطعیت اعلام می کردند حتما محمد را باید اعزام کنید. - در بحران ها و مشکلات سخت و خطرناک چه می کرد؟
فردی بود کاملا قانع و در برابر مشکلات بسیار صبور بود. اگر گرفتاری و یا مشکلی داشت خود سعی می کرد به حل آن اقدام نماید و هیچ گاه حاضر نمی شد دوست و یا اقوام خود را در جریان موضوع قرار دهد که مبادا ناراحت شوند. - در کار جمعی چگونه عمل می کرد؟
در جمع زود با دیگران انس می گرفت. بارها می شد که تنها از بشرویه به جبهه اعزام می شد و بعدا که در جبهه او را زیارت می کردم می دیدم دوستانی دارد که همه را برادر واقعی خود صدا می زند و همه از وی رضایت داشتند. - خصوصیات و ویژگی های شهید:
-روحیات معنوی:
ایمان و اعتقادش نسبت به انقلاب و نظام اسلامی بسیار خوب و از غیبت کردن و دروغ گفتن جدا خودداری می کرد حتی اگر می خواستیم غیبت بکنیم ما را منع می نمود. بیش تر اوقات ما را دعوت به ترک محرمات و انجام واجبات می کرد و با جرات می توانم بگویم تنها فردی که مشوق بنده در کارهای خیر بود شهید ناصری بود.
-اخلاقیات و منش، رفتار و گفتار و وفای به عهد:
در گفتار و رفتارش کاملا صادق بود و هرگز دروغ یا افترائی از وی نشنیدم. بسیار متین و خوش برخورد بود. حتی در صحنه های ورزشی یکی از افراد نمونه بود.
-اهمیت به قرآن کریم و ذکر و یاد خدا و راز و نیاز:
کاملا به قرآن مسلط بود و در دعاها و نماز جماعت حتما شرکت می کرد. بارها شاهد خلوتش با خدا متعال و نماز شبش بوده ام. همه چیزش عبادت بود و رضایت معبودش.
-شجاعت و شهامت و پذیرش مخاطرات:
فردی کاملا شجاع و با خدا بود. از اول خدمتش در جبهه که فکر می کنم حدودا به سی یا سی و پنج ماه می رسید بیش تر این مدت تخریب چی بود و حتی در نوبت آخر که به درجه رفیع شهادت نائل آمد به عنوان مسئول گروه یا تیم بود که شهید شد. لازم به توضیح است که غیر ممکن بود شهید ناصری در جبهه باشد و در عملیاتی شرکت نکند.
-تبعیت و اطاعت پذیری از مافوق:
کاملا مطیع و مقید بود و به دستورات مافوق خویش احترام می گذاشت و دستورات را کاملا اطاعت می کرد.
-دلسوزی و مسئولیت پذیری:
نسبت به کارش و مسئولیتی که بر عهده داشت کاملا مقید بود. حتی در قبل از حضورش در جبهه و زمانی که با بنده در کوره های آجرپزی کار می کرد هدفش درست انجام دادن کاری بود که به وی محول می شد.
-ولایت پذیری، عشق به حضرت امام(ره) :
تنها خواسته اش زیارت و دیدار امام راحل بود و مانند این بود که عشق امام با پوست و خونش عجین شده است.
-جاذبه و محبوبیت شهید در میان مردم چگونه بود؟
رفت و آمدش در محل مناسب، پوشش وی اسلامی، وضعیت ظاهری وی کاملا اسلامی بود. همه مردم از او رضایت کامل داشتند و اخلاق و رفتارش زبانزد خاص و عام بود. - چه آرزوها و خواسته هایی داشت؟ بزرگ ترین آرزویش چه بود؟
بزرگ ترین آرزویش یکی این که دچار گناه و معصیت نشود و دوم زیارت امام راحل(ره) - ایشان چند بار در زمان حضور در جبهه مجروح شدند؟
فکر کنم دو نوبت و در زمانی که مجروح شده بود من پیشش نبوده ام. یک نوبت تیر به پایش اصابت کرده بود و یک نوبت دیگرش موج انفجار بوده است. - در خصوص روحیه ی شهادت طلبی، عشق و علاقه ی وی به شهادت توضیح دهید.
از اول حضورش در جبهه دم از شهادت و دیدار معبود می زد و سرانجام به آرزوی دیرینه اش رسید. همیشه می گفت خوش به حال فلانی که شهید شد. - آخرین کلمات و سفارشات و وصایای شهید را ذکر کنید.
در آخرین نوبت که می خواست به جبهه برود یعنی هشت یا ده روز مانده به اعزام سپاهیان محمد شب ساعت ۱۰ یا ۱۱ شب بود که بنده را به کناری کشید و گفت: عباس بگو اگر من این نوبت شهید شدم چه نوحه ای در تشییع جنازه ام خواهی خواند و بنده هم با تندی جواب شهید را دادم و با اصرار زیاد او و حتی به خدا مرا سوگند داد و من هم برای این که او را ساکت کنم گفتم فلان نوحه. در روزی که سوار بر اتوبوس با شهید روایتی در صندلی های آخر اتوبوس بودند رو به من کرد و گفت: قولی که به بنده دادی فراموش نکنی و حتما خودش می دانست که این نوبت به شهادت خواهد رسید و حتی در آخرین نامه ای که دو روز مانده به شهادتش و آغاز عملیات کربلای ۴ برای بنده نوشته بود برایم روشن بود که محمد این نوبت از جبهه برنمی گردد و بی سر به لقای یار خواهد شتافت. - نحوه شهادت او را توضیح دهید.
در عملیات کربلای ۴ شهید شد و متاسفانه بنده افتخار حضور در این عملیات را نداشتم. - آن چه از حالات روحانی، رویاهای صادقانه ی شهید را که مطرح شده است بیان نمایید؟
هرچه از خصوصیات معنوی و اخلاقی وی بگویم باز کم گفته ام. سال ۶۷ در منطقه ی عملیاتی شلمچه محل شهادت وی در عالم خواب شهید ناصری را دیدم که به خانه بازگشته و مهمانی با شکوهی در خانه شان است و شهید ناصری هم به مردم خوش آمد می گوید. بعد از اتمام مجلس رو به من کرد و گفت: باید بروم، گفتم بعد از چند وقت آمدی پیش پدر و مادرت بمان. گفت: من دیگر نمی توانم در این جا بمانم و جایم در شلمچه خالی و دوستان چشم به راهم هستند و بعد از خواب بیدار شدم و همان طور که در اول گفتم شهید ناصری بدون سر وارد زادگاهش شد. شاید مصلحت بر این بود که مانند جدش حسین(ع) بدن در جایی و سر در جای دیگر باشد.
مصاحبه با برادر شهید محمد ناصری(آقای حسین ناصری)
راوی برادر شهید
- آیا رفتارش با رفتار دیگر برادران شما تفاوتی داشت؟
با توجه به این که برادر بزرگ تر من بود و بقیه برادرانم کوچک بودند نمی توان مقایسه ای نمود ولی همیشه رفتارش از هر لحاظ الگویی بود برای من و دیگر برادرانم. از لحاظ تقوی و حسن برخورد، احترام به پدر و مادر، توجه به درس، شرکت در فعالیت های اجتماعی و … . مشخصه بارز اخلاقی وی تواضع بیش از حد او بود که از دیگر برادرانم در حال حاضر تمیز داده می شود. - به چه چیزها و افرادی علاقه داشت؟
بیش ترین علاقه وی به عبادات و مراسم مذهبی بود به طوری که در همان اوان کودکی با توجه به شدت علاقه ای که به فراگیری قرآن داشت تواست خواندن قرآن را فرا بگیرد و از همان زمان هیچ وقت از نماز سر وقت غافل نمی شد و به محرم و مراسم مذهبی بسیار علاقه داشت به طوری که برای فرا رسیدن محرم و شرکت در مراسم خاص این ایام ثانیه شماری می کرد و بیش ترین علاقه وی در این دنیا به چهارده معصوم به خصوص به امام حسین(ع) بود به طوری که با بردن نام امام حسین(ع) اشک از چشمانش سرازیر می شد. از موقعی که امام(ره) را شناخت بسیار به ایشان علاقه پیدا کرده بود به طوری که هر روز که از بیرون به خانه می آمد چندین عکس مختلف امام به خانه می آورد و به در و دیوار اتاق ها می چسباند و با توجه به این که بعد از انقلاب پدرم تلویزیون خریده بود به سخنان آن حضرت به دقت گوش می سپرد. - چه آروزها و خواسته هایی داشت؟ بزرگ ترین آرزویش چه بود؟
آرزوهای او بیش تر جنبه ی معنوی داشت. دوست داشت که مردم جامعه و شهرش کم تر به مادیات توجه کنند و بیش تر در جهت قرب به باری تعالی قدم بردارد و ذخیره ی معنوی خود را برای جهان دیگر افزایش دهند به طوری که در وصیت نامه خود به این نکته اشاره کرده است که بزرگ ترین آرزویش پیروزی اسلام و انقلاب اسلامی و جهانگیر شدن این انقلاب بود به طوری که یک روز که در جمعی با دوستان از جمله شهید روایتی و چند تن دیگر از دوستان که زیاد به جبهه اعزام می شدند بودیم شهید روایتی اظهار داشت که من خیلی مایلم که شهید شوم ولی برادرم اظهار داشت مهم انجام وظیفه است و این که ما که به جبهه می رویم با قدرت و با تمام توان بجنگیم و راضی به رضای خداوند باشیم چه پایان کار شهادت باشد چه اسارت و پیروزی. - چه شد که به فکر رفتن به جبهه افتاد؟
با توجه به شدت علاقه ای که به انقلاب و امام(ره) پیدا کرده بود و علاقه ای که از قبل نسبت به چهارده معصوم به خصوص امام حسین(ع) داشت از همان ابتدای تشکیل بسیج در بسیج ثبت نام نمود و شب ها جهت فعالیت هایی که تعیین شده بود به بسیج می رفت تا این که شور رفتن به جبهه به سرش افتاد، در حالی که هنوز حدود یک سال از شروع جنگ نگذشته بود. به همین منظور جهت رفتن به جبهه و فرا گرفتن آموزش نظامی ثبت نام نمود ولی به جهت جثه کوچک و کمی سن از اعزام او خودداری نمودند. ۳ یا ۴ مرتبه دیگر به همین ترتیب از اعزام او خودداری نمودند تا این که بالاخره توانست سعادت حضور در جبهه را پیدا کند. - مختصری را جع به فعالیت های شهید در زمان قبل از انقلاب و بعد از انقلاب توضیح دهید.
با توجه به این که قبل از انقلاب هم من و هم برادرم سن کمی داشتیم و در شهر ما فعالیت های سیاسی به جهت آگاهی کم مردم رواج نداشت، بیش تر در فعالیت های مذهبی شرکت می کرد تا این که یک یا دو سال قبل از پیروزی انقلاب راهپیمایی ها آغاز شد و برادرم با شرکت گستره در راهپیمایی ها و تشویق دوستان و خانواده سهم مهمی داشت. بعد از پیروزی انقلاب نیز همواره در فعالیت های سیاسی موجه حاضر بود به طوری که از همان ابتدای تشکیل بسیج در بسیج ثبت نام نمود و فعالیت های زیادی می کرد. همچنین در اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان در اوایل پیروزی انقلاب با شهیدان صفری، نادری و رضا طاووسی و بقیه دوستان شرکت داشت و از موسسین اتحادیه بود. - مختصری راجع به نحوه ی رفتارش با پدر و مادرتان توضیح دهید.
بسیار به پدر و مادرم احترام می گذاشت و همواره نیز به من و دیگر برادرانم توصیه می کرد که از احترام به پدر و مادر غافل نشویم به طوری که هنگام ورود پدرم به خانه اگر نشسته بود بلند می شد و بسیار به پدر احترام می کرد و همیشه با اخلاق خوش و خنده رویی جواب سخن های پدر و مادر را می داد و از هر کاری که به وی ارجاع می شد سر باز نمی زد. - چه صحبت ها و توصیه هایی به شما و خواهرانش می کرد؟
توصیه های وی به من و دیگر برادران و خواهرم این بود که اولا تقوا را پیشه خود بسازیم و از نماز و سایر عبادات غافل نشویم و دیگر شرکت در مراسم مذهبی، همچنین دفاع از انقلاب و پیروی امام(ره) و جلوگیری از کم رنگ شدن ارزش های انقلاب، احترام به پدر و مادر، شرکت در فعالیت های اجتماعی و ورزشی، حسن خلق و گشاده رویی در برخورد با مردم از جمله توصیه های شهید بزرگوار به من و دیگر برادرانم و نیز خواهرم بود. - چه خاطرات دیگری از شهید به یاد دارید؟
از خاطرات شهید که در حال حاضر به یاد دارم این است که چندین شب که من به دلایلی از خواب برخاستم مشاهده می کردم که شهید در نیمه های شب در حال نماز شب خواندن و راز و نیاز با خداست و این قدر آرام در حال انجام عبادت بود که مزاحم خواب دیگران نشود و دیگر این که شهید بسیار متواضع بود به طوری که هر وقت از او می پرسیدم که در جبهه چه کاری انجام می دهد جواب می داد خدمتگذار بسیجیان هستم و با توجه به این که تخریب چی و غواص بود هیچ وقت از کارهایی که انجام می داد و مشکلاتی که داشت تعریف نمی کرد. بعد از شهادت او ما تازه فهمیدیم که غواص و تخریب چی بوده است و در آخرین عملیات نیز فرماندهی دسته ای از غواصان را به عهده داشته است.
خاطره ی دیگری که از تواضع شهید حکایت می کند این است که در یکی از شب ها که در پایگاه بسیج با جمعی از دوستان نشسته بودیم، یکی از دوستان که به زور و قدرت بدنی خود می بالید از شهید دعوت به کشتی گرفتن نمود چون شهید قدرت بدنی خوبی داشت و در آن جمع تقریبا از همه قوی تر بود. به علت اصرار زیاد آن دوستمان شهید حاضر شد با وی کشتی بگیرد. بعد از یکی دو دقیقه که با هم سر شاخ بودند سرانجام برادرم طوری وانمود کرد که طرف مقابل توانسته است او را خاک کند به طوری که همه ما که در جمع بودیم خیال کردیم که واقعا شهید در برابر حریفش نتوانسته پیروز شود. بعد از چند روز همان دوستی که اشاره کردم به او برخوردم وی گفت که شهید در یک جلسه خصوصی و بدون حضور کسی او را به راحتی خاک کرده و پیروز شده و آن حرکت را برای این که غرور من جریحه دار نشود انجام داده است. شهید در تمام مسابقات دو و میدانی سطح شهرستان همواره مقام اول را از آن خود می کرد و یک دفعه که تیم شهرستان جهت شرکت در مسابقات استان اعزام شده بود توانست با دریافت مدال برنز و مقام سومی استان خراسان افتخاری برای شهر و دیار خود به ارمغان آورد. او از کار سخت واهمه ای نداشت و به کارهای سخت کوره پزخانه و کشاورزی می پرداخت و این همه از روحیه والای او و خلق و خوی نیک و جوانمردانه اش منشا می گرفت.
دفتر خاطرات
یادنامه شهید محمد ناصری
دفترچه خاطرات شهید محمد ناصری
در تاریخ ۶۱/۵/۶ بود که برای اولین بار به جبهه اعزام شدم. در این راه تا مقداری رنج و مشکلاتی کشیدم چون برای اولین بار بود که به جبهه رفته بودم و این دفعه بعد از چند روزی که در اهواز بودم بعداً به خرمشهر اعزام شدیم و در این شهر خونین قیام در حدود چهل روز بودیم. بعداً در حدود ۱۵ روز به خط رفتیم چون تیپ ۲۱ امام رضا در آن وقت خط نداشت ما را به خط دوم بردند و در هر چند روز به خط می رفتیم تا خوب آشنا شویم.
شب جمعه بود و دعای کمیل می خواندیم در این موقع من نگهبان بودم که ناگهان صدای گریه بچه ها خصوصاً شهید رضا طاووسی بلند شد. من رفتم و پرسیدم، گفتند که یکی از بچه ها با امام زمان ملاقات کرده است.
کم کم ما به خرمشهر آمدیم و از آنجا به اهواز و کم کم به بستان می آمدیم بعد از یک یا دو هفته برای دومین بار به نفت شهر رفتیم بعداً برای سومین بار به جنوب اعزام شدیم در اینجا بود که برادر میرزایی آمدند و سخنرانی کردند برای تخریب و من هم برای انجام وظیفه و برای خدمت به اسلام و قرآن و برای اینکه بهتر بتوانم دِین خود را نسبت به انقلاب ادا کنم به تخریب آمدم.
در حین آموزش بودیم که به وسیله یک یا چند تا از برادران یک مین به نام مین سوسکی منفجر شد. در این موقع هم بچه های تخریب به صورت گروهها ۱۰ یا ۸ یا ۵ نفری دور هم نشسته بودیم که ناگهان صدای انفجار که در فاصله دو یا سه متری من بود شنیدم و ناگهان دیدم بچه ها نقش بر زمین شدند و خون ها جاری شد. یکی از امدادگران زود به بچه ها رسیدگی کرد و در همانجا بود که یکی از برادران به نام خداپرست شهید شد و بعداً در بیمارستان سه نفر دیگر، به این ترتیب ۱۴ نفر زخمی شدند و ۴ نفر شهید شدند از این انفجار.
حمله مقدماتی بود و ما گروه بندی شدیم، عده ای از برادران رفتند به گردانها ولی بعداً بازگشتند. در این مرحله بود که واحد ما یک شهید داد و آن هم راننده بود که بوسیله راکت که به وسیله هواپیما عراقی انداخته شده بود شهید شد.
بعد از حمله به مرخصی آمدیم و دوباره به جبهه اعزام شدیم و باز هم به واحد تخریب آمدم و در مرحله اول والفجر به عنوان پشتیبان از من استفاده شد. در این حمله برادران علی وکیلی و پور قلی و شیرزاد و دوست حصار و صادقی و اصلاحی و حیدری شهید شدند البته از واحد تخریب.
بعداً به مرخصی آمدیم و دوباره اعزام شدم و باز هم به واحد تخریب آمدم. این دفعه فرق می کرد بعد از ۲ یا ۲۵ روز از جنوب به غرب آمدیم و در آنجا به سنگر سازی، سنگر که درست شد برادران دیگر هم آمدند و در آنجا آموزش های زیادتری می دیدیم.
یک روز به شنا رفتم که می خواستم غرق شوم که یکی از برادران مرا نجات داد در غرب یا مهران بود که چند شبی من هم به شناسایی رفتم. یک روز کارگروهی کردیم که یکی از برادران به نام شهید غلامی آمد و می خواست ما را بهتر آشنا کند.
{…}
در این حال مین پونزی، چوب آن در دستم بود که ناگهان منفجر شد که چون خرج نداشت فقط دست مرا زخم کرد. بعد از دو یا سه ماهی بود که ما را گروه بندی کردند برای حمله و گروه ما که فرمانده آن جنگلی بود بنا بود که می خواستم چند پایگاه عراقی را منهدم کنیم و دوباره باز گردیم بعداً برادر شهید انصاری مسئول گروه ما شد.
خب از خداحافظی بچه ها برای شما بگویم. برادران از گردان ها به وسیله فرمانده تخریب به نام رحمانی جمع شدند برادر رحمانی سخنرانی کردند و از بچه ها خواستند که آنها را ببخشند و قول شفاعت گرفتند. بچه ها مانند ابر نو بهار گریه می کردند و یکدیگر را در آغوش می گرفتند و یکی می گفت شفاعتم یادت نرود، یکی می گفت سلام مرا به دیگر شهیدان برسانید و یکی هم می گفت مرا ببخشید. خلاصه بعد از نیم یا یک ساعت خداحافظی، بچه ها از یکدیگر جدا شدند و به گردان ها رفتند.
در ساعت ۳ یا ۴ بعد از ظهر هم جمع شدند در گردانها و من و دیگر برادران هم نام گروه شهید صباغ در گردان رعد جمع شدیم و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم به طرف خط. در شب جمعه بود که در راه پیاده شدیم. من و برادر مجروح به نام پاک نژاد و برادر شهید انصاری و شهید دهشک و گروه آنها در یک جا میان سنگ ها و خاک ها دراز کشیدم که ناگهان صدای فرمانده گردان سکوت را به هم زد که می گفت گروه یک سوار ماشین شوند.
من هم با برادر پاک نژاد سوار کمپرسی شدیم، در همان شب به مهران آمدیم. در نزدیکی مهران ناگهان صوت خمپاره رشته فکری مرا پاره کرد که ناگهان خمپاره در ۲۰ تا ۳۰ متری کمپرسی منفجر شد و ما هم به مهران رسیدیم و در یک خانه جمع شدیم تا شب در حدود ساعت ۸ بود در شب ۶۲/۵/۸ شنبه بود که فرمانده گردان دستور داد که ما جمع شویم و برادر شهید انصاری هم با من و برادر پاک نژاد بود و با هم حرکت کردیم.
در شب، منورها مانند روز محیط را روشن کرده بودند و خمپاره پشت سر هم پایین می آمد. کم کم ما از خاکریز گذشتیم و بعد از دو رودخانه که هر دو آب داشت گذشتیم و بعد به داخل یک کانال آمدیم و در داخل کانال براه افتادیم. در حدود ۱۰۰ یا ۱۵۰ متر در داخل کانال آمدیم که یک مین منور که عصر همان روز به وسیله عراقی ها کار گذاشته بود منفجر شدن و روشن شد و کم کم خاموش ولی عراقی ها نفهمیدند و ما به آخر کانال رسیدیم و به داخل جاده که دو طرف آن مین بود رفتیم و مستقیماً به پایگاه های دشمن رفتیم و این موقع بود که یک ماشین ایفا از عراقی ها با نیرو و راننده به طرف ما آمد.
در اینجا بود که من معنی این آیه ” وَ جَعَلًنَا مِنً بَعد …… ” را دریافتم که عراقی ها واقعاً از طرف خدا کور و کر می شوند چون ما که یک گروه چهل یا چهل و پنج نفری بودیم و درست راست راست راه می رفتیم راننده ایفا ما را نمی دید و ما ناگهان به بچه ها گفتیم به طرف خاکریز رفتیم و اسلحه را از ضامن خارج کرده و تیراندازی شروع شد و در اینجا درگیری شروع شد.
ما پایگاه اول را گرفتیم در این هنگام یک ایفا و یک ۱۰۶ به وسیله بچه ها، راننده های آن کشته شدند و در آخر پایگاه دو بود که یک آرپی چی زن عراقی ما را هدف قرار می داد و آر پی چی زن می زد که مانند یک تکه آتش به طرف ۱۰ سانتی متری به طرف بچه ها می آمد و منفجر می شد و این آر پی چی زن عراقی به وسیله یکی از آر پی چی زن کشته شد.
در این هنگام من بلند شدم که بروم که ناگهان درد شدیدی در پای راستم احساس کردم و نگاه کردم دیدم خونریزی می کند بعداً به وسیله یکی از حمل مجروح به کانال آمد در داخل بود که اگر یک ثانیه دیرتر می چبیدم به وسیله آتش عقبه آر پی چی زن می سوختم ولی باز هم خدا نخواست و من هم همان طور تا وسط کانال آمدم و چون دیگر نمی توانستم راه بروم به وسیله برانکارد به سنگر امداد آمدم و از آنجا به اراک منتقل شدم و چهل روز در اراک بستری بودم و بعداً به شهر بشرویه آمدم. الان در حال استراحت پزشکی هستم، والسلام.
به نام الله پاسدار حرمت خون شهداء.
هم اکنون در کامیاران هستم و ان شاء الله فردا گروه بندی خواهیم شد و به مقر می رویم. این بار با برادران
حسین خوردیان و اکبر رفتاری و برادر محمد عبدی هستم چون این بار نتوانستم به واحد تخریب بروم چون برادر پاسدار دژبان نمی گذاشت.
به امید پیروزی.
بله الان در کنار بی سیم هستم و افسوس می خورم که چرا نتوانستم چنین شبی که شب جمعه است در واحد تخریب باشم و آن دعای کمیل را گوش کنیم ولی الان بچه ها دعای کمیل می خوانند ولی من افسوس می خورم که من نمی توانم در این دعا شرکت کنم.
افراد همسنگر از ۶۱/۵/۶
حسن شاهبدی – خاوری – قاسمیان – شهید رضا طاووس – اخلاقی – شهابی – مرادی – رضا برزگری – محسنی میر محمد – رضا خوش بیان – جعفرزاده و …..
افراد ۶۱/۷/۱۰
علی روایتی – عباس امین زاده – رضا بزرگی – خوردیان رضا – محمد سلمانی – مهدی صادقی – هاشم جباری
افراد همسنگر ۶۱/۱۰/۱۱
عباس اخلاقی – مشکینی – حسن زاده – مهدی محمد پور – خوش بیان – طهانی و جهانیان و …. افرا همسنگر در سنگر تخریب.
نامه های شهید
نامه های شهید محمد ناصری
نامه شهید محمد ناصری به خانواده
با درود و سلام به پیشگاه منجی عالم بشریت و با درود به رهبر کبیر انقلاب و با سلام بر اواح پاک شهیدان اسلام از صدر اسلام تا کربلای حسین و از کربلای حسین تا کربلای ایران. خدمت پدر و مادر عزیزم سلام عرض می کنم. پس از عرض سلام، سلامتی شما را از درگاه خداوند متعال خواهان و خواستارم و امیدوارم که سلامت بوده باشید و اگر از احوالات فرزند حقیرتان جویا باشید بحمدالله در سلامتی کامل برقرار است و هیچ کدورتی در بین نیست به جز دوری شما که امیدوارم که به زودی یکدیگر را در کنار مرقد مطهر حسین بن علی یعنی کربلا ملاقات کنیم.
خب پدر و مادر عزیزم الان من با دیگر بچه ها در یک گردان هستیم و متأسفانه این دفعه نتوانستم به واحد تخریب بروم و الان با دیگر بچه های تربیت معلم و نیروهای رزمنده هستیم.
خب پدر و مادر عزیزم امیدوارم که سلامت بوده باشید. خدمت برادرنم حسین، علی، حسن سلام عرض می کنم و پس از عرض سلام، سلامتی همه شما را از درگاه خداوند متعال خواستارم و امیدوارم که همه سلامت بوده باشید و چنانچه از بنده بدی دیده اید ببخشید و همیشه به حرفهای پدر و مادر گوش دهید و به آنها احترام بگذارید مخصوصاً به مادر مهربانی کنید زیرا خدا می فرماید: بهشت زیر پای مادران است.
خب خدمت خواهر مهربانم سلام عرض می کنم و از جانب بنده او را دیده بوسی نمایید. دیگر وقت شما را نمی گیرم. خدمت همه همسایه ها سلام می رسانم. خدمت غلامرضا با خانواده سلام می رسانم، خدمت آقا سید عبدالله با خانواده سلام می رسانم. خدمت ملک آقا سید محمد باقی و کربلایی عباس با خانواده سلام می رسانم، خدمت غلامحسین با خانواده سلام می رسانم. خدمت تمام همسایه ها سلام می رسانم، خدمت آقا سید محمد جوادی با خانواده سلام می رسانم خدمت تمام دوستان سلام می رسانم خصوصاً خدمت عباس علی زاده و اسلامی و غیره سلام می رسانم.
نامه شهید محمد ناصری به دوستش(عباس علی زاده)
نامه شهید به دوستش آقای عباس علی زاده
با درود و سلام به پیشاه منجی عالم بشریت و نائب بر حقش خمینی بت شکن. حضور محترم دوست عزیز و مهربانم آقای عباس علیزاده سلام عرض می کنم، سلامی آکنده از قلبی که در لحظات زندگی به یاد تو بوده است و سلامی گرم آغشته به فضای عطر آگین جبهه ها و آغشته به خون شهیدانی که هر لحظه لحظه زندگی آنها سرشار از مهر و محبت و اخلاص و ایثار بوده است و امید است که سلام من کوچکتر از خود را در قلب رئوف و مهربان خود جای دمید و خوب اگر از راه لطف و مرحمت جویای احوال دوست خود محمد باشید بحمدالله نعمت سلامتی برقرار است و هیچگونه کدورتی در بین نیست به جز دوری شما دوست عزیز که آن هم امید است بزودی با پیروزی رزمندگان چشم ها به جمال یکدیگر روشن شود.
عباس جان نمی دانم از چه بگویم و از کجای محبت های شما یاد بکنم ولی این را بدان که همیشه به یاد تو دوست عزیز هستم. خب عباس اگر ماجرای اعزام را بخواهید پس از اینکه از مشهد حرکت کردیم به تهران آمدیم و در آن جا دو شب خوابیدیم. واقعاً جای تو خالی بود و پس از رژه و سخنرانی هاشمی رفسنجانی و خامنه ای از تهران حرکت کردیم و الان در اهواز هستیم و در این جا بود که از همه بچه ها بشرویه جدا شدم و قلبی اندوهگین از اینکه تنها هستم و جای دیگری می رفتیم.
خب بگذریم. عباس جان الان که این نامه را می نویسم صبح روز یکشنبه ۶۵/۹/۲۳ است و نواری سرودی را می خواند و به یاد تو عباس جان قلبم فشرده می شود و در دیدگانم اشک حلقه زده و مانند آب مروارید بر روی گونه هایم می لغزد و بر زمین می چکد و نوشته می شود.
عباس جان جای تو خالی است. خب امید است در درسهایت موفق بوده باشی و در سلامتی کامل در پناه عنایات خداوند به سر ببری. خدمت پدر و مادر خودم و حسین و برادرانم سلام می رسانم. خدمت پدر و مادر شما و برادر رجب سلام می رسانم.
عباس جان در جواب از اوضاع و احوال بشرویه بنویس. ضمناً دوست مهربانم تقی جوادی را سلام می رسانم. از بابت اینکه نمی توانم نامه بیشتر بنویسم معذرت می خواهم چون کاغذ پاکت کم است و خیلی خیلی کم اس. دیگر عرضی نیست، به امید دیدار.
۶۵/۹/۲۳ محمد ناصری




