شهید مهدی عباس پور


شهید مهدی عباس پور
نام پدر :رضا
تاریخ ولادت: ۳۰ خرداد ۱۳۵۱
تاریخ شهادت: ۲۲ دى ۱۳۶۵
محل شهادت: پاسگاه زید
نوع شهادت: حوادث مربوط به جنگ تحمیلی
عملیات شهادت: کربلای۴
جوان ترین شهید دوران دفاع مقدس در بشرویه
زندگینامهی شهید مهدی عباسپور
بسیجی شهید مهدی عباسپور در سال ۱۳۵۱ شمسی در بشرویه از توابع شهرستان فردوس پا به عرصه هستی گذاشت.پدر او میرزا رضا عباسپور فرد کشاورزی بود که از روی شوق فرزند خود را در سن ۶ سالگی ،روانه مدرسه ساخت تا معلم به او دانش بیاموزد و این شهید بزرگوار به این کار همتگماشت و بعداز اتمام دوره دبستان و ورود به سال اول راهنمایی و به پایان رسانیدن آن بنا به گفته پدرش، چون عاشق جبهه بود درس را به کلی ترک کرد و با اصرار زیاد و بعد از مدتی از ترک تحصیل برای فراگیری آموزش نظامی اعزام گردید و پس از سپری نمودن دوره آموزشی روانه جبهههای نبرد حق علیه باطل شد.
پدرش میگوید :وضعیت درسی وی بسیارخوب بود و مربیان از او رضایت کامل داشتند در سال پنجم ابتدایی بود که عکس بزرگی با روسری عربی از خودش گرفتهبود که بعد از دیدن عکس به او گفتم :پسرم این دستمال را چرا به دورگردنت انداختهای در جواب گفت پدرجان بعداً خواهید دید که این عکس چه کارها خواهد کرد و من اصلاً معنای حرف او را نمیفهمیدم تا اینکه وقتی به شهادت رسیده بود همان عکس را بزرگ کرده بودند و جلو جنازهاش روی دوش مردم حمل میشد آن زمان معنای سخن فرزندم را فهمیدم وی در ادامه خصوصیات فرزندش را چنین بیان میکند: فرزند شهیدم بسیار شوخ طبع بود و همیشه رفتارش منطقی بود و در همه حال احترام به بزرگترها را واجب میدانست .مهربانی او زیاد بود، امر به معروف ونهی از منکر را سر لوحه زندگی خود قرار داده بود در مقابل عقاید انحرافی عصبانی و ناراحت میشد، سعه صدر داشت و پرحوصله بود.
شهید ارادت خاصی به اهل بیت (ع) داشت که حتی در وصیت نامه خود ذکرکرده بودکه اگر به شهادت رسیدم جنازه مرا قبل از دفن کردن به محل هیئت عباسیه ببرید زیرا وی در ایام محرم در هیئت ابوالفضلی خدمت میکرد.
سرانجام عشق به جهاد و مبارزه او را به همراه دوستانش روانه جبهه ساخت و او را با انگیزه شهادت به نبرد با خصم کافر پرداخت .وی دو بار به جبهه اعزام گردید که مدت ۹ ماه طول کشید و به گفته همرزمانش در اولین دفعه اعزام به جبهه بازوی چپ وی ترکش خورده بود که در شهر ساکنند در میان گذاشته و سفارش کرده بود به پدر و مادرم نگویید چون ممکن است ناراحت شوند و مانع رفتن من به جبهه گردند و دوباره بعد از بهبودی راهی جبهههای جنگ میگردد و در منطقه عملیاتی شلمچه درحالی که آرپیجی.زن یگان پیاده بود به خیل دلاوران ارتش اسلام پیوسته و بنا به گفته برادر همرزمش ـ گنج بخش ـ درتاریخ ۲۳/۱۰/۱۳۶۵درعملیات کربلای پنج درمحل کانالهای ماهی بعد از شکستن خط بر اثر ترکش خمپاره ۱۲۰ که به ناحیه گردن و شانه و پشت سر او اصابت کرده بود به آرزوی دیرینه خود رسید و به همراهی همرزمانش در این عملیات (شهید مهدی نیکپور،شهید هاشم جباری ،شهید مهدی حکیمیان و شهید مهدی طاووسی) به دیدار معبود شتافت .
«روحش شاد و راهش پر رهرو باد»
بسمه تعالی
متن وصیتنامهی پاسدارشهید مهدی عباس پور
«ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون»
با سلام فراوان خدمت آقا امام زمان (عج) و نائب برحقش خمینی بت شکن و با سلام فراوان بر شهدای صدر اسلام و کربلای حسینی و کربلای خونین ایران و با آزادی تمام اسیران اسلام و با گشایش راه کربلا وصیت نامه خود را شروع میکنم.
اولاً ای امت حزب ا… شهرستان بشرویه من کمتر از آنم که وصیت برای شما بنویسم ولی چند کلمهای مینویسم و شما امت حزب ا… به بزرگی خودتان بپذیرید.
اولین و مهمترین وصیت من این است که دست از یاری امام برندارید اگر خداوند بزرگ مرا دریافت و لیاقت داشتم که در راه خدا و دین اسلام به شهادت برسم باز هم تکرار حرف من این است که دست از یاری امام و بقیه مجتهدین که برای اسلام و حفظ اسلام کار میکنند برندارید نماز را برپا دارید دعا را برپا دارید مخصوصاً دعای کمیل، ندبه و دعای توسل که پیروزی ما در برپا کردن همین دعاهاست. نماز شب بر پا دارید و بیشتر به خداوند نزدیک شوید که لااقل برای جهان اخروی یک ضمانتی باشد .در تمام دعاها، نمازها ، دعا برای امام، برای رزمندگان و دعا برای تعجیل ظهور امام زمان (عج) کنید.
دومین وصیت من به پدر و مادرم این است که اگر من لیاقت داشتم و شهید شدم برای من گریه نکنید. پدرم در کارتان حبیب بن مظاهروار باشید و مانند حبیب بن مظاهر در همه کارها کوشا باشید و اما مادرم مانند حضرت فاطمه (س) باش و در غم و غصه تمام مردم و همسایگان و در شادی آنها شریک باش و اما برادرانم مانند ابوالفضل (ع) باشید همچنانکه با حسین مهربان بود شما هم با هم ودیگران مهربان باشید.و اما خواهرانم زینب وار باشید و مانند حضرت زینب در همه کارها کوشا باشید و اما همسایگان اگر در کوچکی اذیت و آزاری به شما کردم به بزرگی خودتان ببخشید و مرا حلال کنید. از امت حزب ا… میخواهم که مرا حلال کنند. اگر لیاقت شهادت داشتم و شهید شدم مرا به هیئت ابوالفضلی محل ببرید و بعد از آن در کنار پسر دائی شهیدم دفن کنید .
والسلام
۲۸/۹/۱۳۶۵




