تصویرخاطرهزندگی نامهشهدای تربیت معلم فردوسشهدای دانشجوشهدای سرایانوصیت نامه

شهید علی رحیمی

برادر شهید حسین رحیمی

شهید علی رحیمی

نام پدر: عبدالله

تاریخ تولد:         ۱۳۴۱/۰۱/۲۹      

محل تولد: سرایان

تاریخ شهادت:    ۱۳۶۴/۱۱/۲۱     

محل شهادت: بوارین

محل دفن: سرایان

یگان خدمتی: بسیج

یگان خدمتی: سپاه


دو فیلم بیاد ماندنی از شهید:

مصاحبه با شهید یک ماه قبل از شهادت

نوحه خوانی شهید در جمع همرزمان گردان کوثر دانشجویان اعزامی از تربیت معلم فردوس

بقایای جسد شهید

 


زندگی نامه :

بشهید علی رحیمی در سال ۱۳۴۳ در شهر سرایان از توابع شهرستان فردوس در یک خانواده زحمتکش، کشاورز، مستضعف و مذهبی دیده به جهان گشود. خانواده ی وی به علت علاقه زیاد به اهل بیت و ائمه اطهار نام علی را برای او انتخاب نمودند.
علی دوران کودکی خود را در آغوش و دامن گرم پدر و مادر مذهبی و مومن سپری کرد. در سن ۷ سالگی پا به عرصه علم و دانش نهاد و تحصیلات ابتدایی خود را شروع نمود. دوران ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت به رغم همه مشکلات اقتصادی به پایان رسانید و وارد دبیرستان گردید. این دوره از تحصیلات ایشان مصادف شد با آغاز مبارزات اسلامی امت مسلمان ایران علیه حکومت ظالمانه طاغوت که می توان آن را به چند دوره مهم فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و مبارزاتی تقسیم کرد.
شهید رحیمی با شرکت در هیئت های مذهبی و مداحی و نوحه خوانی الگوی تمام و کامل برای جوانان هم سن و سال خود بود. همیشه در شب های چهارشنبه در جلسه دوره ی قرآن، دعای توسل و شب های جمعه در جلسه دعای کمیل شرکت می نمود. اکثر اوقات مناجات شعبانیه و زیارت عاشورا را قرائت می کرد و خود از مداحان و نوحه سرایان اهل بیت بود.

شهید علی رحیمی در جریان پیروزی انقلاب به علت علاقه زیاد به امام شبانه اعلامیه های ایشان را پخش می نمودند. پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران به رهبری حضرت امام خمینی(ره) فعالیت سیاسی خویش را با حضور در اتحادیه انجمن اسلامی دانش آموزان و عضویت در بسیج مستضعفین آغاز کرد. وی از اعضای فعال انجمن اسلامی دانش آموزان بود. با شکل گیری بسیج به فرمان امام، ایشان به عضویت رسمی این نهاد مقدس مردمی درآمد. با حضور در مراسم بسیج و نگهبانی در آن که از مقتضیات زمان بود باعث جذب و تشویق عده کثیری از دوستان خود به بسیچ گردید. از این جا بود که علاوه بر جدیت در کسب علم و دانش پا به میدان مبارزه و دفاع از کشور اسلامی خود نهاد.
بعد از حمله ناجوانمردانه عراق به ایران احساس وظیقه نمود و جزء اولین نیروهای اعزامی به مرزهای اسلامی ایران برای دفاع از اسلام و ناموس و کشور به مناطق جنگی غرب بود. ایشان بهترین دوران زندگی خود را در مناطق جنگی با تحمل سختی های فراوان سپری نمودند.
در سال ۶۰ برای اولین بار پس از طی آموزش های مقدماتی، نظامی و عقیدتی در تربت جام به عنوان بسیجی با مسئولیت تک تیرانداز به جبهه گیلان غرب در تاریخ ۶۰/۵/۱۲ اعزام گردید. در سال ۱۳۶۱ مجددا به صورت داوطلب با مسئولیت آر پی چی زن به جبهه های جنوب کشور اسلامی در جبهه شرهانی اعزام شدند و در تیپ امام صادق گردان صبار سازماندهی شد و در عملیات های والفجر مقدماتی، والفجر یک شرکت کردند.

در سال ۱۳۶۳ بعد از تمام شدن دوره ی دبیرستان از آن جا که سپاه پاسداران را تنها ملجاء خود می دانست به صورت داوطلب، خدمت سربازی را با عنوان پاسدار وظیفه در سپاه شروع کرد و در ۶۲/۳/۱۰ آموزش ۴۵ روزه ویژه را در پادگان بیرجند به پایان رساند و پس از آن به منطقه شمال غرب کشور برای مبارزه با اشرار و ضد انقلابیون کومله و دمکرات اعزام گردید و در لشکر ویژه شهدا پس از سازماندهی خدمت مقدس خود را شروع کرد.
شهید علی رحیمی در این دوره دو ساله در ده ها عملیات پاکسازی روستاهای منطقه کردستان و آذربایجان از جمله روستاهای اطراف مهاباد، سردشت، بوکان، میاندوآب، پیرانشهر، مریوان، سقز و سلماس و عملیات نصر، فتح یک، فتح دو، والفجر ۴ شرکت کرد و هرگز خسته نمی شد و ایشان به عنوان کمک تیربارچی و معاونت دسته و مسئولیت دسته در گردان حضرت رسول(ص) از لشکر ویژه شهدا خدمت می کردند.
پس از طی دوره سربازی بلافاصله در آزمون تربیت معلم شرکت کردند و جزء پذیرفته شدگان تربیت معلم شهید مفتح فردوس در رشته آموزش ابتدایی در سال ۱۳۶۴ بودند ولی از آن جا که شهید علی رحیمی بارها در جبهه های جنگ حضور داشتند و صفا و معنویت میدان های جنگ را دیده بودند پس از پذیرفته شدن در تربیت معلم نتوانست به خود بقبولاند که تنها به کسب علم و دانش بپردازد و بلافاصله از تربیت معلم در سال ۱۳۶۴ به همراهی تعداد زیادی از برادران دانشجو به جبهه اعزام شدند.
شهید قبل از اعزام با نوحه خوانی در نمازخانه تربیت معلم شهید مفتح فردوس عده زیادی را جذب اعزام کرد و این بار با مسئولیت معاونت گروهان الحدید وظیفه الهی خویش را انجام می داد.
شهید علی رحیمی در ۶۴/۱۱/۲۱ در عملیات والفجر هشت که منجر به آزادی فاو گردید در جزیره بوارین به شهادت رسید و مفقود گردید.
ایشان در وصیت نامه اش خطاب به پدر و مادر می نویسد اگر جنازه ام به دستتان نرسید ناراحت نباشید زیرا خودم بهتر می خواهم. گویا از این موضوع خبر داشته است. سرانجام پس از سال ها انتظار پدر و مادر پیکر ایشان در تاریخ ۷۶/۴/۱۷ همزمان با سالروز رحلت نبی اکرم(ص) و شهادت امام حسن(ع) و امام رضا(ع) به دوش امت قدرشناس سرایان تشییع شد.


وصیت نامه :

وصیت نامه شهید علی رحیمی

تاریخ : 1364/11/17


بسم الله الرحمن الرحیم 
«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ»
الهى درود بر محمد که بنده و فرستاده تو است و بر خاندان پاکش و درود فراوان بر مردان مجاهد راه حق و سلام بر پیام آوران الهى از زمان حضرت محمد (صلى الله ) تا امروز و درود بیکران بر رهبر انقلاب اسلامى ایران خمینى کبیر و سلام بر شهیدان و اسیران حزب ا… و مفقودین که عاشقانه در این راه قدم گذاشته اند و این مقامها را انتخاب کرده اند.
حال که قدم به میدان نبرد مى گذارم و عازم خط مقدم هستم بر طبق احادیث لازم دانستم چند کلمه اى به عنوان وصیتنامه بنویسم.
پروردگارا ، جانم به راه صدق و راستى بگیر و نیازم از دنیا بردار ، چنان کن که به آنچه نزد تو است و خشنودى و دوستى دیدار تو در آن باشد مایل شوم و اعتماد و توکل خویش بر من عطا بفرما.
خدایا، مرا به کرم فضل خود ببخش و خطاکاریهاى مرا به بردبارى و عفو خود فرو ریز و مرا در این موقعیت به کرم بسیارت بپوشان و مرا از دوستانت قرار بده.
خدایا ، جبهه آمدنم و روزه ام و نمازم براى رضاى تو بود ، پس خدایا از من قبول کن.
من خود را لایق نمى دانم که شهید شوم و اگر خداوند این فیض عظیم را نصیب این بنده سرتاپا تقصیر گردانید مى خواهم که برایم یک قطره اشک ریخته نشود. اشک ریختن باید براى امام حسین (ع) و براى رضاى خدا باشد ، نه براى شهادت فردى مثل من.
حال که این مسئله به میان آمد، از برادران همسال خود مى خواهم که مبادا پشت از جنگ کنند زیرا سرنوشت اسلام در خاورمیانه الان در حال حاضر بستگى به جنگ ایران و عراق دارد ، پس اگر تا به حال بعضى از برادران در خود ضعفى نشان داده اند ، حال به خود آیند و کمر ها را محکم ببندند ، زیرا اسلام نیاز به جوان هاى مخلص دارد.
پیامى که براى برادران دانشجو دارم این است که خود را در سنگر دانشگاه یک بسیجى بار بیاورند که هم سنگر جنگ را داشته باشند هم سنگر علم و دانش . اگر جنگ ما خداى ناخواسته شکست بخورد ، سنگر علم تو هم سنگر علم و دانش ، لبنان و فلسطین خواهد شد . اى برادر دانشجو به خود بیا و ضعف از خود نشان نده.
و دیگر اینکه از برادران حزب الله مى خواهم که مواظب اوضاع باشند ، نگذارند که افرادى در چهره انقلابى بودن ، خود را در سنگر ادارات ، جا بزنند که الان این مساله زیاد دیده مى شود ، زیرا این افراد افرادى نیستند که براى اسلام و مسلمین جوش بزنند و به مسئولیت خود جامه عمل بپوشانند . اینها کسانى هستند که سربار جامعه هستند نه خدمتگزار مردم و اینها مى خواهند خود را خوش سیما به قلم بدهند و آگاه باشند و هر زمانى که رهبر پیامى را مى دهد گوش به فرمان امام باشند ، نکته به نکته و مو به مو آن را گوش کرده و عمل کنند.
برادران بسیجى اگر مى توانند سعى کنند افراد بیشترى را به خود جذب کنند تا با تشکیل ارتش بیست میلیونى بتوانند قدرت اسلام را در سراسر گیتى به نمایش بگذارند و اینکه دیگر جوان ها به طرف کار هاى ناشایست کشیده نشوند.
در آخر از پدر و مادر مى خواهم که براى من گریه نکنند ، چون راضى نیستم ، بلکه شاد باشند از اینکه من با خدا معامله کرده ام.
از خواهرم مى خواهم که زینب وار صبر کند و به مادر و پدر دلدارى بدهد . امیدوارم خداوند به آنها توفیق بیشترى بدهد . پدر جان از اینکه دو فرزند بزرگ خود را در راه اسلام فدا کردى نگران نباش ، زیرا وقتى مقام شما بزرگ خواهد بود که دو فرزند تو شهید شده باشند و آن وقت از کسانى خواهید بود شما که در بهشت جاى دارند و اگر دنیا را ندارید ، آخرت را خواهید داشت.
از قومان و خویشان مى خواهم که سلام مرا بپذیرند و اگر از من ناراحتى داشتند و با آنها بدى کرده ام مرا ببخشند و از خدا بخواهند که خداوند از من درگذرد .
از دوستان مى خواهم که براى من دعا کنند که خداوند مرا به خاطر گناهانم مواخذه نکند و سلام مرا به برادران بسیجى برسانید و بگویید که مبادا در کارشان خسته شده باشند و از خود ضعف نشان دهند که اگر ضعف نشان دادند در ایمان آنها ضعف وجود دارد.
دیگر عرضى ندارم ، فقط باید بگویم که اگر جنازه ام به دستتان رسید که بهتر و اگر نرسید ناراحت نباشید ، زیرا خودم بهتر مى خواهم آن را که این طورى باشد.
دیگر عرضى ندارم التماس دعا دارم
خداحافظ 
«اَللّهُمَّ فَاکْتُبْنَامَعَالشَّاهِدِینَ* اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِیوَلِوَالِدَیَّوَلِجَمیعِ لِلْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ * اللَّهُمَّ أَدْخِلْ عَلَى أَهْلِ الْقُبُورِ السُّرُورَ»
سلام مرا به خانواده هاى شهدا و خانواده قربان زاده برسانید و بگویید که از من راضى باشند .
والسلام على رحیمی ۶۴/۱۱/۱۷


آثار و نوشته ها


مناجات نامه شهید علی رحیمی
خدایا من از قاقله عقب ماندم من گنهکارم روسیاهم بس گناه کردم در پیشگاه باعظمتت خجالت می کشم خدا من قدرتی که از معصیب باز گردم ندارم خدا به من قدرتی بده که هنوز که زنده ام ازمعصیب بازگردم.
خدایا آمده ام با تو پیمان بندم که دیگر گنه نکنم خدایا آمده ام با امام پیمان بندم که در کربلا پشت سرش نمازجماعت بخوانم.
ای مالک تنم ای مولاجان بر این بنده گناهکارت رحم کن نگذار محاسنم در آتش دوزخ بسوزد ای خدا مرا از سربازان امام زمان قرا بده به من توانایی بده تا برای اسلام خدمت کنم خدایا معبودا نفس اماره بر من مسلط شده در سرکوبی آن قدرتی به من عنایت فرما.
خدایا عبادت های ناقصم را به عظمت و بزرگی قبول بفرما خدایا مردم را از من راضی بگردان.
خدایا کاری را که موجب غرور و خودنمایی می کنم به من گوشزد کن. خدایا نگذار در موقع خدمتم نفس اماره بر من مسلط شود.
خدایا از تو می خواهم که در راه تو چنان تکه تکه شوم که همانند دستغیب از سرم چیزی نماند خدایا در راه تو آنچنان کار کنم و زجر کشم و آنچنان ضعیف شوم که دیگر در قیامت در آتش نسوزم خدایا من که در این دنیا استقامت ندارم چطوری استقامت در آتش دنیا را تحمل کنم خدایا تحمل آتش دوزخ را ندارم خدایا عنایت کن که در اعمالم نیت پاک و صادق داشته باشم.
خدایا من ضعیف و ناتوانم که تحمل درد و رنج را ندارم چگونه می خواهم در آتش جهنم بسوزم خدایا مرا از این آتش نجات بده.
خدایا این را می دانم که من در برابر خون شهدا مسئولم خدایا نمی توانم آن طور خودت می خواهی به مسئولیتم جامه عمل بپوشم خدایا ای خدا بر من بیمار رحم کن و مرا به این مسئولیت وظیفه شناس کن.
خدایا توفیق پاسداری از خون این عزیزان به من عنایت فرما.
خدایا تو خود گفتی اُدعونی اَستَجِب لَکم خدایا خود گفتی که هر که دین مرا یاری کند یاری می کنم او را.
خدایا ما آمدیم خدایا ما آمدیم که برویم کربلای حسین ما آمدیم که کربلای حسین را برای ملت مسلمان ایران باز کنیم، آخر خدایا چرا باید مسلمانان ایرانی از زیارت قبر رهبرشان حسین بی بهره باشند.
خدایا ما اگر کربلا نمی خواهیم پس در کردستان و در خوزستان چکار می کنیم خدایا ما لیاقت نداریم ما آلوده هستیم ولی خودت عنایت فرما بر این مردم مسلمان بر این همه زن و مردی که صدایشان همیشه بلند است . همیشه خدا خدا می کنند همیشه امام زمان را صدا می زنند و شبهای چهارشنبه توی دعای توسل ناله می کنند شبهای جمعه توی دعای کمیل به سر و سینه می زنند . صبحهای جمعه سحر با دل شکسته با قبل های پر از درد و با دیدهای گریان صدا می زنند ای خدا بخاطر خون شهدا بخاطر معلولین و مجروحین بر ما رحم کن کربلا را عنایت فرما خدا یا آخر در خانه کی بریم با کی درد دل کنیم به چه کسی بگیم آخر ما غیر از درخانه تو مکان دیگری نداریم.
ای خدا تو را به جان مهدی تو را به خون شهدا قسم به فریادمان برس دردهای ما را درمان کن هر چند گنهکاریم هر چند لیاقت نداریم اما به بزرگی خودت بر ما ترحم کن.
خاطرات شهید علی رحیمی از جبهه
در نزدیکی ۲۲ بهمن ۱۳۶۱ بود که نیروها به جبهه ها می گریختند روزی در شهر سرایان اعلام کردند که نیرو لازم است در حدود ۱۲ نفر آماده شدیم و به جبهه ها شتافتیم نزدیکی عملیات بود در گوش برادران رزمنده زمزمه ایجاد شده بود منتهی همه اماده بودند ولی از عملیات خبری نبود رزمنده ها می گفتند چرا عملیات شروع نمی شود همه زمزمه عملیات می کردند رزمنده ها وقتی که دور همدیگر جمع می شدند از عملیات صحبت می کردند تا اینکه یک شب که هنوز خورشید غروب نکرده بود فرماندهمان برادر طاهری اعزامی از کاشمر ما را جمع کرد گفت برادران لحظه یاری کردن اسلام فرا رسیده آماده شوید برای رفتن به کربلا آماده کنید بچه ها شاد شدند شب که شد کوله پشتی ها را بستند و همه سفارش به همدیگر می کردند شب را دعای توسل در مرکز تیپ برقرار کردند و یک دعا با حالی بود برادران صدا می زدند امام زمان تا کی باید صبر کنیم یکی می گفت: حسین جان می آئیم یکی زمزمه می کرد که کاروان در حال حرکت است دعا تمام شد بچه ها بعضی خوابیدند بعضی نماز می خواندند بعضی از دوستان می گفتند که امشب شب آخر ماست درست مثل زمان امام خمینی بود صبح شد ساعت ۵/۶ اتوبوسها آماده شدند سوار شدیم در بین راه نوحه می خواندیم بچه ها سینه می زدند نوحه ای که می خواندیم این بود موقع یاری بود و یاری نما یا اباعبدالله.
بعد از مدتی از تنگه ابوغریب گذشتیم و به جنگل رسیدیم در این جنگل درختان سبزی بود و ردخانه ای بود در این جنگل در وسط رودخانه سنگر زدیم شب را خوابیدیم عملیات شروع شده بود ما اماده بودیم برای مرحله دوم و الفجر گلوله های توپ یکی پس از دیگری به زمین می خورد ولی چند نفر زخمی شدند که با آمبولانس به پشت جبهه انتقال یافتند روز دیگر که صبح شد درگیری شدید بود به ما گفتند برگردید برگشتیم اما روز بعد برای مرحله دیگر عملیات وارد میدان شدیم فرمانده برای رزمنده ها سخنرانی می کردند و فرمانده ما به بچه ها گفت برادران من قول دادم به فرمانده که شما را کنار نهر علقمه ببرم و بچه ها همه شاد بودند همه انتظار چنین سخنی را می کشیدند کنار نهر علقمه سازماندهی کنیم و برای رفتم به قدس آماده شویم آن لحظه رزمنده ها معشوق عجیبی داشتند من گفتم که همه آنها شهید می شوند روحیه شهادت طلبی در وجود همه آنها بود عملیات شروع شد بعضی از بچه ها شهید شدند بعضی زخمی شدند بعضی به آغوش خانواده ها برگشتند اما این عملیات پیروزهای بزرگی را به همراه داشت امدادهای غیبی کمک ما می کرد. پس بنابراین امام زمان فرمانده و خدا یاور ما.
در تاریخ ۲۸/۵/۶۲ روز پنج شنبه شب جمعه از پادگان جدید تیپ ویژه شهدا براه افتادیم ستون موتوری در حدود ۱۰۰ ماشین بودند ماشین ها یکی دوشیکا روی آن سوار بود یکی دیگر مهمات داشت یکی دیگر وسایل امدادگری داشت آمبولانس ها آژیر می کشیدند ماشین ها چراغ های خود را روشن کرده بودند بچه ها شاد بودند می دانستند عملیات می روند اما نمی دانستند که کدام منطقه می روند. ساعت ۶ بعدازظهر الی ۷ در داخل دو تا تپه کوچک روی جاده آسفالت پایین آمدیم از ماشین هوا تاریک بود دستور دادند نماز بخوانیم با پوتین نماز خواندیم ماشینها برگشتند ما آنجا ماندیم به ما یک تکه نان دادند خوردیم و براه افتادیم سر به کوهها گذاشتیم از کوههای بلند از کنار چشمه ها و آبادیهای کوچک می گذشتیم شب بود هوا آرام و ساکت و فقط صدای پای رزمندگان سکوت و تاریکی را می شکست بعضی جاها بچه ها خسته می شدند ستون نظامی می نشستند و بعد حرکت می کردند تقریباً ساعت ۵/۳ الی ۴ بود که به نزدیکی یک روستا رسیده آنجا لحظه کوتاهی ایستادیم اطراف را نگاه می کردیم فقط در بلندیهای مشرف بر روستا چراغ هایی روشن بود که گویی کسی در آنجا سنگر دارد و سیگار می کشید در حالی که نزدیک بودیم به آنها ارتفاعات را تصرف کردیم و بر روستا مسلط شدیم تا صبح شد ساعت ۵/۶ تا ۷ موتور ریزه رسید پاکسازی آغاز شد کوموله ها درگیر شدند درگیری شروع شد و آنها را از خانه هایشان یکی به یکی بیرون آوردیم و دستگیر کردیم بعضی از آنها به داخل جنگل فرار می کردند و رزمنده ها به سوی آنها شلیک می کردند و آنها را از پای درمی آوردند تا ساعت ۳ بعدازظهر درگیری بود ساعت ۳ برادرانی برای شب آماده می شدند و در گوشه و کنار روستا هنوز بعضی را دستگیر می کردند فرداصبح در حدود ۳۰ نفر از آنها را کشته بودیم که جنازه های آنها را بیرون بردند و ما آنها را تحویل ارتش دادیم و به روستای دیگر می رفتیم باز هم که این مراحل تمام شد بعضی راهپیمایی و بعد رسیدن به روستا و قله ها را به تصرف درآوردند رسیدیم به مقر اصلی حزب کوموله و حزب دموکرات و مجاهدین خلق اینجا روستایی بودند که مردم مستضعفی داشت و حزب کوموله و دمکرات و مجاهدین خلق در این روستا جا گرفته بودند خانه ها ساخته بودند موقعی که ما رسیده بودیم مردم گفتند که شبانه کوموله و دمکرات بطرف مرز ترکیه رفته اند و فرار کرده بودند اما یک دستگاه ماشین عبور موقت گرفتیم از آنها و یک آریا که ماشین نو بود آتش کشیدند و یک سیمرغ را هم آتش کشیدند و این ماشینها را از مردم دزدیده بودند و برای خود استفاده می کردند یک ماشین که از بهداری ارومیه بود که بوسیله آنها ربوده شده بود آن را هم گرفتیم دو دستگاه موتورسواری و تعدادی اسلحه از آنها گرفتیم چند نفر دستگیر و بقیه فرار کردند و به مرز ترکیه رفتند وقتی که پاکسازی می کردیم زمین های گندم منظره عجیبی داشت زیرا در این زمین ها علاوه بر دانه های گندم چیزهای دیگری بود در یک خرمن تعداد یک خمپاره یک و چند اسلحه کلاش درآوردیم و در یک خرمنی دیگر که دوستان گفتند یک دختر شیرازی که سرخود را تراشیده بود و یک نفر پسر که حزب کوموله و دمکرات بودند بیرون آوردند و همین طور روستاها را پاکسازی می کردیم و به پیش می رفتیم شبها از قله های بلند می گذشتیم تا بروستاها مسلط شویم در بعضی از روستاها فقط زن بود و مرد کم دیده می شد اما حزب کوموله و دمکرات چنان تبلیغاتی کرده بودند که وقتی که سپاهیان می رسیدند به روستا مردم وحشت داشتند اما بعداز سخن گفتن با مردم روحیه مردم باز می شد و می فهمیدند که هدف پاسداران چیست؟ و بعد از چند روز برای اینکه خستگی رزمنده ها کم شود به پادگان خویش در نزدیکی ارومیه برگشتیم و استراحت کردیم و بعد از دو شب باز به عملیات رفته و پاکسازی را آغاز کردیم شبها در بالای بلندیها سنگر می کندیم و صبحها آن را خالی می کردیم اما جالب آنجا بود که ما تپه هایی را می گرفتیم که مقر سنگر کوموله ها بود وقتی می رسیدیم سنگرهای آنها را می دیدیم و برعلیه آنها از این سنگرها استفاده می کردیم و در این عملیات که حدود ۱۰ روز طول کشید ۱۴ روستا{…} حدود زیادی از منافقین دستگیر و کشته شدند در کل ارتفاعات موقعی که ارتفاعات را می گرفتیم یک شهید از کاخک به نام شهید مشهدیان که در حین گرفتن ارتفاعات شهید شد و روزهای اول درگیری چند شهید دیگر دادم ولی انتقام خون این عزیزان را همانجا از دشمنان گرفتیم و در همان نقطه عده زیادی از آنها را روانه جهنم کردیم اما دیگر راهی برای دشمن نمی ماند یا باید فرار کند و از ایران خارج شود یا باید بماند و مقاومت کند و کشته شود که کشته می شود انشاءالله و در تاریخ ۳/۶ این عملیات پایان یافت و به ارومیه و رژه رفتیم و مردم شاد بودند زیرا که جاده سلماس و ارومیه آزاد شده بود و مردم از رزمندگان استقبال می کردند و در حین رژه که با ماشین می رفتیم مردم از شادی شیرینی و میوه به ماشین ها می ریختند و شعار خدایا خدایا تا انقلاب مهدی را می دادند و می گفتند کوموله و دمکرات مرگت فرا رسیده و بعد از این جریان به پادگان مهاباد برگشتیم و اما جای شهدا در این پیروزی خالی بود هر چند که آنها پیروز شدند اما دیگر در میان ما نبودند.
خدایا ما را رهرو راه شهیدان قرار بده و به ما توفیق شهادت در راه خودت عنایت بفرما .
در تاریخ ۲۳/۶/۶۲ ساعت ۱۰ صبح از مرخصی برگشتم به پادگان رسیدم ناگهان دیدم که هیچکس از برادران در داخل پادگان نیستند و به عملیات رفته بودند ما هم به محض رسیدن تجهیزات را بستیم و آماده رفتن شدیم ساعت ۵/۱ بعدازظهر با ماشین ایفا سوار شدیم با برادران دیگری که همراه ما بودند و ساعت ۵/۵ به پادگان پیرانشهر رسیدیم و کلیه برادران تیپ در این پادگان استراحت می کردند و ما هم به آنها پیوستیم و بعد از دو روز به عملیات رفتیم و شبانه حرکت کردیم و ستون موتوری از داخل پیرانشهر که می گذشت منظره عجیبی داشت بچه های کوچک داخل خیابانها به ما می گفتند خدا نگهدارتان و استقبال می کردند وقتی که از پیرانشهر گذشتیم دیدیم در داخل جاده در حالی که شب بود نیروهای تامینی ایستاده اند و این نیرو برای این بود که ما که به عملیات می رفتیم و باید از این جاده می گذشتیم در امنیت باشیم در راه به پایگاههای ارتش برخورد می کردیم و از کنار جنگل های انبوه می گذشتیم و منطقه ساکت بود هوا مهتابی بود و بچه ها در داخل قلبهای آنها حال عجیبی بود همه با خود صلوات می فرستادند در داخل ماشین که بودیم یکی از برادران درد شکم گرفته بود که من داروهای خانگی که خودمان درست کرده بودیم همراه داشتم به او دادم و خوب شد و در حدود ساعت ۵/۱۱ شب بود که در یک روستای کوچکی پیاده شدیم و نماز خواندیم و در این روستا پایگاه ارتش مستقر بود و بعد از نمازخواندن و بخط ستونی به راه افتادیم در داخل مسیر از میان کوههای بلند می گذشتیم و بعد به یک رودخانه رسیدیم که پل بزرگی بر روی آن بسته شده بود و وقتی که از این پل می گذشتیم به پایگاه ارتش می رسیدیم ولی در جلوی رودخانه یک گروهان به طرف کوههای جلوی رودخانه رفتند که گروهان ما بود و بقیه گروهان ها به مسیرهای دیگری رفتند و در راه که می گذشتیم و از قله های بلند بالا و پایین می رفتیم و از روستاها می گذشتیم از کنار{…} کوچک می گذشتیم و بعد از مدتی راهپیمایی نزدیک صبح شده بود و هوا داشت روشن می شد که به هدف اصلی خود رسیدیم و نماز خواندیم و سنگر درست کردیم و قله را مستقر شدیم و ساعت ۷ صبح موتور سبز وارد روستایی که مقصودمان بود وارد شد و پاکسازی را شروع کرد و عده زیادی از دموکراتها و کوموله ها به درک واصل گردید و شب داشت فرا می رسید که بعضی از گروهانها در آنجا پایگاه زده بودند ومستقر شده بودند ولی دستور به ما رسید که قله را ترک کنیم و به پایگاه دیگری برویم و ما ساعت ۵/۶ بود که قله را ترک کردیم و در پایین قله که جاده کوچکی بود، دیزل باز کرده و در روی جاده ماشینهای ایفا ایستاده و منتظر بودند و پس از سوار شدن و حرکت کردن در بین راه شب شده بود و همه جا تاریک بود ناگهان صدای تیراندازی از یک طرف جاده بلند شد و ماشینها را به رگبار بستند و این کمین بود که کوموله و دمکرات در سر راه ما گذاشته بودند ماشینهای جلوی ستون رد شدند ولی ماشینی که ما داخل آن بودیم پنچر شد و بعضی از بچه ها به زمین پریدند و من که تیربارم سنگین بود دیرتر پایین می خواستم بروم و در همین حال ماشین حرکت کرد و در رفت و من داخل ماشین بودم و ماندم وقتی که به قرارگاه رسیدیم دیدیم بعضی از بچه ها داخل کمین هستند و بعضی فرار کرده بودند تا اینکه دوشیکا حرکت کرد و به دشمن حمله کرد و دشمن را فراری داد و در این کمین یک شهید و چند نفر زخمی و مجروح از ما گرفته و بعد از این جریانات ظهر شد و کلیه نیروها از قله های دیگر پایین آمدند و به پایگاه جدیدی که زده بودند رسیدند و بعد از اینکه شب فرا رسید به پایگاه دیگری که در زمان قدیم پاسگاه ژاندارمری بود رفتیم و یک شب را در آنجا ماندیم و شب دیگر حرکت کردیم برای عملیات دوم مرحله اول و این بار عملیات ما در منطقه بزرگی بود که چندروستا پهلوی هم بودند و ضدانقلاب زیاد در آنجا برای خود تجهیزات آماده کرده بود و خیال می کرد که برای همیشه خواهد بود ولی نمی دانست رزمندگان سلحشور اسلام به یاری امام زمان از قله های بلند و صعب العبور همچون شیر بالا خواهند رفت و آنها را بی خانمان خواهند کرد و بلند نام این روستاها یکی گالش بالا و دیگری گالش پایین بود که رفتیم و مقدار زیادی اسلحه و مقدار زیادی مدارک از قبیل کارت شناسایی و افرادی آمده بودند که آنها را دستگیر کردند و به دادستانی بردند و روستای گالش پایین در یک خانه دو تا دختر بودند که بعد از پاکسازی برادران به داخل روستا رفته بودند و این دو دختر را شناسایی کردند که بعد از دستگیری و بازجویی یکی از دخترها دختر مهندسی بود که می گفت پدرش ساواکی بود و من برای بدست آوردن مواد مخدر به اینجا آمده ام ولی اینها توطئه بود و به تعداد یک اسلحه ژ۳ و یک اسلحه کسری از این دختر گرفته شد و همچنین در موقع پاکسازی این روستا مقدار زیادی جعبه تنظیف اسلحه از کنار دیوارها و در خانه ها کشف شد و از یک خانه اسلحه ژ۳ کشف شد که صاحب خانه با کوموله همکاری می کرد که دستگیر شد و علاوه بر آن به مردم روستا مهلت داده شد تا ۲۴ ساعت اسلحه های خود را تحویل دهند و در غیر این صورت همه را دستگیر خواهیم کرد و در حدود ۲۴ ساعت انتظار که تعداد زیادی اسلحه کلاش و برنو و ژ۳ و ام یک از مردم تحویل گرفته شد وقتی در یکی از خانه هایی که منافقین داخل آن بودند وسایل آراستن زنانه و موزیک و طبل و سنتور و دیگر وسایل فحشا که آنها انجام می دادند کشف شد در حدود زیادی اورکت و سه عدد ماشین تویوتا کشف شد و بعد از آن یک عددجیپ هم از منافقین با دو تراکتور و یک عدد ماشین کمپرسی بنز خاور هم از آنها گرفته شد و بعد از این جریانات یک شب در آنجا ماندیم و از اینجا باز به عملیات دیگری رفتیم که در شب که{…} راه می رفتیم به کمین برخورد کردیم و به ما کمین زدند ولی به لطف خداوند به فرماندهی امام زمان کسی از بچه ها آسیبی نرسید وکشیدند بالای قله، قله ای که می رفتیم بالا قله بلندی بود که هر چه می رفتیم به آن نمی رسیدیم بچه ها خسته شده بودند در حالی که خسته شده بودند با خود صلوات می فرستادند و توی دلشان مناجات می کردند و به قدرت خداوند به بالا رسیدند و تا صبح در آن قله ماندیم و صبح به طرف هدفها حرکت کردیم ولی دشمن فرار کرده بود و ردپای آنها بخوبی روشن بود تا ظهر که رفتیم به هدفها رسیدیم ولی دشمن در اینجا هم فرار کرده بود و فقط سنگرهای آنها خالی بود که ما در اینجا هم از آنها تعداد یک ماشین تویوتا و یک تراکتور به غنیمت گرفتیم و پس از این عملیات به پادگان برگشتیم با موفقیت و پیروزی و امیدوارم که همیشه به یاد خدا باشیم و از خدا فراموش نکنیم زیرا که خداوند یاور سربازانش است و خداوند ارضی نیست که مشرکین بر سربازانش پیروز شوند.
عملیات والفجر ۴ با رمز یا الله یا الله یا حسین جان لبیک
شب ۹ محرم بود شب تاسوعای حسینی خبر رسید که عملیات در پیش است برادران آماده باشند یک شب پیش زمزمه عملیات در گوش رزمندگان پیچیده بود اما حتمی نبود. شب شد رزمندگان دعای کمیل که در این شب برگزار شد بی سابقه بود در تاریخ زیرا شب محرم و لحظات عملیات جانیازی عزیزان بود شبی بود که بعضی در حال معراج بودند شبی بود که دیگر بعضی از عزیزان با خود وداع می کردند دعای کمیل شروع شد بچه ها خواندند گریه کردند اشک ریختند بعد از دعا همه همدیگر را در آغوش گرفتند خداحافظی می کردند چه حالی چه شوری برادران به همدیگر می گفتند مرا ببخش مرا هم شفاعت کن همه گریه می کردند این شب رزمندگان تا صبح بیدار بودند یکی وصیت می نوشت یکی نامه می نوشت همه در حال دیگری بودند یکی تا صبح نماز خواند یکی تا صبح دعا می خواند انگار شب عاشواری حسین است یاران به حسین عهد و وفا می کنند درست خیمه های کربلای حسین منعکس شده بود هیچ فرقی نداشت شب صبج زیارت عاشورا خوانده شد ساعت ۵/۸ صبح بود که رزمندگان برادر عزیزمان قمی صحبت کرد ساعت ۵/۱۱ گردان حضرت رسول اولین گردان که قصد{…} را داشت زودتر از همه براه افتاد و کاروان در حال رفتن بود ماشینها همه پرچم سیاه زده بودند برروی پرچمها نوشته بود یا حسین مظلوم برادران آرم به بازو بسته و با آرم سپاه که نوشته بود یا حسین مظلوم و با آرم الله اکبر بر پیشانی از زیر قرآن رد می شدند روحانیون بدرقهه می کردند می گفتند برادران ما شفاعت کنید می گفتند دعای امام بدرقه راهتان باد…
فرم نظرسنجی از شهید علی رحیمی
*در جبهه چه احساسی نسبت به خانواده و فرزندان و مایملک خود دارم؟
من که به جبهه آمده ام از خانه و زن و فرزند و زندگی و مایملک خود گذشته ام و اگر شهید شدم که افتخارم است و افتخار می کنم و اگر برگردم باز هم به دنیا دل نبدم و نخواهم بست.
*از دیدن کمک های بی دریغ امت اسلامی چه احساسی پیدا می کنم.
من وقتی که این کمک های امت مسلمان را می بینم از این امت حجالت می کشم و فکر می کنم که چه احساس و علاقه ای دارند به جبهه و از یاد جبهه نمی روند و در صحنه هستند و این کمک ها روحیه به ما می دهد و در ما غیرت مردانگی ایجاد می کند. رعایت می شود که وقتی به این کمک ها نگاه می کنیم بیش تر به فکر جنگ و مردم و شهدا و اسلام باشیم و بیش تر به مسئولیت خود برسیم و کار کنیم برای امت و اسلام.
*چند تن از همراهان اعزامیم به شهادت رسیده اند و نسبت به آن ها چه احساسی دارم.
دو نفر از همراهانم به شهادت رسیدند که عبارت اند از سیدکاظم محمدپور و سیدقاسم میرزایی که باهم همسنگر بودیم و این برادران واقعا لایق شهادت بودند و احساسی که من دارم این است که من باید ادامه دهنده ی راه ایشان باشم و از آن روحیه ای که ایشان داشتند درس بگیرم و انتقام خون این عزیزان را بگیرم و از یاد آن ها نروم و همیشه حماسه های آن ها را به یاد خود و سر لوحه ی خود قرار بدهم.

اطلاعات بیشتر

مقالات مرتبط

دکمه بازگشت به بالا