تصویرخاطرهشهدای سرایان

شهید عزیزاله حقدادی

شهید عزیز الله حقدادی

نام پدر: قاسم

تاریخ تولد:         ۱۳۲۲/۰۱/۰۱        محل تولد: سرایان

تاریخ شهادت:    ۱۳۶۷/۰۵/۱۱       محل شهادت: غرب

محل دفن: سرایان

یگان خدمتی: جهاد


جهادگر شهید، عزیزاله حقدادی در شهرستان سرایان در خانواده ای متدین دیده به جهان گشود. چون آخرین فرزند خانواده بود، بیشتر مورد علاقه و محبت پدر و مادر قرار داشت.
وی تا سال سوم ابتدایی، تحصیلاتش را ادامه داد. پدرش از طریق دامداری و داشتن مغازه بقالی، امرار معاش می کرد.
شهید از همان کودکی به امور مذهبی علاقه فراوان داشت و در سن نوجوانی و جوانی در مجالس دینی شرکت داشت. در مراسم عزاداری سیدالشهدا فعال بود و با عشق در این محافل شرکت می کرد. در سنین جوانی بر اثر خشکسالیهای پی درپی و از بین رفتن گوسفندان، در تنگنای مالی قرارگرفت و مجبور شد به کارگری روی آورد.

جهادگر مخلصی که شیمیایی شد
در سال های نخستین انقلاب، در پیشبرد فعالیت های انقلابی، همت فراوانی داشت. او با شروع جنگ و شهید شدن دوستانش تحت تأثیر قرارگرفته و بعد از گذراندن دوره آموزشی، به جبهه اعزام شد. چندین بار در میادین نبرد با دشمنان میهن اسلامی به مبارزه پرداخت که در این راستا مجروح شد و به بیمارستان منتقل گردید. بعد از بهبودی نسبی، مجدداً با تلاش و اصرار فراوان، نظر مسئولین را جلب نموده و از سوی جهاد سازندگی به جبهه اعزام شد.
تیر ماه سال ۱۳۶۷ به جبهه رفته و پس از یک ماه جنگ و ستیز با دشمن بعثی، سرانجام در یازدهم مرداد ماه سال ۱۳۶۷ در منطقه سومار، در اثر بمباران شیمیایی دشمن به فیض عظمای شهادت نائل گشته و به دیدار معبود شتافت. روحش شاد و یادش گرامی.


بسم رب الشهداء و الصدیقین
با درود به رهبر کبیر انقلاب و سلام به تمام رزمندگان و شهداء و پویندگان راه شهیدان حق و آزادى، و سلام به شما که در پشت جبهه مشغول تدارکات و پشتیبانى از رزمندگان را بعهده گرفته اید . اینک که قابیلیان زمان بر آن شدند که هابیلیان را از بین ببرند اینک که ابرقدرتها دست به دست هم داده اند تا انقلاب ما را به سقوط بکشانند بر ماست که با تمام هستى و تمام قواى خود از این انقلاب و جمهورى اسلامى حمایت کنیم.
ملت ایران امروز چشم تمام جهان به این نبرد سخت ما افتاده است و مشاهده مى کنند که بینند ما در مقابل جنگ چگونه عمل خواهیم کرد . باید مانند کوه در مقابل این دشمنان، خصوصاً این صدام جنایتکار ایستاد و تا به سقوط کشاندن او به جنگ ادامه داد .
بنا به قول امام امت که اسلام در خطر است اگر بنا باشد که خداى نکرده اسلام از بین برود چه بهتر که ما از بین برویم و تا به قول شهید بهشتى که فرمودند انقلاب به دو چیز نیاز دارد : خون دادن و خون دل خوردن . عده اى براى بقاى اسلام باید خون بدهند اما عده اى دیگر باید در مقابل سختیها و مشکلات ایستادگى نمایند .
…… در خاتمه اگر شهید شدم و چیزى از بدن من براى شما فرستاده شد در محل زادگاهم سرایان مرا دفن نمایید .
والسلام على من التبع الهدى عزیز حقدادى

خاطرات: نقل از سایت تاشهدا

خاطره اول
عزیز الله دو بار به جبهه رفته بود اما این بار که می خواست برود احساس خوبی نداشتم چون قبلا او دچار موج گرفتگی شده بود به همین خاطر به فردوس رفتم تا با آقای سجادی مسئول بسیج صحبت کنم که شاید بتواند مانع رفتن او به جبهه شود. خلاصه آقای سجادی قبول کرد اگر عزیزاله برای اعزام دوباره آمد با بهانه تراشی مانع رفتنش بشود. وقتی نتوانست به بسیج برود ناامید شد و از طریق جهاد اقدام کرد. من موقعی که این موضوع را فهمیدم برای این که شاید بتوانم او را منصرف کنم به نشانه ی نارضایتی و حالتی عصبانی از خانه بیرون رفتم . این طور که همسرم نقل می کند بعد از این که شما رفتید عزیزاله هم ساکش را برداشت و رفت اما دوباره برگشت پرسیدم چرا برگشتی ؟ حتما از رفتن منصرف شدی؟ اما او گفت: نه ، آمده ام یک بار دیگر بچه ها را ببینم؛ چون سفر آخر من است و دیگر بر نمی گردم صورت بچه ها را در حالی که اشک از چشمانش جاری بود بوسید. در همین حین من از راه رسیدم به من نیز گفت: طی این مدت شما را خیلی زحمت دادم مرا حلال کنید چون دیگر بر نمی گردم. وقتی دیدم که دیگر نمی توانم مانع رفتنش بشوم به همراه خانواده ام او را بدرقه کردیم.
راوی: رحمان حقدادی


خاطره دوم
وقتی به سومار رسیدم آقای حقدادی به من گفت: این جا صدای توپ و تانک نمی آید باید جایی بروم که لحظه ای آسوده نباشم و مستقیما با دوشمن رو به رو شوم.
راوی: رحمان حقدادی


خاطره سوم
صبح جمعه قرار بود دعای ندبه بخوانیم به نیت شهدای مکه، ساعت شش هواپیماهای عراقی اعلامیه ریختند مضمون اعلامیه ها این بود هر چه سریعتر به نیروهای عراقی ملحق شوید ما در این منطقه عملیات و شما را اسیر خواهیم کرد. بعد از سی دقیقه هواپیماهای عراقی قسمتی از تدارکات ما را بمباران کردند و شیمیایی زدند. نیروها به عقب برگشتند آقای حقدادی در آشپزخانه بود فرمانده به من گفت: بروم آشپزخانه اطلاع بدهم امروز غذا بیشتر درست کنند چون غذای ارتش نیز از همین جا تامین شود. وقتی به آشپزخانه رفتنم بجز آقای حقدادی هیچ کس نبود در حالی که خون بالا می آورد می گفت: جیگرم می سوزد به من آب بدهید. او را روی تپه ای بردیم و آتش روشن کردیم. نیم ساعتی طول کشید تا آمبولانس بیاید با ایشان سوار بر آمبولانس شدیم و به سمت باختران حرکت کردیم در بین راه منافقین جلوی ما را گرفتند اما وقتی دیدند مجروح داریم و ماسک شیمیایی زده ایم راه را باز کردند. آقای حقدادی را به بیمارستان رساندم خیلی حالش خراب بود و بعد از آن دیگر نفهمیدم چه اتفاقی برایش افتاد.
راوی: حسین جوازی

اطلاعات بیشتر

مقالات مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا