تصویرخاطرهزندگی نامهشهدای پاسداروصیت نامه

شهید محمدباقر رادمرد

محمدباقر رادمرد 

محمدباقر رادمرد
محمدباقر رادمرد

نام پدر: محمدعلی

تاریخ تولد: ۱۳۳۹/۸/۲۵

محل تولد: فردوس

تاریخ شهادت: ۱۳۶۵/۱/۱۱

محل شهادت: سردشت

محل دفن: فردوس

یگان اعزام کننده: پاسدار


زندگی نامه سردارشهید محمد باقر رادمرد

فرمانده گردان المهدی تیپ ۱۸ جواد الائمه(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
بیست و پنجم آبان ماه سال ۱۳۳۹ ه ش در شهرستان فردوس به دنیا آمد. از کودکی فعال بود. درهمان سن برای فراگیری قرآن به مکتب رفت.دوره ی ابتدایی را از سال ۱۳۴۶ تا ۱۳۵۲۲، در مدرسه ی ششم بهمن (سابق)شهرستان فردوس و دوره ی متوسطه را در دبیرستان فردوسی همان شهرستان به پایان برد.باقر اوقات فراغت خود را در کمک به پدر در کارهای مزرعه، مطالعه، عبادت و یا با دوستان صمیمی می گذراند.
از همان دوران جوانی رفتارش در مقایسه با رفتار دیگر برادران تفاوت داشت. استقلال طلب و متکی به خود بود. حتی حاضر نبود که پدر یک دوچرخه برایش تهیه کند بلکه یک تابستان را به کارهای کشاورزی پرداخت و چند روز به عنوان شاگرد بنا کار کرد تا این که از پول آن توانست برای خود دوچرخه خریداری کند.
قبل از پیروزی انقلاب برای پخش اعلامیه های امام (ره) همیشه پیش قدم بود و این کار را با دوچرخه یا پیاده در اواخر شب انجام می داد. اولین کسی بود که شبانه اقدام به شکستن لامپ های اطراف مجسمه ی شاه کرد و شعارهای انقلاب را بر روی دیوارها نوشت. همچنین اولین کسی بود که عکس سیاه و سفید امام را ـ که در قطع کوچک در لابراتوری در تهران به چاپ رسیده بود ـ پس از نماز مغرب و عشا در مسجد جوادالائمه توزیع کرد. این اولین عکس از امام خمینی بود که توسط او در فردوس توزیع گردید.او حدود ۲۰ نفر از سربازهایی را که به دستور امام از خدمت فرار کرده بودند، در خانه ی پدرش مخفی کرده بود.
شهید از زمانی که خود را شناخت، در محافل و مجالس مذهبی و نماز جماعت حاضر می شد. تا این که این فعالیت ها در دوران دبیرستان شکل مذهبی ـ سیاسی پیدا کرد و سرانجام به فعالیت در تشکل اسلامی دبیرستان ختم شد. تشکلی که بعد از انقلاب، به نام «انجمن اسلامی» در دبیرستان بود و با محوریت شهید صبوری و اعضای فعالی چون «میر رضوی و شهید رادمراد» ادامه پیدا کرد.
پس از انقلاب نیز با عضو شدن در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی واحد تهران، همواره جزو سپاهیان پیرو خط امام و دیگر یاران او از جمله شهید بهشتی بود. علی رغم تشویق و توصیه، از ورود در خط فکری بنی صدر و طرفدارانش پرهیز داشت. زمانی که به او برای عضو شدن گارد ویژه ی بنی صدر پیشنهاد شد، به شدت مخالفت کرد.
بعد از اخذ دیپلم در دانشگاه قبول شد. اما با شروع جنگ تحمیلی به تهران رفت و در سپاه به خدمت مشغول گردید. و دوره ی خدمت وظیفه را در سپاه گذراند. او با این انگیزه وارد سپاه شد تا مسافت کمتری را تا اقلیم شهادت طی کند.
مدتی بعد از شروع جنگ تحمیلی، برای دفاع از انقلاب اسلامی و آرمان های خون شهدا، به جبهه های حق علیه باطل شتافت. انگیزه اش رضای خداوند و اطاعت بدون چون و چرا از ولایت فقیه بود. شهید می گفت: «باید همه ی کار ما جنگ باشد. جنگ از نماز واجب تر است.»
مدتی بعد به سپاه تهران رفت و به عنوان مربی به کار مشغول شد. پدافند هوایی، سلاح های زرهی و سلاح های ضد زره را آموزش دیده بود.مطالعات وی پراکنده بود. بیشتر کتاب های دینی ـ اجتماعی می خواند. اغلب مطالعاتش، در سنین پایین خواندن قرآن و داستان هایی از قبیل آثار داستانی محمود حکیمی بود. در جوانی بیشتر علاقه مند مطالعات سیاسی، مذهبی و عقیدتی بود و نیز کتاب ها و نوارهایی از دکتر شریعتی و شهید هاشمی نژاد در اختیار داشت. پس از انقلاب اغلب آثار شهید مطهری، شهید بهشتی، امام خمینی و تفسیر المیزان و بعد از شروع جنگ تحمیلی ـ اگر فرصتی پیدا می کرد ـ آثار شهید دستغیب، درس های اخلاقی آقای مظاهری و آثاری را که بیشتر جنبه ی تربیتی و اخلاقی داشت، مطالعه می نمود.)
او به کتاب های مذهبی و به خصوص تفسیر قرآن بسیار علاقه داشت. بعد از عضو شدن در سپاه، گذشته از خواندن این کتاب ها به مطالعه ی کتاب هایی که بنیه ی علمی او را راجع به کار نظامی اش بیشتر کند، همت گماشت.
همرزم شهید ـ علی اکبر حسینیان ـ می گوید: «به پادگان امام علی (ع) در سال ۱۳۶۲، برای آموزش تخصصی رفته بودیم. از مربی ها درخواست جزوه کردیم. یک سری جزوهای نظامی را به ما دادند که شهید آن ها را مطالعه می نمود. تا بتواند یک سری مسایل جدیدی را استخراج کند که به درد آموزش عمومی پاسدارها بخورد.»
او فردی خاضع و خاشع بود. با همه کس با هر پست و مقامی، حتی نیروهای آموزشی برخورد یکسانی داشت، یک شخصیت بالا و یا یک فرد معمولی برای او یکی بودند و فرقی نداشتند.او برای رفع مشکلات دیگران تلاش می‌کرد و دیگران را به‌خود ترجیح می‌داد.
باقر رادمرد پس از مدتی که در جبهه بود، با خانم طاهره ی عظیمی پیمان ازدواج بست. ثمرۀ ۵ سال زندگی مشترک آنها دو دختر به نام های هاجر (متولد ۱۳۶۰) و زهرا (متولد ۱۳۶۲) می باشد.او بعد از ازدواج رابطه ی خود را با پدر و مادرش بیشتر کرد. گاه و بی گاه خود را به پدرش می رساند و بار مسئولیت انجام کارهای کشاورزی را برعهده می گرفت.
باقر رادمرد با این که مسئول و فرمانده ی گردان بود، اما فرماندهان بیشتر در قسمت آموزش نظامی از وی استفاده می کردند، چون مهارت های زیادی را فرا گرفته بود. قبل از شهادت، مسئول آموزش نظامی لشکر ویژه ی شهدا بود. در هنگام عملیات، فرمانده یکی از گردان های تیپ ۱۸ جوادالائمه بود. حدود ۴۸ ماه در جبهه حضور داشت. در پشت جبهه نیروهای بسیجی را آموزش می داد.
پس از مدتی که به فردوس رفت، با کمک همکارانش مانور نظامی ویژه ای در استادیوم شهید درخشان فردوس برای مردم برگزار کرد که تا آن زمان مردم مشاهده نکرده بودند. او به خاطر داشتن روحیه ی استقلال طلبی از افرادی که جلوی هر کس و ناکس سر تعظیم فرود می آوردند، بدش می آمد. به خاطر داشتن همین، از اسارت در زمان جنگ بیش از هر چیز دیگری بدش می آمد.
شهید در جبهه اگر فرصتی پیدا می‌کرد، به مزار شهدا به‌خصوص شهدای گمنام می‌رفت.باقر رادمرد در عملیات والفجر ۹ ـ که در تاریخ ۱۱/۱/۱۳۶۵ در سلیمانیه آغاز شد ـ به شهادت رسید اما جسد او به دست نیامد و در تاریخ ۱۸/۴/۱۳۷۱ توسط لشکر ۵۷ ابوالفضل شناسایی و پس از حمل به زادگاهش در بهشت اکبر فردوس دفن گردید.
شهید رادمرد آرزوی شهادت داشت. شهادتی که پشتش نام و نشان نباشد. او آرزو می کرد گمنام باشد. شاید به همین خاطر مدتی مفقود بود.شهید در وصیت نامه ی خود می گوید: «با درود و سلام بی کران به رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران ـ امام خمینی ـ که ما را نجات داد و زنجیر اسارت را از گردن این ملت رنجیده با اتکا به خدای خود برداشت و اکنون نیز که فرمان داده است و بر جوانان تکلیف معین کرده که به جبهه بروند. چون اطاعت از خدا، رسول و اولیای امور واجب است و با توجه به این که امام نایب بر حق امام زمان می باشد، با جان و دل و با طیب خاطر و با آگاهی و هوشیاری تمام عازم نبرد با کفار بعثی، بلکه با آمریکای جهانخوار می شوم.»
همچنین می گوید: «در درجه ی اول از خدا می خواهم تا موقعی که پاک نشده ام مرا از این دنیا نبرد و تا موقعی که گناهانم را نبخشیده است، نمیرم. از عموم هموطنان، به ویژه همشهریان عزیز می خواهم از خواندن دعای توسل، ندبه و کمیل دریغ نورزند و از دعا به جان رهبر، این قلب تپنده ی ملت و جهان اسلام کوتاهی نکنند. قرآن و قرائت آن را ـ که اطمینان به قلب ها می دهد ـ یادتان نرود.»
شهید به مادر خود این چنین می گوید: «ای مادر عزیز ـ که بارها در طول زندگیم باعث رنج و ناراحتی شما شده ام ـ از شما عاجزانه تقاضای عفو و بخشش دارم و در آخرین لحظات از دور دست مهربان و پر عطوفت شما را می بوسم و می خواهم وقتی جنازه ام بر سر دست ها حمل می شود، خودتان با یکی از برادرانم بین مردم شیرینی پخش کنید، زیرا که خداوند تا عاشق کسی نشود و به او عشق نورزد، او را نمی کشد.»
منبع: “فرهنگ جاودانه های تاریخ، زندگی نامه فرماندهان شهید خراسان” نوشته ی سید سعید موسوی، نشر شاهد، تهران – ۱۳۸۶

 


وصیت‌نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
والعصر * ان الانسان لفى خسر * الا الذین امنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر
چند وصیت به همسرم :
همسرم از تو مى خواهم هرگاه خداوند مصلحت دید از این دار ناپایدار ، رخت سفر بربندم و به دیار باقى بشتابم به هیچ وجه بى صبرى و بى تابى نکنى بلکه همچون کوه صابر و پابرجا باشى .
بدان که مرگ حق است و اجل حتمى است و هر انسانى یک روز باید خود را براى رخت بر بستن از این دنیاى فانى آماده کند . حال بعضى زودتر و برخى دیرتر ، ولى در عین حال
(( کل نفس ذائقه الموت )) و این را هم مى دانى که مرگ شروع زندگى جاوید و پایان زندگى موقت دنیوى است و فنا و نیستى براى انسان وجود ندارد پس براى کسى که از خانه اى به خانه دیگر شتافته و ترک دیدارش موقت است نباید ناراحت بود ، بلکه بایستى در حقم دعا کنى و از خداوند قادر متعال بخواهى که مرا در زمره شهداى راه خودش قرار دهد .
همسر مهـــربانم در اینجا اقرار مى کنم ، من در دوران زندگى با تو ناراحــــتى نداشتم و از تو راضى هستــم امیدوارم تو هــــم از من راضى بشـــوى و از جده بزرگوارت برایم طلب مغفرت نمــــائى چرا که حــــال ، دستم از دنیا کـــــوتاه است و نمـــــى توانم بدیهایى که در حقت کرده ام جبران نمایم .
همسر مهربانم در تمام لحظات زندگى تقوا را سرلوحه خود قرار ده و از حجاب و عفت اسلامى خود که آبروى شیعه به آن است لحظه اى غافل مشو و از خداوند که همیشه مراقب انسان است و در همه جا انسان را مى بیند ، بترس و این جمله امام را به خاطر بسپار که :
( عالم محضر خداست ، در محضر خدا معصیت نکنید ) اگر خداوند خواست که از سلاله من نسلى باقى بماند و فرزندى داشتم ، دوست دارم اگر پسر باشد محمد یا على و اگر دختر باشد حتما فاطمه اسمش را بگذارید که حداقل اولین حق پدر و مادر درباره فرزند را ادا کرده باشم .
با این وسیله و از روى درک و احساس اعلام مى دارم که چنانچه مدتى گذشت و از من خبرى نشد بعد از اتمام مدت شرعى ، مجازى ازدواج کنى ولى سعى کن فردى معتقد و باتقوا را براى همسرى خود پیدا کنى که از من بهتر باشد .
همسر مهربانم اگر نتوانستم آنطور که باید حق همسرى را درباره تو ادا نمایم مرا خواهى بخشید و اگر شهید شدم چیزهایى که به عنوان سوغاتى مثل (گردنبند و انگشتر) برایت خریده ام مال خودت ، و احدى حق پس گرفتن آنها را ندارد ولى در سایر مسائل و چیزهایى که بماند به فردى روحانى مراجعه کن و مسائل شرعى آنرا بپرس . مبادا خداى نخواسته حقى از مال صغیر و یتیم در گردنت بماند .
ضمنـــــا اگر خواستى ازدواج کنى دوست ندارم فرزندم به دست افراد ناباب و ناآگاه از اسلام بیفتد ، حتما فرزندم را به برادرم مهــــدى بسپار و از این مسئلـــه تو را مکلف مى کنم چرا کــــه همین فرزند ممکن است اگر باشــــــد شوهرت با او بدرفتارى نمــــاید یا بین او و فرزندان دیگر فـــرق قـــائل شود . در هر حـــال عاجزانه از برادرم مى خواهم که این لطف را در حق من بنماید و از فرزندم بجاى پدرش پرستارى کرده و جاى پدرش را پر کند .
و اما چند وصیت به مادر و برادرانم :
مادر و برادران و خـــواهرم از شماهـــا مى خواهم بعد از مرگ من پس از پایان مدت شــــرعى و قانونى همســــرم را تکلیف به ازدواج بکنید در این مورد او را ســـرزنش نکنید چرا که این حـــق مســــلم طبیعى و شرعى اوست و در این راه خودم به او در یافتن یک فرد لایق و مـــذهبى کمک کنید .مقدار ۱۶ روز روزه قرض دارم که ۹ روز آن کفاره هم به گردنم است و ۷ روز دیگر آن فقط قرض روزه است که حتما بعد از من آنها را رد کنید و احتیاطا ۶ ماه هم نماز یومیه برایم بخوانید .مبلغ ۱۰۰۰ تومان از آقا محسن ، ۵۰ تومان از احمد حبیبى و ۲۵۰۰ تومان از برادرم مهدى آقا و هزار تومان از مادرم قرض دارم که حتما آنها را بدهید . پولى هم که در دست برادرم محمد آقا است سهم امام و خمس آن را رد کرده و از پولى که در دفترچه حساب پس انداز دارم هم خمس و سهم امام خارج کنید تا مدیون از دنیا نروم .
احیانا اگر کس دیگرى مراجعه کرد و مطالبه مبلغى نمود به او بدهید .از تمام وابستگان مى خواهم از خون من براى مسائل مادى دنیا سوء استفاده نکنند که فــــرداى قیامت (جلـــو) آنها را خــواهم گرفت و راضى نخواهم شد .
همانطور که در قسمت اول مربوط به همسرم تذکر دادم ، گردنبند و انگشتر را از او نگیرید ولى در سایر باقى مانده بعد از من رعایت قانون شرعى ارث را بنمائید و هر طور اسلام دستور مى دهد عمل کنید ولى قدر مسلم این است که سعى کنید او را ( همسرم ) راضى نمائید چرا که از من فیضى در مدت عمرش ندیده است .
و اما مادر بسیار مهربان و عزیزم که در طى مدت عمر غیر از بدى و آزار و اذیت چیزى از من ندید ، از شما خواهش مى کنم در حق فرزند عاصى خود دعا کنید که شهید از دنیا بروم و مرگم شهادت در راه خودش باشد .مادر جان هرگاه خواستید گریه کنید بر امام حسین (ع) گریه کنید که اجرى هم خداوند براى شما در نظر بگیرد . باقر راد مرد


خاطرات

محمدعلی راد مرد , پدر شهید:
«در نیمه ی شعبان ماه سال ۱۳۵۷ ـ به علت کشتار مردم توسط شاه ـ امام فرمودند: جشن نداریم و عزای عمومی اعلام کردند. اما علی رغم فرمایش امام، عوامل رژیم این جشن را در اسلامیه به طریق سابق برگزار کردند. عده ای تصمیم گرفتند که این جشن را برهم بزنند. درست خاطرم هست که در آن مقطع حساس، شهید هم برای برهم زدن این جشن داوطلب شده بود که بعد از اقدام از صحنه فرار کرد.»

برادر شهید :
«با هماهنگی بچه های آموزش نظامی پادگان امام علی (ع)، دوره ی آموزش کوتاه مدتی برای دانشجویان انجمن اسلامی در پارک جنگلی تهران گذاشته بودند. آن ها بعضی از عملیات کماندویی، مثل عبور بر روسی سیمی که به دو طرف کوه وصل بود و غیره را به نمایش گذاشتند. من برای دیدن شهید در این عملیات به آن جا رفتم اما او را ندیدم. بعد که علت را از او جویا شدم، گفت: بنی صدر می خواست از آن عملیات دیدن کند و او چون آدم فرصت طلبی است و تبلیغات را به نفع خود منعکس می کند، به همین خاطر با بعضی از بچه ها تصمیم گرفتیم که در این مانور شرکت نکنیم.»

«او مربی پادگان امام علی (ع) در تهران بود و به دلیل کار سنگین آموزش نیروهای بسیجی و سپاهی او و دوستانش، از حضور در جبهه منع شده بودند. اما او و بعضی ازهمکارانش مترصد فرصتی بودند تا خود را به جبهه برسانند. در یک فرصت مناسب با گرفتن مرخصی ۱۵ روزه، او به اتفاق تنی چند از دوستانش از پادگان روانه ی جبهه شدند. این گروه ـ که همگی آر.پی.جی زن بودند ـ ۱۸ روز در میان آتش و خون به شکار تانک های دشمن پرداختند و سپس به پادگان برگشتند و به کار خود ادامه دادند، بدون این که یک روز از این مرخصی را صرف دید و بازدید کنند.» با شروع جنگ عراق علیه ایران، رفتن به جبهه را برهمه ی کارها ترجیج دادند.

همسر شهید :
«دختر کوچک ما مریض بود، به ایشان گفتم: بچه را دکتر ببر. با وجودی که ماشین در خانه یمان پارک بود. بچه را بغل کرد و پیاده به راه افتاد. بعد که از ایشان سوال کردم، گفت: این مال بیت المال است. من با این ماشین هیچ وقت بچه ام را دکتر نمی برم.»

عبدالله رادمرد , برادر شهید:
«با ایشان در تابستان ۱۳۶۴ در اهواز بودم. برای بازدید و سرکشی از نیروها در اطراف اهواز به روستایی رفتیم که قبلاً مسکونی بود. در آن جا دوستان شهید به استقبال ما آمدند و از نخل های آنجا خرما جمع کرده بودند. اصرار کردند که از آن خرماها بخوریم. ولی ایشان نخوردند و این برای من سوال شد. بعد متوجه شدم که چون از ملک شخصی مردم بود ـ که به علت جنگ آن جا را تخلیه کرده بودند ـ به خودش اجازه نداد که تعرضی در آن اموال داشته باشد.»

همسر شهید:
«وقتی به او می گفتم که از جبهه برایمان تعریف کن. می گفت: «من در جبهه نیستم. در یک اتاق دربسته کار می کنم. در صورتی که خودم می دانستم او در خط مقدم است.»

علی پر دل:
«در جبهه از زمین و هوا زیر آتش بودیم. به شهید گفتم: آقا باقر، تو بچه هایم را یتیم کردی. گفت: از این سرو صداها نترس. یتیم هم که بشوند، شهید هم که بشوی، از عقب نشینی بهتر است.»

سردار شهید محمود کاوه:
«با این که هفت، هشت ماهی بیشتر از جبهه رفتن ایشان نگذشته بود، به عنوان مسئول واحد آموزشی نظامی تیپ ویژه ی شهدا تعیین شد. قرار نبود ایشان را رها کنیم که به پشت جبهه بیاید. قرار بود بعد از آن عملیات ـ که ایشان به فیض شهادت نایل شد ـ به عنوان رئیس ستاد تیپ معرفی شود، چون توانایی های زیادی را در ایشان می دیدیم. خیلی راحت گره ها را باز می کرد. آدم خوش فکری بود. آدم فهیم و باشعوری بود. با واقع بینی با مسائل برخورد می کرد، این ها از خصیصه هایی است که در کمتر کسی می توان سراغ داشت.»

برادر شهید :
«یادم هست بعد از این که مفقود شد، در گفتگویی که با برادر شهید محمود کاوه ـ فرمانده ی تیپ ویژه ی شهدا ـ داشتم، او هم به این مطلب پی برده بود. چون گفتند: بعید به نظر می رسد که او اسیر شده باشد.»

محمد علی هیهات :
«دو روز قبل از فروردین ماه سال ۱۳۶۵ بود که با همدیگر به مشهد برای مرخصی آمدیم. شهید کاوه اوایل عید زنگ زده بود که خودتان را به جبهه برسانید. لذا پنجم فروردین به همراه شهید رادمرد به سمت تهران حرکت کردیم. چون همسر و بچه های ایشان در تهران بودند. گفتند: برو، من پس از دو، سه روز دیگر به جبهه می آیم. من عازم مهاباد شدم و منتظر ایشان ماندم. او آمد و ساعت ۲عصر بود که با همدیگر به طرف مریوان حرکت کردیم. من گفتم: امشب شاید در دیوان دره گیر بیفتیم. ولی ایشان پشت فرمان نشست و با سرعت بیش از حد ـ که باعث وحشت من شده بود ـ حرکت کرد. خلاصه تا ساعت چهار بعدازظهر به دیوان دره رسیدیم و توانستیم از مسئولین آن جا اجازه ی عبور بگیریم و تا ساعت ۶ به سنندج رسیدیم و یک ساعت در شهر سنندج گشتیم تا مسئول محور مریوان را پیدا کردیم. ایشان می گفت: من از این دو کار، یعنی اسارت به دست عراقی ها و کمین ضد انقلاب متنفر هستم و از خدا می خواهم که گرفتار نشویم. خلاصه با ذکر خدا و قرائت آیه الکرسی، توانستیم ساعت ۱۲ شب به سلامت وارد مریوان شویم و یک ساعت در آن جا بودیم. شب از محور به سمت پنجوین حرکت کردیم. در تاریکی شب همزمان با اذان صبح به محلی که تعدادی از نیروهای خودی مستقر بودند رسیدیم. آن جا سردار منصوی و شهید کاوه خوابیده بودند و استراحت می کردند همراه تعداد دیگری از فرماندهان. آنها بلند شدند و نماز خواندند. کاوه بعد از نماز گفت: رادمرد بماند. به من گفت: تو برو کارهای پشت جبهه را سامان بده. و ما آن روز از رادمرد خداحافظی کردیم.»

حسن راد مرد:
یکی از همرزمانش تعریف می کرد : در یک عملیات تیر بار دشمن همه بچه ها را زمین گیر کرده بود به طوری که هیچ کس جرات آن را نداشت که از پشت سنگر سر بلند کند شهید رادمرد با خونسردی تمام و شجاعت و شهامت زیادی که داشت بلند شد و با آر پی جی تیر بار دشمن را منهدم کرد.

حسن راد مرد:
اولین قطعه عکس امام در سالهای قبل از انقلاب، توسط باقر رادمرد وارد شهرستان فردوس شد، ایشان تعداد زیادی از این عکسها که به صورت سیاه و سفید بود و در قطعه های کوچک در یک لابراتوار عکاسی در تهران چاپ شده بود را با خود آورده بود و در مسجد جوادالائمه محل، داخل مهرها گذاشته بود و خودش هم چند متر دورتر ایستاده بود و مواظب بود تا عمال رژیم به آنها دسترسی پیدا نکنند.

حسن راد مرد:
یادم هست وقتی ایشان (باقر رادمرد) ازدواج کرد، یک نصف روز به اتفاق هم، به دنبال خانه می گشتیم و خانه ای در حدود ۱۸ متر زیربنا برای ایشان اجاره کردیم. خانه ای بدون هیچ امکانات رفاهی مثل حمام، آشپزخانه و غیره. ایشان زندگی مشترک خود را در کمال سادگی آغاز کردند.

حسن راد مرد:
بعد از عملیات والفجر ۹ یک سری عملیات های ایذایی برای جلوگیری از پیشروی دشمن داشتند، در یکی از همین عملیات ها، آنطور که جناب آقای صلاحی می گفتند: ایشان را دیده بودند که بر اثر اصابت تیر مجروح شده بود، ایشان به آقای صلاحی می گوید شما بروید جلو و کارتان را بکنید، من به هر طریقی باشد، به عقب بر می گردم و یا صبر می کنم تا شما برگردید آقای صلاحی وقتی بر می گردند، ایشان را پیدا نمی کنند، از همان جا ایشان مفقود شدند و هیچ گونه اثری از شهید پیدا نشد.

حسن راد مرد:
قبل از انقلاب یک بار قرار بود در دبیرستان علیه رژیم یک سری افشاگری هایی انجام گیرد. بچه ها تصمیم گرفتند که یک اسپری بگیرند و بر در و دیوار مدرسه شعار بنویسند. لذا شهید رادمرد یک رنگ اسپری تهیه کرده بودو شب مخفیانه بر در و دیوار مدرسه شعار نوشته بود، فردا صبح همگی به مدرسه رفته بودند تا به آنها مظنون نشوند.

طاهره عظیمی:
قبل از شهادتش خواب دیدم، یکی به من گفت: باقر هم به محمد(پسر عمویم که شهید شده بود) پیوست و از خواب بیدار شدم، همان موقع فهمیدم که باقر شهید شده است.

طاهره عظیمی:
یک بار دختر کوچکمان مریض شده بود، بنده از باقر خواستم تا بچه را به دکتر ببرند. ایشان دست بچه را گرفتند و می خواستند بروند، من گفتم: برای چه پیاده می روید، ماشین که هست. ایشان گفت: ماشین مال تشکیلات است، استفاده خصوصی از اموال تشکیلات حرام است. و با پای پیاده بچه را به دکتر بردن.

حسن راد مرد:
نیمه شعبان سال ۱۳۵۷ را حضرت امام خمینی(س) به خاطر کشت و کشتار مردم توسط رژیم طاغوت، عزای عمومی اعلام کرده بودند. با همین وجود شب نیمه شعبان را گروهی در محلی جشن گرفته بودند. شهید رادمرد، این جشن را با نقشه قبلی به همراه چند تن از دوستانش بر هم زدند و از معرکه گریختند.

سید جواد قیاسی:
یک بار اشان از بازرسی لشگر ویژه شهدا برگشتند، ساعت حدودا” ۱/۳۰ دقیقه شب بود . بنده احساس کردم ایشان یک چیزی را می خواهند به من بگویند . گفتم : آقای رادمهر چه شده ؟ ایشان گفت : اگر وقت دارید می خواهم چند دقیقه ای را با شما صحبت کنم . بنده گفتم: الان دیر وقت است ، صبح با همدیگر صحبت می کنیم ، ایشان اصرار کردند که زیاد طول نمی کشد. گفتم : بگوئید . ایشان گفتند : آقای کاوه از من خواسته اند که به لشگر ویژه‌شهداء‌ بروم و نمی دانم شما موافقت خواهید کرد یا نه . من گفتم اگر شما می دانید آنجا بهتر و موثرتر هستید من هیچ گونه مخالفتی ندارم ، من سعی ام این است که نیروها را در جایی که بهتر و موثرتر هستند بکارگیری کنم.

حسن راد مرد:
پایان عملیات والفجر ۹ باتعطیلات عید نوروز مصادف شده بود. به همین خاطر بیشتر بچه ها به مرخصی رفته بودند. شهید کاوه مطلع شده بود که منطقه عملیاتی سلیمانیه که قبلاً توسط نیروهای خودی تصرف شده بود. دوباره توسط دشمن مورد تهاجم قرار گرفته است. به همین دلیل از بچه ها خواسته بود تا هر کس مایل است جهت دفاع از آن منطقه به آنجا اعزام شوند. شهید رادمرد باوجوداینکه تازه برای شرکت در مراسم تعزیه مادرخانمش به شهرستان آمده بود، به محض اینکه فهمید که کاوه چنین تقاضایی کرده خود را به منطقه رساند و عازم منطقه سلیمانیه شد.

حسن راد مرد:
باقر رادمرد در پادگان امام علی تهران مسئولیت آموزش نظامی را برعهده داشتند. یک بار بعد از اتمام دوره آموزش ۱۵ روز به ایشان مرخصی داده بودند ایشان این ۱۵ روز را در جبهه رفته بود و در عملیات شرکت کرده بود . این عملیات ۱۸ روز طول می کشید . بعد از اینکه شهید رادمرد از جبهه برگشت و به پادگان مراجعه می کند در پادگان سه روز برای ایشان غیبت می زنند . و ایشان هم چیزی نمی گوید که در جبهه و عملیات بوده ام .

علی اکبر حسینیان:
در عملیات والفجر ۹ در یکی از ارتفاعات منطقه بر اثر تیر مستقیم دشمن از ناحیه شکم مجروح می شوند . ولی تا چندی جنازه ایشان پیدا نشد و مفقود بودند. که بعدها خبر شهادت ایشان را آوردند .

محمد علی هیهات:
شب شهادت باقر رادمرد ، بنده خواب دیدم، که به همراه خودش به خانه ایشان رفتیم. با توجه به اینکه بنده از تعداد و جنسیت فرزندان شهید هیچگونه اطلاعی نداشتم، در عالم خواب دیدم که ایشان دو تا دختر دارند، بنده دست محبت به سر فرزندان باقر کشیدم. صبح که از خواب بیدار شدم به من الهام شد که باقر شهید خواهد شد.همان روز وقتی به طرف نیروهای خودی رفتم ، آنها گفتند : باقر رادمرد شهید شد.

آثارباقی مانده از شهید
به راستی ذکر دعا، فعالیت های اجتماعی، تخلق به فضایل انسانی، آگاهی عمیق از اوضاع سیاسی روز و استمرار در دین خدا و حاکمیت الهی از ویژگی های یک مسلمان و یک مجاهد فی سبیل الله می باشد.

«حضور محترم همسر گرامی خودم سلام عرض می نمایم. امیدوارم که در پناه توجهات باری تعالی و در پناه حکومت عدل الهی به امامت و رهبری حضرت مهدی (عج) و نایب بر حقش امام خمینی، صحیح و سالم بوده باشید، تا بتوانید بار سنگین مسئولیتی که هم اکنون در وهله اول تربیت صحیح فرزندانی که آینده اسلام را باید بیمه بکنند موفق باشید. و فرزندانی با جرات، صحیح، سالم، فاطمه گونه، زینب گونه و بالاخره اسلام گونه باشند و بتوانند برای آینده ی جامعه افرادی مقید و لایق حکومت اسلامی باشند. در وهله ی دوم یک کدبانو هستید که در انجام کارهایم خیلی زیاد کمک می کنید و من آن چه را که با خیال جمع انجام می دهم مدیون شما می دانم. همیشه هم گفته ام که چنانچه اجری داشته باشم خداوند به شماها باید عطا کند. صبر، استقامت، پایداری، عفت، پاکدامنی و خلوص نیت شماها هست که به ما اطمینان خاطر می دهد تا بتوانیم اندک بار مسئولیتی که در وضع فعلی انقلاب و جنگ هست به دوش بکشیم.»



تصویر 

محمد باقر رادمرد
محمد باقر رادمرد
برچسب ها
اطلاعات بیشتر

مقالات مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین بررسی کنید

بستن
بستن