تصویرخاطرهزندگی نامهشهدای بشرویهشهدای پاسداروصیت نامه

شهید احمد عبدالله زاده مقدم


نام: احمد
نام خانوادگی: عبدالله زاده مقدم
نام پدر: محمدحسن
تاریخ تولد: ۱۳۳۰-۰۹-۰۱
محل تولد: فردوس
تاریخ شهادت: ۱۳۶۶-۰۷-۰۹
محل شهادت: شلمچه
مقطع تحصیلی: ابتدایی
شغل: پاسدار انقلاب اسلامی
محل مقبره: گلزار شهدای بشرویه

زندگینامه:

ششم آذرماه سال ۱۳۳۰ ه ش در شهرستان بشرویه چشم به جهان گشود.در کودکی به مکتب خانه رفت و قرآن را آموخت.
دوره ی ابتدایی را در سال ۱۳۳۶، در روستای بشرویه آغاز کرد و در همان جا به پایان رساند. حافظه ای قوی داشت و هر چیزی را که می خواند به ذهنش می سپرد .کودکی مظلوم و متواضع بود. اوقات فراغت را به کفاشی و بنایی می رفت و مدتی هم به مشهد رفت و در شرکت نان رضوی به کار مشغول شد.
به والدینش در کارها کمک می کرد. بازار گرد نبود وقتی در خانه کار نداشت، دنبال کسب بود. در هر کاری شرکت می کرد تا بی کار نماند.
به مسجد می رفت و نمازش را در سه نوبت در مسجد می خواند. به افراد خیرخواه و مومن علاقه داشت. قرآن می خواند و سعی می کرد مشکلات مردم را حل کند. خانواده اش را برای خواندن نماز صبح بیدار می کرد زمانی که پدرش تصادف کرده بود او را به دوش می کشید و به دکتر می برد .خدمت سربازی را در تهران و سرخس گذراند.
در روز عید غدیر خم سال ۱۳۵۳ و در ۲۲ سالگی با خانم معصومه صادق زاده ازدواج کرد.ثمره ی ۱۳ سال زندگی مشترک آن ها شش فرزند به نام های زهرا (متولد ۹/۹/۱۳۵۴)، محمد (۱/۳/۱۳۵۶)، علی (۱۶/۶/۱۳۵۸)، حسن (۳۱/۲/۱۳۶۰)، حسین (۳۰/۶/۱۳۶۱) و نرگس (۳۰/۱/۱۳۶۶) می باشد.
در تاریخ ۶/۶/۱۳۵۸ و هم زمان با تشکیل سپاه در بشرویه وارد این نهاد مقدس شد.
به مدت دو سال فرماندهی سپاه و مدتی هم فرماندهی بسیج را بر عهده داشت.
یکی از دوستانش می گوید: «سال ۱۳۶۳ ـ ۱۳۶۲ روزی که بسیج فردوس افتتاح شد ایشان مناجات را از رادیوی سپاه فردوس مستقر در بسیج با یک سوز و گدازی می خواند که هنوز از دیوارهای شهر به گوش می رسد.»
محمدرضا مدبر نیز می گوید: «صدای مناجاتش هنوز در ذهن من به خصوص در شب های ماه رمضان هست. هر وقت به مقابل بسیج می رسم مثل این است که صدایش هنوز بلند است.»
زمان حمله ی آمریکا به صحرای طبس، اولین نیرویی که اعلام آمادگی کرد، احمد عبدالله زاده بود که به همراه نیروهای پاسدار از سپاه بشرویه با مسئولیت خودش به آن جا رفت. با ضد انقلاب و منافقین مخالف بود و سعی می کرد که آن ها را اصلاح کند. حدود سه ماه در جنگ های کردستان انجام وظیفه کرد. دعای کمیل، ندبه و توسل را در سپاه برگزار می کرد. با توجه به این که فرمانده بود، محوطه ی سپاه را خودش جارو می کرد. معصومه صادق زاده ـ همسر شهید ـ می گوید: «من به ایشان می گفتم: چرا شما این کارها را انجام می دهید. می گفتند: فرقی نمی کند، من از این کار لذت می برم.»
با نیت دفاع از میهن، کشور، قرآن، مذهب، ناموس مردم و به تبعیت از فرامین امام، به جبهه های حق علیه باطل رفت.
با شروع جنگ تحمیلی جبهه را بر همه چیز ترجیح داد و در بیشتر عملیات ها شرکت داشت. می گفت: «جبهه دانشگاه است. سیدالشهداء (ع) در راه دین شهید شده اند و ما چون پیرو امام هستیم باید برای دین و اسلام به جبهه برویم.»
به امام بسیار علاقه داشت. عشق و علاقه ای او به امام باعث شد که زمانی که امام فرمودند: «هل من ناصر ینصرنی»، خانه و زندگی را فراموش کند و به جبهه برود. ۳۵ می گفت: «تا جایی که توان داشته باشم در جبهه خواهم ماند و آن قدر می جنگیم تا دشمن خسته شود و عقب نشینی کند.»
زمانی که می خواست به جبهه برود از تمام بستگانش در ضمن خداحافظی می گفت: «از من راضی باشید دعا کنید راه کربلا باز شود و برای سلامتی رزمندگان اسلام دعا کنید.» آرزو داشت راه کربلا باز شود و پدر و مادرش را به کربلا ببرد.
شهید تا قبل از شهادتش دوباره مجروح شد و ۴۰ درصد مجروحیت داشت. در عملیات خرمشهر زیر آوار ماند که همرزمانش او را از زیر آوار بیرون آوردند. شیمیایی شد و دو مرتبه ترکش خورد که اثرش روی صورتش برجا مانده بود.
محمد عبدالله زاده ـ فرزند شهید ـ نقل می کند: «پدرم در جبهه با موتور در گل ولای فرو رفته بود و صورتشان زخمی شده بود. موقعی که به منزل می آمد و تلویزیون روشن بود ـ با این که خودشان مدت ها در جبهه بودند ـ بازمی گفتند: ای کاش من هم در جبهه بودم.» به بسیجی ها و پاسداران علاقه داشت. مدتی محافظ امام جمعه و مکبر نماز جمعه بود.
علی محمدی نیک نژاد ـ از همرزمان شهید ـ از شجاعت ایشان می گوید: « یک شب در هورالهویزه بودیم که توی پاسگاه روی آب دیدم از گوش وی خون می آید، پرسیدم چرا گوش شما خونی است؟ گفت: نمی دانم، ترکش خورده. فقط دیدم یک مرتبه سوز گرفت. او برای خواندن نماز شب رفته بود.»
به مداحی اهل بیت (ع) علاقه داشت. روضه می خواند. به امام حسین (ع) و دوازده امام ارادت خاصی داشت. به علماء انقلابیون و افراد خوش رفتار علاقه داشت.
موقع خواب وضو می گرفت. اعتقادش به خدا قوی بود. در مراسم محرم شرکت می کرد. در شب های قدر ماه رمضان قرآن به سر می گرفت. نماز شب می خواند.
علی محمدی نیک نژاد ـ همرزم شهید ـ می گوید: «در مدتی که با ایشان در جبهه بودم، نماز شبش ترک نشد. فرد متدین و با خدایی بود. در سر سفره دعای سفره را می خواند. به تعقیبات نماز مقید بود. صبح ها که در جبهه می دویدیم، در ضمن دویدن دعای مخصوص صبح را می خواند.»
یکی از دوستانش نقل می کند: «اوقات بیکاری دعا و قرآن می خواند. روی مستحبات تاکید زیادی داشت. دعای بعد از نماز را حتماً می خواند. نماز شب را به جا می آورد و مداحی نیز می کرد.»
« به رزمندگان سرکشی می نمود و سعی می کرد مشکلات آن ها را حل نماید مشکلات را با توسل به ائمه ی معصومین (ع) و خدای باری تعالی حل می کرد. در انجام هر کاری با همرزمانش مشورت می کرد.
در کارهای جمعی شرکت می کرد و در جایی که می بایست سریع تصمیم گرفته شود خودش ـ که یک فرمانده ی نظامی بود ـ سریع تصمیم می گرفت.
اوفرماندهی گردان حضرت قائم(عج) تیپ ۲۱ امام رضا (ع) را برعهده داشت. بسیار متواضع بود و کسی متوجه نمی شد که ایشان فرمانده هستند. بیشترین کار را او انجام می داد و کمترین کار را به دیگران واگذار می نمود. می گفت: «مسئولیت من بیشتر است.»
محمدرضا مدبر ـ همرزم شهید ـ نقل می کند: «وقتی آتش دشمن شدید بود، او جلوتر از نیروها حرکت می‌کرد. رزمندگان می گفتند: شما به جلو نروید ما هنوز شما را لازم داریم.»
یکی از نیروهای خط شکن بود. همیشه در خط مقدم و جلوتر از نیروهای خودی بود. اول خودش حرکت می کرد، بعد دیگران را تشویق به حمله می نمود.
علی حیدری ـ همرزم شهید ـ می گوید: «در تاریخ ۷/۱۰/۱۳۶۴ با کاروان عاشورا از فردوس عازم اهواز بودیم. برادر احمد عبدالله زاده به عنوان فرمانده گروهان بود. وقتی به اهواز رسیدیم در آن جا حدود ۱۵ روز آموزش نظامی دیدیم و بعد عازم جزیره ی مجنون شدیم. ایشان در آن جا مسئول تبلیغات بودند. از گردان یاسین او را به عنوان فرماندهی گردان انتخاب کردند ولی نیروهای گردان نگذاشتند که ایشان به آن گردان برود. او برای بازدید از پاسگاه آبی به جزیره ی مجنون رفت و وقتی برگشت، گفت: آن جا جنگ نبود، استراحتگاه بود. وقتی ما به آن پاسگاه رسیدیم، شهید گفت: هرجایی که سخت و مشکل است من می روم. مدت سه شبانه روز در پاسگاه نزدیک عراق بود و تا نزدیکی دشمن می رفت. در آن جا غواصی نیز می کرد. هر پاسگاهی که خراب بود باید غواص می آمد و آن را درست می کرد. ولی او چنان در غواصی ماهر شده بود که به پاسگاه های دیگر نیز می رفت و اشکالات آن ها را برطرف می نمود.»
یکی از دوستانش نقل می کند: «در عملیات والفجر هشت و در منطقه ی فاو از رودخانه با قایق عبور می کردیم که هواپیماهای عراقی به بمباران منطقه پرداختند. شهید با خنده گفت: اگر توی رودخانه بیفتیم، با توجه به تجهیزاتی که همراه داریم، جانوران دریایی ما را نمی خورند و حتماً پیدا می شویم.
احمد عبدالله زاده، در تاریخ ۹/۷/۱۳۶۶ و در عملیات پدافندی در منطقه ی شلمچه ـ در حالی که فرماندهی گردان حضرت قائم (عج)تیپ ۲۱ امام رضا (ع) را برعهده داشت. به علت اصابت تیر مستقیم دشمن به درجه ی رفیع شهادت نایل گردید. پیکر مطهر ایشان پس از حمل به زادگاهش، در روز اربعین حسینی تشییع و در گلزار شهدای بشرویه به خاک سپرده شد. مادر شهید می گوید: «همسایگان ما خواب دیده بودند که در خانه ی ما یک درخت گل صد برگ است.»
منبع: “فرهنگ جاودانه های تاریخ، زندگی نامه فرماندهان شهید خراسان” نوشته ی سید سعید موسوی، نشر شاهد، تهران – ۱۳۸۶


وصیتنامه:

بسم الله الرحمن الرحیم
مرگ در راه شرف و آزادى سعادت و شیرین است و تسلیم در برابر ظالمین بدبختى و خزان است .
حسین ( ع ) فرمود :
اى شمشیر ها اگـــــر دین جدم با کشته شدن من بجـــا مى ماند پس اى شمشیر ها زودتر مرا دریابید . اگر رهبر آزادگان حسین ( ع ) که چنین مى فرمایند ما هم که مقلد آن حضرتیم . خدایا تو شاهدى که اگر فرمان تو نبود و اگر براى رضاى تو نبود هیچگاه کسى حاضر نمى شد خانه و کاشانه و خانواده و پدر و مادر را ترک کرده و به این بیابانهاى کوهستانى قدم گذارد .
الهى تو خودت شاهدى که توان هیچ کارى را نداریم و هر کارى را که به قوه تو انجام مى دهیم . الهى همه ما مى دانیم که آمدن به جبهه ها بنا بر دعوت خدمت بوده و ما میهمانان و جیره خواران درگه تو هستیم .
الهى : تو را به حق تمام انبیا و اولیاء صالحین و ائمه اطهار قسم مى دهیم که ما را موفق بدارى که در تمام طول عمر و تا آخرین لحظه به یاد تو و مطیع تو بوده و موفق بدارى که سکینه و آرامش بر ما حاکم باشد .
الهى : در آخرین لحظات عمر تمام ائمه اطهار را به بالین ما رهسپار فرما و ما را موفق بدار که طعم شیرین شهادت را بچشیم .
الهى : ما را موفق بدار که قبل از مرگ توبه کرده و به سویت با خلوص نیت بازگردیم . اى بازماندگان کاروان اسرا ، هرگز از دین و قرآن خارج نشوید و تا پایان عمر دست از ائمه اطهار برنداشته و دیگران را به آن تشویق کنید و بنده خدا باشید و خلاصه هر کارى مى کنید براى رضـــــاى خدا باشد .
درود بر امــــام زمان و نایب بر حقش امام خمینى و با درود بر امت شهید پرورمان ، ملتى که خداوند از نور لایزالش به آنهــــا تاباند و آنها را به دانایى رساند . این نور نیست مگر به سبب خدا و اوست که هر را که بخواهد از ارزش برخوردار مى کند و شما به حجت حق حضرت ولى عصر صاحب الزمان ( عج ) ایمان آورده و به نصایح و رهنمود هاى نایب به حقش امام خمینى کبیر سر تعظیم فرود آورید که نجات براى شما نیست جز در سایه و پرتو ولایت فقیه و شما پیشتازان این امر باشید ، انشا الله . و نشان دهید که با جان و مال خود دعوت حق را لبیک گفتید که از آزمایش الهى سالم بیرون آمده اید ، وعده خدا حق است .
خدایا به من آن اندازه توانایى و آن اندازه فکر و آگاهى بده که از عهده مسئولیت ها نلرزم و آنچه در توان دارم در راه اسلام جهاد کنم . خدایا از ما التقاطى فکر کردن را سلب کن تا عمر داریم در پناه تو باشیم . خدایا به ما صبر و استقامت بده تا در برابر دشمن آنچنان که تو مى خواهى و تو صلاح مى دانى نبرد کنیم .
خدایا : وابستگى را از ما دور کن کـــه جز تو به کسى فکر نکنیم . خــــدایا شنیده بودیم که ناکثین و مارقین – معاویه ها و یزیدهایى در میان بوده اند . پیامبر (ص) و على ( ع ) و یارانش در مقابلشان به خاطر عدالت ایستادگى کردند تا حقى ضایع نشود ، اما با چشم خود ندیده بودیم . بعد از چندى انقلاب به رهبرى امام امت خمینى بت شکن به وقوع پیوست و انقلاب شد ، طاغوت و طاغوتیان نابود شدند . انقلاب اسلامى به راه خود ادامه مى داد که ظالمى بنام صدام که از قبیله تکریت بود به مرز اسلامى ما یورش آورد و این بار با چشم خود دیدیم که رهبر همچون پیش خمینى بت شکن در برابر آنها ایستاد و امت اسلامى را به مبارزه با آنها دعوت کرد .
حال که این وصیت نامه را مى نویسم به نداى حسین زمان پاسخ گفته و روانه جبهه جنگ حق علیه باطل مى شوم .
پدرم : بعد از شهادت من هیچگونه ناراحت نباشید که من به آرزوى دیرینه ام رسیده ام و شما به وظیفه الهى خود که :
( ان الله مع الصابرین ) است عمل کنید و خود مى دانید که من در راه حق گام نهادم نه در راه باطل . افتخار کنید که خدا این چنین یاریم کرد که در راه او از هستى خود بگذرم و از شما که چقدر زحمت مرا کشیده اید پوزش مى طلبم و مرا حلال کنید .
مادرم : همچون زینب صبر را پیشه خود قرار بده تا خداوند از اجر و پاداشى که وعده فرموده به تو عطا فرماید . مادرم ، تو خود مى دانى که من از کوچکى عاشق کربلا یعنى عاشق حسین بوده ام و از انقلاب او خونم جوشان بوده است . تو خود مى دانى که حرکتم از خانه و ترک زن و فرزندانم به یاد حسین است . این دل تنگم دلباخته پیام قیام حسین ( ع ) است . مادر از من راضى باش . مى دانم که دل مادر براى فرزند خون است ، پس براى او که من عاشق اویم گریه کن . مسئولیتى که اسلام به گردن مادران گذاشته در رابطه با تعلیم و تربیت فرزندان ، بس سنگین است . همسرم : هیچ براى من ناراحت نباش ، من از مهربانى و زحمتاتت شرمنده ام . از خداوند مى خواهم وعده هایى که در قرآن براى یک همسر شایسته داده است به تو عطا و کرامت نماید و از تو مى خواهم که در نبودن من یک یک فرزندان مرا راستى و صداقت و تربیت اسلامى بیاموزى تا از کج رویها سالم بدر روند . که دشمن در کمین است تا فرزندان ما را به راهى که خود مى خواهد بکشد تا اسلامى فکر کردن را از آنها دور کند و از فرزندانم مى خواهم که سواد بیاموزند تا احکام اسلام را مطالعه کرده و جامه عمل بپوشانند و در راستى و درستى کوشا باشند و از دخترم زهرا مى خواهم که درس بخواند تا احکامى که وظیفه یک زن مسلمان هست را یاد بگیرد و حجاب که یکى از قوانین الهى است را جامه عمل بپوشاند و از محمد ، على ، حسن و حسین مى خواهم که اسلامى فکر کنند و پیرو ولایت فقیه باشند که سرچشمه گرفته از خط سرخ انبیاست پیروى کنند .
و سفارش من به دوستان و فامیل و همشهریها و همسنگرانم این است که حزب خدا باشند و از گروه گراییها راست گرایانه و کج گرایانه بپرهیزند و پیرو ولایت فقیه باشند و از بخل و حسادت و ریاست طلبى بپرهیزند فقط مسئولیت را پذیرا باشند که خداوند به عهد بندگان تعهد گذارده است .
اى معلمین که فرزندان جامعه را تربیت مى کنید مواظبت کنید که مسئولیت سنگینى دارید و بدانید که خدا از درون هر انسانى آگاه است .
و اى روحانیت که خود الگوى جامعه هستید خود را به سلاح ایمان و عمل مسلح کنید و بخل و حسادت و گروه گرایى و یا تحت تاثیر گروهى قرار نگیرید که خداوند به هر چه مى کنید آگاه است .
و به خانواده هاى شهدا : سفارش مى کنم که شما قدر خودتان را بدانید . مبادا که از خون شهیدتان سوء استفاده کنید که شهیدان زنده اند و اعمال شما را نظاره گرند و در نزد خدایند ، مثل اینکه من برادر شهید و لیاقت کار برادرم را نداشته باشم و غیره و از خانواده شهدا که مدتى در خدمتشان بوده ام و اسرا و مفقودین پوزش مى طلبم مى خواهم که مرا ببخشند و از همشهریهام مى خواهم که مرا ببخشند و عفو نمایند زیرا در عفو لذتى است که در انتقام نیست و نکته اى که یادم آمد این است که از تند رویها و کناره گیرى ها دورى کنید که اسلام از این دو عمل ضربه مى خورد .
از دولتمردان مى خواهم که قوانین اسلام را در جامعه پیاده کنند و از کج رویها بپرهیزند و افراد صالح را به خدمت مردم بگمارند و در مسئولیت هایشان کوشا باشند و به شرق و غرب تمایل پیدا نکنند که اگر پیدا کنند اول خود آنها نابود خواهند شد .
من از شما مردم مى خواهم که از سپاه حمایت کنید ، چون سپاه یک ارگان است که پاسدار اسلام و قرآن است و مسئولیت اصلى این ارگان حفاظت از دین مقدس اسلام است ، حفظ دستاوردهاى انقلاب و پیاده کردن احکام اسلام چون قوه مجریه است .
و اما از برادران سپاه و بسیج مى خواهم که مطیع محض امام باشند ، چون امام فرمانى که مى دهد از روى کتاب و سنت است و امام نمایندگانى تعیین مى کنند به ترتیب سلسله مراتب ، خداوند در قرآن کریم مى فرماید : ( اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم ) پس برادران مطیع دستورات فرماندهان باشید ولو فرمانده گروه چون او ولایت دارد به شما ، و من از شما مى خواهم که پاسدار حقیقى اسلام باشید و باعث الگوى مردم و آرامش قلب مردم باشید که در خیابان و در عمل ثابت کنید پاسدار اسلام هستید و خود را به سلاح ایمان و عمل مجهز کنید که مسئولیت بس سنگینى دارید . یک کمى فکر کنید و بعد ببینید که به یارى خدا پیروزى ما نزدیک است و شما که الگوى براى جامعه هستید باید جوامعى را که از چنگال کفار آزاد مى شود اسلام عزیزرا به آنها ارائه دهید ، پس از وقت گذرانى دورى کنید و احکام اسلام را بررسى کنید و تاریخ گذشتگان را بررسى کنید و از آنها سرمشق بگیرید و من از مسئولین امر مى خواهم که برنامه هاى حساب شده و دقیق و قاطع اسلامى را در سپاه پیاده کنید با توجه به کلیه جوانب که در نظر گرفته شود چون ارگانى که امروز در این کشور جان‌فداى اسلام است و همه این مسئله را قبول دارند سپاه است همه مردم جانفدا هستند ولى جانفداى مستقیم سپاه است و معنویاتى که در سپاه است همه مى دانند ، ولى یک وقت اگر من فقط خداى نخواسته عملى ناپسند از من سر زند این را نباید به حساب همه گذاشت چون :
اسلام به ذات خود ندارد عیبى هر عیب که هست در مسلمانى ماست لذا سپاه باید افرادى صالح که حافظ اسلام و جان و مال و ناموس مردم باشند و ایمان و عمل داشته باشند بگمارد و از افرادى که تندرو و کند رو هستند خوددارى کنند اگر این افراد در داخل سپاه باشند باعث بى نظمى و دلسردى مردم مى شوند و من از برادران مى خواهم که در نظم و انضباط کوشا باشند و لباس پوشیدن و با وضعى مرتب و جلوى آینه بروند تا وضع ظاهرى آنها مطابق اسلام باشد ، چون با این عمل آنهاییکه معتقد به اسلام هستند خوشحال مى شوند و باعث روحیه خوبى در جامعه مى شود و من از برادران سپاهى مى خواهم که شما باید از لحاظ خانوادگى خود را بسازید و خانواده تان هم الگوى جامعه باشند . چون مردم خانواده شما را به چشم سپاهى گرى نگاه مى کنند . اگر خداى نخواسته عملى یا وضع ناجورى در خانواده شما باشد مردم با چشم یک فرد به شما نگاه نمى کنند و شما باید یک کمى از توقعات بکاهید و مسئولین هم باید این مسئله را توجه داشته باشند که سپاهى دل به مال دنیا ندارد ولى از نظر ظاهر در حد یک خانواده متوسط باید باشد چون این هم یک انسان است و احتیاج به لباس ، خانه ، خوراک و … دارد که در پیش خانواده اش شرمنده نباشد و بتواند آن وظیفه اسلامى نسبت به خانواده را کرده باشد و خلاصه احکام اسلام را در تمام دنیا زنده کنند و طورى باشند که خدا پسند باشد .
من از شهرداریهایى که نظم ومیدان بندى شهر را در نظر نمى گیرند سخت رنج مى برم ,چون مردم خانه ها را هر کس یک گوشه اى براى خود مى سازد و دیگر آینده را در نظر نمى گیرند نه به فکر حمام ، مسجد ، کوچه خوبى که اسلام پسند باشد ,نیستند. شهرهای ما باید آیینه تمام ونمای یک شهر منظم وتمیز باشد.
احمد عبدالله‌ زاده ‌مقدم‌


وصیتنامه ای دیگر
بسم الله الرحمن الرحیم
خدایا ، من را نیامرزى از دنیا مبر و مرا عاق والدین نمیران و اما زنم را از من راضى کن . لازم دانستم که هم اکنون که براى بار سوم به جبهه مى روم چند کلمه اى بنویسم و با آگاهى کامل قدم به میدان گذاشته ام .
به امید پیروزى ،اگر شهادت نصیبم شد افتخار مى کنم .
ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا على القوم الکافرین
خداوند در این مبارزه پایدار بر ما فرو ریز و گام هاى مان را استوار ساز و بر گروه کافران پیروزمان بگردان .
و لا تحسبن الذین قتلوا فى سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون
مپندارید کسانیکه در راه خدا کشته شده اند مرده اند ، بلکه زنده جاویدند و در نزد خداى خود روزى مى خورند .
امام حسین در کربلا فرمود :
هل من ناصر ینصرنى
آیا کسى هست که مرا یارى کند
بلى یا امام ، ما ایرانیان مسلم به یارى تو تا پاى جان آماده ایم اى پسر فاطمه .
یریدون لیطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لوکره الکافرون کفار و منافقین اراده مى کنند که نور خدا را با دهانشان خاموش کنند ، قسم به خدا که تمام مى کند خدا نورش را ولو کافران نخواهند
اى مردم بترسید از خدا ، پناه مى برم بخدا از شر شیطان رانده شده .
اى برادران و اى بستگان من ، ناراحت نباشید ، من به آرزوى خود رسیدم و اما وظیفه شما سنگین که باید اسلام محمدى (ص) در جامعه خود پیاده کنید ، در بازار ، در خانه ، در همه کارهایتان .
و بترسید از خدا که :
انا لله و انا الیه راجعون
بازگشت همه بسوى خدا است و نماز را با جماعت بخوانید ، امر بمعروف و نهى از منکر را در جامعه خود پیاده کنید و از نعمت هاى خدا قدردانى کنید ، مخصوصا نعمتى که خدا منت گذاشته بر سر ما و آن رهبرى امام امتست و شکرگزارى از این نعمت گروه گروه نشدن ، وحدت و یکپارچه بودن و به وظیفه خود و دستورات رهبر عمل کردن است . شا ببینید که تمام جوانان در گذشته چگونه فکر مى کردن و حالا چگونه فکر مى کنند . آنموقع در فساد مردم زندگى مى کردند و حالا چگونه . تمام جوانان ما عشق به شهادت و در مراکز دین خدمت مى کنند و فکرشان دین است .
اى مردم ، پس بهوش باشید و از امام امت ، این نائب بر حق امام زمان حمایت کنید ، مبادا که کفران نعمت کنید و خیلى به دنیا نچسبید که دنیا بی وفاست و براى خدا کار کنید که دنیا پشت سر شما خواهد آمد .
سلام بر حسین سرور آزادگان که درس شجاعت و شهامت و شهادت و آزادمنشى به جهانیان آموخت . درود بر خمینى ، رهبر مستضعفان که چراغ راهى است براى ما که خط حسین و ائمه معصومین علیها سلام ادامه دهیم .
پدرم و مادرم ، ناراحت نباشید گریه براى من نکنید که وقتى دین در خطر باشد پیامبر (ص) فداى دین خدا مى شود ، ائمه (ع) زهرا (ع) سلام فداى دین خدا مى شوند و مرا حلال کنید و مى دانید که آرزوى هر شیعه شهادت است .
و عمو جان و برادرانم ، من را حلال کنید .
و اى خانواده ام ، هر کسى باید امتحان خود را پس بدهد نزد خدا ، من تو خوب از امتحان درآمدیم .
و اما بچه هایم را به مدرسه بفرستید که درس بخوانند و خدمت گزار به اسلام باشند و در صراط مستقیم قدم بردارند .
و خانواده ام ، من شما را سفارش مى کنم که از خدا فراموش نکنید و بیاد خدا باشید . شما را به خداى بزرگ که پشتوانه تمام بندگان صالح است مى سپارم و از همسرم مى خواهم که فرزندانم محمد و على و حسن و زهرا را به تعلیم علم و دانش و تربیت اسلامى بیاموزد .
از همسرم مى خواهم که گریه برایم نکند و کارى نکند که دشمنان خوشحال شوند .
از پدر و مادرم و برادرانم تقاضا دارم که گریه برایم نکند ، کارى نکنند که دشمنان خوشحال شوند و از فرزندانم مى خواهم راه اسلام و قرآن را بروند که انسان منحرف توى چاله زارى مى افتد که عاقبت جهنم است و براى من خرج زیاد نکنید .
و اى همشهریان ، از سپاه و بسیج حمایت و تقویت کنید ، قانون اسلام را رعایت کنید و آنان کــــه قانون اسلام را رعــــایت نمى کنند سر جاى خود شان بنشانید .
و اى مردم بدانید که :
حزب فقط حزب الله
رهبر فقط روح الله
و از گروه گرائى بپرهیزید ، اگر خون شهدا را مى خواهید زنده نگهدارید .
۱۰/۱۲/ ۶۰ احمد عبد الله زاده مقدم در پادگان امام حسن تهران ساعت ۷ بعد از ظهر
خاطرات:

خاطره اول
پدرم(احمد عبدالله زاه مقدم)در دفترچه خاطراتش چنین نوشته است: اینجانب احمد عبدالله زاده مقدم در مورخه ۶۴/۱۱/۱۴ در پاسگاه شریف که بودم در عالم خواب دیدم که در یک حسینیه مجلل و با شکوه تعدادی زن مؤمنه برای رزمندگان اسلام آشپزی می کنند. تاکنون چنین حسینیه ای را در عالم بیداری به چشم نظاره نکرده بودم از چهره زنان پیدا بود که از عالم دیگری آمده اند. زن ها از من سئوال کردند و من نیز پاسخ آنها را دادم تا اینکه چراغهای حسینیه روشن شد و نکته جالب این بود که من تا بحال چنین نور زیبایی مشاهده نکرده بودم و مبهوت و سرگردان بودم. درهمین هنگام به یک باره زنهایی را دیدم که با چادرهای سفید در حالیکه بچه های زیبایی به بغل داشتند. که گویی پنداشتم فرزندان شهدا هستند. همراه با یک روحانی بلند قامت به سوی من می آیند. وقتی به من رسیدنن از ان روحانی پرسیدم: اینها چه کسانی هستندکه چهره هایشان انسان را از خود بی خود می کند ودر اینجا چه می کنند؟آن روحانی گفت: اینها مهر مواد غذایی را بروی شناسنامه ها می زنند. من میز جلو رفتم و شناسنامهام را درآوردم که آنها برایم مهر بزنند. آن روحانی گفت: برادر عبدالله زاده مقدم،اینها فقط شناسنامه های شهدا را مهر می زنند. همان کسانی که به سوی عشق مراجعت نموده اند و خداوند نیز آنها را به سوی خود فرا خوانده است. و این زنان نیز زنان معمولی نیستند، پس هنوز تو را قبول نمی کنند. و اینقدر عجله نکن، شناسنامه شما را در اربعین مهر می خورد. وقتی پدرم به شهادت رسید متوجه شدنم او درست در اربعین به شهادت رسیده است.
راوی: محمد عبدالله زاده

خاطره دوم
دشب آخری بود که پدرم خانه بود همه اقوام از جمله دائی و پدر بزرگم و دیگران خانه ما بودند و چون از خوابی که پدرم در رابطه با شهادتش دیده بود خبر داشتند به پدرم می گفتند ما نمی گذاریم شما ( عبدا… زاده ) به جبهه بروید ولی ما در ابتدا هیچ اطلاعی نداشتیم اما بعدا که مطلع شدیم من خیلی گریه کردم و به پدرم گفتم : پدرجان کجا می خواهی بروی ؟ همین جا و در کنار ما بمان ! پدرم گفت : من فقط می خواهم به جبهه بروم که جنازه دائی ات را بیاورم . قول می دهم خودم هم زودتر بیایم . چند روز از رفتن پدرم که گذشت جنازه دائی ام را آوردند و پس از شش ماه جنازه پدرم را آوردند .
راوی: زهرا عبدالله زاده مقدم

خاطره سوم
می گفتندچرادراینموقع کسی درون رختخواب بمیرد چه بهتر که کسی برود راه خداشهید شود.اگرمن لایق شهادت باشم افتخاری کنم این زمانی بودکه من می گفتم شما باید به فکر من واین بچه ها باشید
راوی: معصومه صادق زاده

برچسب ها
اطلاعات بیشتر

مقالات مرتبط

همچنین بررسی کنید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن