شهدای تربیت معلم فردوسشهدای دانشجوشهدای فردوسفیلم

شهید محمدحسین مرادی

محمدحسین مرادی

محمدحسین مرادی
محمدحسین مرادی

نام پدر: حسنقلی

تاریخ تولد: ۱۳۴۲/۳/۱

محل تولد: فردوس

تاریخ شهادت: ۱۳۶۵/۱/۱۵

محل شهادت: فاو

محل دفن: فردوس

یگان اعزام کننده: بسیج


فیلم


زندگی نامه شهید محمد حسین مرادی

بسم الله الرحمن الرحیم

شهید محمد حسین مرادی در سوم شعبان سال ۱۳۴۲ چشم به جهان گشود. وی برای تحصیل در هفتمین بهار زندگیش وارد دبستان غیاث الدین شد و دوران تحصیل ابتدائی را با موفقیت با پایان رسانید . وی هم زمان با دوران تحصیلش به مدرسه راهنمایی سید جمال الدین رفت و سپس وارد هنرستان گردید و در اتومکانیک مشغول به تحصیل شد و پس از اتمام دوره هنرستان و یکسال فراغت در کنکور سراسری تربیت معلم شرکت کرد و در رشته حرفه‌وفن در تربیت معلم شهید قاسمی گناباد به ادامه تحصیل پرداخت . شهید دارای خانواده‌ای مذهبی و متعهد به اسلام و انقلاب بود واز راه کشاورزی امرار معاش می‌نمود و نیز اعتقاد به امام و روحانیت داشت . شهید از لحاظ اخلاقی خوش رفتار و صادق بود و همیشه در فکر کمک به مسلمین بود .

او اکثراً در مجالس اجتماعی قراعت قران و نماز جماعت شرکت می‌کرد . فعالیت‌های سیاسی شهید از زمانی شروع شد که امام فتوا داد که مردم خود از شهرها محافظت نمایند و در همین ایام در هیئت حسینی سادات پایگاهی تشکیل گردید که این شهید عزیز هم یکی از اعضای فعال آن بود وی اعتقاد راسخ به انقلاب و امام داشت و در برابر گروهکها و ضد انقلاب مخالفت می‌کرد و منطقش این بود که باید با هر حزبی غیر از اسلام مخالف بود و نظرش درباره جنگ این بود که کشوری که مورد تجاوز و حمله بیگانه قرار گیرد هر یک از آحاد ملت باید از آن دفاع کند و بدین ترتیب تعداد ۸ بار به جبهه‌های کردستان،فاو، کوشک، شلمچه، تنگه‌چزابه و جزیزه مجنون شرکت داشت او هنگامی که به مرخصی می‌آمد پس از اتمام مرخصی دوباره عازم جبهه می‌شد و همین نشانه روحیه عالی شهید بود .آخرین دیدار شهید با پدر ومادرش بدینگونه بود که شهید به قصد رفتن به تربت عازم مشهد گردیدو پس از چند روزی عازم جبهه واز آنجا نامه‌ای به پدر ومادرش فرستاد و همیشه تأکید داشت که امام را تنها نگذارید و در جبهه مأموریت‌هایی را انجام داد و در هر کدام کوشا و فعال بود در دوران هنرستان مدت چهار بار عازم جبهه شد و پس از پایان دوره هنرستان به علت این که در جبهه از ناحیه پا مجروح شده بود از سربازی معاف شد و سپس به عنوان معلم طرح کار در آموزش و پرورش مشغول به کار شد . شهید درآخرین مرحله‌ای که به جبهه اعزام شد در پایان مأموریت عازم اهواز با چند تن از دوستان بود که از آنجا به فردوس برگردد. در نیمه‌های شب بود که شهید به دوستانش گفت:بچه‌ها من که طاقت ندارم اینجا بمانم و پس از چند لحظه‌ عازم خط مقدم گردید درآنجا سیم ارتباط تلفن خط با پشت خط قطع شده بود و شهید داوطلبانه مرمت این کار را پذیرفت پس از اتمام کار نزدیک صبح بود که به سنگر باز گشت و دوستان خویش را برای انجام فریضه نماز بیدار کرد و در همین هنگام خودش از سنگر خارج می‌شود تا وضو بگیرد ودر حال وضو گرفتن بر اثر اصابت ترکش خمپاره به پا و قلبش به دیدار معبود شتافت. یادش گرامی و راهش پر رهروباد.

خاطرات شهید محمدحسین مرادی
مصاحبه با مادر شهید محمدحسین مرادی(خانم نساء حیدریان)
راوی مادر شهید
دوره کودکی(تولد تا شش سالگی)
۱.چه خاطرات خاصی از دوره ی پیش از تولد و بعد از تولد شهید دارید؟
تولد وی همزمان شده بود با سوم شعبان ولادت با سعادت سرور شهیدان و ولادت حضرت عباس و به مناسبت این ایام فرخنده با توجه به این که فرزند بزرگم محمدعلی است نام شهید را محمدحسین گذاشتم. هم به خاطر تولد امام حسین و هم به خاطر این که خیلی دلم می خواست یک حسین داشته باشم. از طرفی شهادت وی نیز مقارن با همین ایام گردیده بود.

  1. مستاجر بودید یا منزل شخصی داشتید؟
    منزل شخصی داشتیم.
  2. در خصوص محیط و نحوه ی تربیت اولیه تا قبل از دبستان وی توضیح دهید؟
    البته در خانه به تربیت وی پرداخته شد و دقت کامل هم در این مورد می شد و در نزدیکی سن رفتن به مدرسه بود که مدتی به مکتب رفت تا قرآن را فرا گیرد.
  3. چه خاطرات دیگری از آن دوران دارید؟
    در سن ۳-۴ سالگی در یک راه آبی که دریچه ی آهنی داشت افتاده بود داخل و یکی از مردان همسایه متوجه شده بود و او را نجات داده بود. از دو سالگی از بس که خواهرش به او علاقه مند بود خیلی اوقات با خواهرش بسر می برد و می توان گفت که از لحظه ی تولد تا شهادت این خواهر و برادر با هم مانوس بودند. به طور کلی بچه دوست داشتنی بود مثلا خیلی از اوقات به خانه ی همسایه می رفت و آن ها خیلی به او ابراز علاقه می کردند و او را به اندازه ی بچه ی خود دوست داشتند.
    ب. دوره ی نوجوانی اول(شش تا یازده سالگی)
  4. رابطه ی او با معلمین و اولیای مدرسه چگونه بود؟
    صمیمانه و خوب بود. خیلی او را دوست می داشتند. معلما از او راضی بودند. در این دوره تجدید نیاورد و در خرداد قبول می شد.
  5. در آن سنین روابطش با کودکان دیگر و دوستان و همبازی هایش چگونه بود؟
    البته خوب و مهربان بود اما بیش تر خصوصیات شخصی او به گونه ای بود که دوست داشت با بزرگ تر از خود معاشرت داشته باشد و یک طور احساس بزرگی می کرد نه به معنای کبر و غرور بلکه این کار را به منظور عقب نیفتادن بلکه جلوتر بودن از سن و سال خود انجام می داد. یعنی می خواست بگوید من بزرگ شده ام من کوچک نیستم.
  6. معمولا اوقات فراغت خود را چگونه می گذراند؟
    به مکتب می رفت. کتاب های دینی و داستان می خواند. در کارهای خانه کمک می کرد و مثل دختری کمک من می کرد یا به صحرا می رفت و کمک پدرش می کرد.
  7. آیا رفتارش با دیگر کودکان شما تفاوتی داشت؟
    از کودکان دیگر علاقه ی بیش تری به مسائل دینی نشان می داد. به پدرش که وارد خانه می شد در آستانه ی منزل که بود سلام می کرد. با یک لحن خوبی صدا می زد مادرجان و آقا جان. یک ادب و علاقه ی خاصی نشان می داد و علاقه مندی خودش را به خوبی نشان می داد.
  8. چه خاطرات دیگری درباره ی آن دوران دارید؟
    آن چه به خاطر داریم این است که در انجام کارهای دینی جدیت داشت و علاقه ی خاصی به مجالس دینی و مذهبی نشان می داد و بیش تر در همین مسائل بود.
    ج. دوره ی نوجوانی دوم(۱۱ تا ۱۸ سالگی. راهنمایی و دبیرستان)
  9. در این سنین شهید به چه کاری مشغول بود؟ آیا فقط تحصیل می کرده است؟
    علاوه بر تحصیل وی شاگرد برادرش بود و در امور برق کشی کمک می کرد و استعداد یادگیری خوبی هم داشت و زود یاد می گرفت.
  10. وضع درسی او چگونه بود؟ میزان رضایت مربیان مدرسه از او تا چه حد بود؟
    خیلی خوب بود. فقط اوائل انقلاب به خاطر پخش اعلامیه یکی از معلمین به نام نورانی با او مخالف و دشمن شده بود(معلم عضو گروهک فدائیان خلق بود) و شهید را از درس رسم فنی و درس فنی تجدید نمود و بعد هم به او نمره نداد و مردودش کرد. به جز این مورد و به جز معلمانی که حامی و طرفدار حزب رستاخیز بودند بقیه ی معلمین انقلابی با شهید میانه ی خوبی داشتند و دوست دارش بودند.
  11. در آن دوران اوقات فراغت خود را بیش تر به چه کاری می گذراند؟
    در مسجد جواد الائمه پایگاهی هست که شهید با توجه به مهارتی که در امور فنی و برق کشی داشت، کارهای فنی پایگاه را انجام می داد، نگهبانی می داد، هفته ای ۳ مرتبه. در اوائل انقلاب که هیئت حسین سادات محل پایگاه بود حسین در حفاظت کوچه ها کمک می کرد(هنوز انقلاب پیروز نشده بود.)
  12. رابطه اش با شما(والدین) و خواهر و برادرش چگونه بود؟ چه خاطره ای در این خصوص به یاد دارید؟
    خیلی خوب بود و از خود گذشته و مهربان بود و لبخند می زد. اصلا نمی دانم که بچه بود یا فرشته ای که خدا به من داده بود. به قدری که مهربان بود. یک مرتبه خواهرش مریض بود پدرش نبود. خواهرش را به دکتر برد و در بیمارستان کنار خواهرش بود و در آن جا با همه مهربانی می کرد و می گفت این وظیفه کوچکم بود. بعد از آمدن از بیمارستان کنار خواهر دعای توسل می خواند و می گفت: شما گوش بدهید. آیه الکرسی را آن قدر برای خواهر تکرار کرد که یاد گرفت.
  13. عکس العمل شهید نسبت به رفتار غیر منطقی و خلاف افراد و عقاید انحرافی و یا مخالفین چگونه بود؟
    در صورت امکان سعی می کرد که با بحث و گفت گو با آن ها آنان را وادار به پذیرش اشتباهاتشان نماید و کلا با مخالفان مخالف بود. آن هایی که خدای نخواسته با اسلام، انقلاب و امام یا روحانیت متعهد حساسیت داشتند مخالف بود و از ناحیه ی ضد انقلاب ها از همه بیش تر ناراحت می شد.
  14. به چه مواردی حساس بود و عصبانی می شد؟ وقتی عصبانی می شد چکار می کرد؟
    هنگامی که کسی به کنایه می خواست به انقلاب و رهبر اهانت نماید عصبانی می شد. حتی از کسی که به شوخی به انقلاب دهن کجی می کرد ناراحت می شد در حد خیلی زیاد. البته افراطی نبود، واقع بین بود و بحث را می پذیرفت. دلایل قانع کننده داشت. روی هوا صحبت نمی کرد و بدون جهت عصبانی نمی شد و به دلیل این که اهل مطالعه نیز بود از بینش بالایی برخوردار بود و زود از کوره در نمی رفت.
  15. چه خاطرات دیگری از آن دوران به یاد دارید؟
    سال آخر دبیرستان که بود در نزدیکی ما دختر خاله و پسرخاله ای مجلس عروسی داشتند. وقتی آمدم برای شهید گفتم که در این عروسی زن و مرد می رقصیدند، کی باشد که شما را این گونه داماد کنم! بعد ایشان گفت: مادر یک چیزی بگویم ناراحت نمی شوی؟ گفتم نه. گفت: کی باشد که از سپاه بیایند و پارچه ی سفیدی جلو منزل نصب نمایند و بگویند از بلندگو که حسین مرادی شهید شده و فردا می خواهند او را تشییع کنند.
    د. دوره جوانی. هیجده سالگی تا ازدواج
  16. در این دوره شهید به چه کار مشغول بود؟
    یک سال بیکار بود. در این یک سال فقط برق کشی می کرد. البته به جبهه هم می رفت. اتفاقا دانشگاه هم قبول شد. آن زمان یک مرحله ای بود و مرحله ی دومی نداشت. اما در تحقیقات(گزینش) چطور فرم را پر کرده بود که پذیرفته نشد و خیلی از مسئول گزینش ناراحت بود و می گفت حق ناحق شده. بعد تربیت معلم قبول شد و یک سال در تربیت معلم شهید قاسمی گناباد درس خواند. در این سال هم ۲ مرتبه به جبهه رفت. تربیت معلم گناباد برچیده شد چون رشته ی درسی شهید یعنی حرفه و فن به حد نصاب نرسید بود و به مشهد رفت و سال دوم را آن جا شروع کرد.(از مهر تا فروردین) و قبل از این که درسش تمام شود به شهادت رسید.
  17. خدمت سربازی خود را چگونه گذراند؟
    قبل از تربیت معلم چون پای شهید در جبهه تیر خورده بود معاف شد و بعد از معافیت به تربیت معلم رفت و البته قبل از تربیت معلم در سال ۶۲ در طرح کاد هم قبول شد. یک هفته هم سرکار رفت اما بعد تربیت معلم را ترجیح داد.
  18. جاذبه و محبوبیت شهید در میان مردم در چه حد بود؟
    چون همیشه خندان بود و لب پر خنده ای داشت مردم هم واقعا او را دوست داشتند. خواهرش ساکن گناباد بود وقتی به گناباد می رفت با مردم و همسایه ها آشنایی پیدا کرده بود و او را می شناختند و با دیدنش خوشحال می شدند و اکنون بعد از شهادتش وقتی به یادش می افتند ناراحت می شوند و از نبودنش متاثر می گردند. همچنین به خاطر اخلاق خوبی که داشت در بین مردم جذابیت زیادی داشت.
  19. عکس العمل او در برابر شدائد و مشکلات چگونه بود؟
    مقاومتش در برابر مشکلات خیلی زیاد بود حتی ما را روحیه می داد. خیلی نترس بود. پایش که زخمی شد ۲۴ ساعت جلوی خون ریزی را گرفته بود و خودش را حفظ کرده بود و نباخته بود و روحیه اش را از دست نداده بود.
  20. چه آرزوها و خواسته هایی داشت؟ بزرگ ترین آرزویش چه بود؟
    از جمله آرزوهایش پیروزی بر لشکریان کفر و نابودی صدام و زیارت کربلا و بالاترین آرزویش شهادت بود و این که کربلا برود. چه در این راه به شهادت برسد و چه کربلا فتح شود حتی در تماس تلفنی که با خواهرش داشته بود(شب قبل از شهادت) به خواهرش گفته بود که در شط فرات وضو گرفته ام.
  21. دوست داشت در آینده چه کاره شود؟
    او دوست داشت معلمی بسیجی باشد که این طور هم بود و به معلمی علاقه مند بود. در دوران تربیت معلم دانشجوها از او تعریف می کردند از درس دادن و نحوه ی کار و تدریس او.
  22. چه خاطرات دیگری از آن دوران دارید؟
    بیش از همه از شجاعت و همت والای او به یاد داریم و این که همیشه به فکر جبهه بود. همچنین در طول یک سالی که در تربیت معلم گناباد بود خیلی از او راضی بودند. مسئول تربیت معلم خیلی راضی بود و حتی در آن جا کتابخانه ای به نامش نامگذاری شد. همچنین مدتی که در اطلاعات عملیات همکاری داشت مسائل زیادی را می دانست ولی حاضر نمیشد مطلبی را بگوید و در حفظ اسرار می کوشید.
    ه. دوره ی ازدواج و تشکیل خانواده:
    در مورد ازدواجش صحبت می شد اما موفق به ازدواج نگردید و اگر از ملاک ها ذکری به میان می آمد می گفت: همسرم باید با ایمان و وفادار به انقلاب باشد.
    و. اعتقادی و سیاسی:
  23. در خصوص معرفت، ارادت و اظهار محبت شهید نسبت به اهل بیت و توسل وی به ائمه اطهار توضیح دهید:
    علاقه ی خاصی داشت. در تمام امور به ائمه متوسل می شد. اصلا ما را نیز یاد می داد. وقتی به خانه می آمد می گفت: هیچ چیز جز معرفت خدا و دوازده امام دستگیری آدم را نمی کند. اصول دین و فروع دین را می گفت. وقتی می خواست دعایی را به ما یاد بدهد به هر طریقی که بود موفق می شد. در مسائل کنجکاو بود و سعی می کرد بیش تر تحقیق داشته باشد. در مسائل دینی او نیز در زمینه ی انقلاب و امام سعی داشت میزان پایبندی افراد را بفهمد تا بهتر بتواند وارد بحث شود. شهید نسبت به همه ی امام ها ارادت داشت، همه را دوست داشت و نسبت به تمام آن ها معرفت داشت.
  24. توجه و دقت شهید نسبت به انجام فرائض و عبادات چگونه بود؟
    در نماز جماعت شرکت می کرد. شبی که مراسم دعا بود سریع غذا می خورد که در دعا شرکت کند. در هر جا دعایی بود می رفت اما بیش تر در بسیج و سپاه. از مشهد به قصد نگهبانی در پایگاه می آمد تا ضمن نگهبانی در مراسم دعا نیز شرکت کند.
  25. انس و علاقه ی شهید با قرآن کریم و ذکر خدا(دعا و راز و نیاز به درگاه الهی) چگونه بود؟
    قرآن خوان بود و در حد توان و آن قدر که برایش مقدور بود قرآن را می خواند و استفاده می کرد. در مورد دعا گفته شد که شام را با عجله می خورد که خود را به دعا برساند. گاهی داخل خانه به حالت ایستاده دعای توسل را می خواند. حتی به خواهرش دعای توسل و بعضی دعاهای دیگر را آموخت و نیز سوره های کوچک قرآن را. آن قدر آن ها را تکرار می کرد تا یاد بگیرد.
  26. صفات و ویژگی های اخلاقی شهید را توضیح دهید:
    از جمله خصوصیات اخلاقی این که مایل بود همیشه به مردم کمک کند، چه بدنی و چه پولی. او بیش تر از وجودش سرمایه گذاری می کرد. مخصوصا به افراد مستضعف در کارهای برق کشی کمک می کرد. گاهی می شد برای کسی کار می کرد و یک ریال هم نگرفت. همچنین صداقت و فروتنی او بیش تر محسوس بود.
  27. در مورد فعالیت های سیاسی، مذهبی و مبارزاتی شهید توضیح دهید.(قبل از انقلاب و بعد از انقلاب)
    در پخش اعلامیه همکاری داشت با شهید میررضوی. خواهرش می گوید یک بار به من گفت که شب ها در خانه ی خود را خیلی محکم نکنید و مقداری باز بگذارید که اگر ماموران شاه ما را تعقیب کردند بتوانم به خانه ی شما بیایم. اتفاقا یک شب هم این گونه شده بود و محمدحسین با حالتی هیجان زده وارد خانه ی خواهر می شود و خواهر علت را می پرسد و شهید می گوید اگر کسی آمد نگویید این جا هستم. بعد یکی از ماموران می آید و کمی هم اهانت می کند و می گوید حسین این جاست؟ خواهر شهید جلوی مامور را می گیرد و مامور برمی گردد. بعد شهید مقداری اعلامیه حضرت امام را از زیر لباس در می آورد و همان شب نصف شب در منطقه پخش می کند. همچنین در تظاهرات و نگهبانی در قبل از پیروزی انقلاب شرکت می کرد. بعد از انقلاب همیشه به فکر جبهه و جنگ بود و خیلی از وقتش را در پایگاه به سر می برد.
  28. ولایت پذیری و تبعیت شهید از حضرت امام چگونه بود؟
    طوری بود که حضرت امام فرمان صادر می کردند اجرا می کرد. حتی در جریان درگیری که در منطقه ی گنبدکاووس توسط ضد انقلاب ایجاد شده بود بر خود فرض دانست و به آن جا رفت و خیلی علاقه مند به امام و جان فدای امام بود.
  29. در خصوص فعالیت های علمی و فرهنگی و هنری شهید توضیح دهید؟
    در این زمینه زیاد فعالیت نداشت و بیش تر فعالیت او در بسیج و در زمینه ی اجرای فرامین امام بزرگوار بود و در زمینه ی فنی و برق کشی فعالیت می کرد.
    ز. دفاع مقدس:
  30. نظر شهید درباره ی جنگ چه بود؟
    شهید می گفت: کفر در برابر اسلام قرار گرفته باید دفاع کنیم و پیروز شویم. یک مثقال خاک وطن نباید دست دشمن باشد. او از فجایع عراقی ها خیلی ناراحت بود و می گفت: حتی اندازه ی یک مهر نماز که رویش سجده می کنند از خاک ما نباید دست دشمن باشد و حفظ وطن از ایمان است.
  31. چه شد که به فکر رفتن به جبهه افتاد؟ اولین بار در چه سنی به جبهه اعزام گردید؟
    باید عرض شود که او هنوز کوچک و کم سن و سال بود که راه جبهه های حق را در پیش گرفت و فقط از همان فرمان امام بود که در مرحله ی اول حتی بدون آموزش خود را به جبهه رساند. او حدودا ۱۶ ساله بود که برای نیاز اسلام به جبهه رفت و به جز یک مرتبه در دیگر اعزام ها در منطقه ی جنوب حضور داشت و آن یک مرحله ای که در جنوب نبود به کردستان رفت و در آن جا با شهید کاوه بود.
  32. حضور در جبهه و شرکت در عملیات چه تغییر و تحول روحی در شهید ایجاد کرده بود؟
    برای عملیات سر می شکست(تشنه عملیات بود) همیشه دنبال عملیات بود. در ۶-۷ عملیات حضور داشت. عملیات رمضان، فتح خرمشهر، کله قندی، بستان و مجنون و… او شرکت در عملیات را مثل مجلس عروسی می دانست و شرکت در جبهه او را این گونه علاقه مند کرده بود.
    یک سری هم در عملیات با برادرش محمدرضا حضور داشت البته در آن عملیات اتفاقی همدیگر رو دیده بودند. محمدرضا بنا داشت که به خط برود و حسین از خط برمی گشت. حسین به او گفته بود تو نرو من واردتر هستم و به خط می روم اما محمدرضا به قسمت دیگری رفته بود.
  33. چه صحبت ها و توصیه های در ایام دفاع مقدس به شما و دیگران داشت؟
    می گفت: مطیع دستورات اسلام و امام باشید، با دشمنان اسلام و انقلاب مبارزه نمائید و از اسلام عزیز دفاع کنید.
  34. دیدگاه و نظر وی در ارتباط با شهید و شهادت چه بود؟
    شعارش این بود که شهادت نعمتی است از طرف خداوند و نصیب همه کسی نمی گردد. تکیه کلامش شهادت بود. وقتی گفته می شد داماد می شوی یا صحبتی از دامادی او به میان می آمد می گفت: شهیدم من، شهیدم من. اصلا انگار میل به زنده ماندن نداشت و عاشق شهادت بود.
  35. نحوه ی شهادت وی چگونه بود؟
    این طور نقل شده که از خط برگشته و ماموریتش تمام شده. به پنج طبقه اهواز می آید جهت تسویه حساب. بعد تغییر عقیده داده گفته بود چه کسی می خواهد این جا بماند و باز هم به خط بر می گردد. در آن موقع با مجید مصباحی مدتی در یک سنگر بوده و بعد صبح زود بیدار می شود(اذان صبح) گفته بود می روم خط تلفنی که قطع هست درست نمایم حتی کتری را آب کرده بود و برای بقیه ی روی اجاق می گذارد که چایی درست شود. وقتی تلفن را درست می کند برمی گردد و بقیه را برای نماز بلند می کند و خودش رفته بود که وضو بگیرد که در حالت وضو ساختن خمپاره ی سرگردانی آمده به زمین می خورد و وقتی رزمندگان آمده بودند دیده بودند که شهید شده و خمپاره کار خودش را کرده بود. بعد فردی به نام مهدی مرادی جنازه اش را حمل کرده به محل شهدا می رساند.
  36. شهادت ایشان چه اثری بر شما گذاشت؟
    واقعا تاثیر می گذارد چون مسائل اسلام در میان است و برای حفظ اسلام هست. خوشحالیم و تحمل می کنیم و الا از دست دادن یک فرزند بار سنگینی است و ما می دانیم که مجتهد که امر کرد واجب می شود و ما هم پایبند به اسلام هستیم و در حفظ اسلام از هیچ کوششی نباید دریغ کرد.
  37. آن چه از حالات روحانی، الهامات و رویاهای صادقانه شهید را که مطرح شده است بیان نمائید؟
    خواهر شهید می گوید: یک بار او را در جایی مثل حرم امام رضا(ع) خواب دیدم. غرفه غرفه بود و شهید در یکی از آن غرفه ها نشسته بود. به او گفتم محمدحسین این جا چکار می کنی؟ مرا در آن جا جا می دهی؟ گفت: نه این جا مال ماست و مال شما نیست و در آن رویا همسایه هایش شهید امیر محجوب بوده. او خیلی خوشحال بود و جایشان خیلی خوب بود.
    خواهر دیگر شهید می گوید: روزی به خاطر این که برادرم داماد نشد و شهید شد خیلی ناراحت بودم. شبش خوابش را دیدم. در اتاقی مجلل همراه زن و فرزند و خیلی هم در وضع خوبی بود. بعد متوجه شدم که شهدا با حورالعین به سر می برند.
  38. چه خاطرات دیگری از آن دوران به یاد دارید؟
    وی به شهادت فکر می کرد و علاقه ای به دنیا نداشت. دفعه ی آخری که پلاتین پایش را در آورده بودند با این که ۱۵ روز مرخصی داشت صدای بلندگو را شنید که کاروانی قرار است به جبهه بروند. کاروان رفت. روز چهارم مرخصی گفت می خواهم بروم مشهد که درس بخوانم و روز بعد رفت. بعد از یک هفته نامه ای از جبهه از اهواز برایم فرستاده بود و نوشته بود که مادر خیلی از شما عذر می خواهم و از شما متشکرم ولی چون صدای کاروان را شنیدم دلم فرو ریخت و به جبهه آمدم.
    هر موقع می گفتیم چرا این قدر به جبهه می روی می گفت: من جان فدای امام هستم.
    خواهر شهید: شبی که خواست برود به خانه ما آمد و اورکت خو را داد برایش شستم و خشک نمودم. حمام رفت و خیلی جالب به نظر می آمد. اورکت را پوشید از من تشکر کرد و گفت: می خواهم به جبهه بروم ولی به مادر نگو. وقتی بیرون رفت احساس کردم که این خداحافظی آخری است و آخرین حرفش این بود که هر موقع مرا روی دست بیاورند خواهم آمد ولی ناراحت نشوی.

مصاحبه با دوست شهید محمدحسین مرادی(آقای شیبانی)
راوی دوست شهید

  1. از چه زمانی و چگونه با شهید آشنا شدید؟
    در نزدیکی ما زندگی می کردند و لذا از کودکی وی را می شناختم و این آشنایی و انس و الفت در زمان جنگ بیش تر بود.
  2. عکس العمل شهید نسبت به رفتار غیر منطقی و خلاف افراد و عقاید انحرافی یا مخالفین چگونه بود؟
    شهید در آن زمان عقاید مخالفین و همچنین رفتار غیر منطقی بعضی از افراد را فرار از زیر بار مسئولیتی می دانست که بر دوش آن ها بوده و مخالفین را افرادی می دانست که برای کسب قدرت و رسیدن به اهداف نامشروع فعالیت می کردند. در رابطه با رفتار خلاف افراد که گاهی مشاهده می کرد آن را ناشی از عدم آگاهی و شناخت نسبت به اسلام می دانست و یا این که در مورد جبهه می گفت: آن ها هدف از آمدن جبهه را درست درک نکرده اند.
  3. انگیزه او از رفتن به جبهه و شرکت در جبهه چه بود؟
    اصولا در آن زمان در فردوس که بیش تر جوانان آن دارای روحی پاک و مذهبی بودند پیروی از امام و رفتن به جبهه را وظیفه ای شرعی می دانستند. قطعا مطمئن هستم که ایشان هدفش از رفتن به جبهه لبیک گفتن به ندای امام و دفاع از انقلاب اسلامی بود. شهید در خانواده ای زندگی می کرد که طعم فقر و ظلم و ستم را چشیده بود و می دانست برای چه هدفی و چه آرمانی به جبهه می رود و در چه راهی قدم بر می دارد.
  4. در بحران ها و مشکلات سخت و خطرناک چه می کرد؟
    خیلی آسان و راحت با آن برخورد می کرد. یادم هست در یکی از روزهای عملیات عصر باهم نشسته بودیم و درباره ی جنگ، تعداد نیرو، بچه هایی که از فردوس آمده بودند و این گونه مسائل صحبت می کردیم که ناگاه هواپیماهای عراقی پیدا شدند و منطقه را زیر آتش گرفتند. ایشان خیلی راحت نشسته بود و در حالی که ما دنبال پناهگاهی می گشتیم ایشان انگار خبری نشده و می گفت: هدف هواپیماها ما نیستیم نترسید جای دیگری را می زنند.
  5. در کارهای جمعی چگونه عمل می کرد؟
    فروتنی ایشان در کار جمعی بر همگان روشن بود. این طور نبود که خودش را کنار بکشد و دیگران کار کنند. هر کاری می گفتند انجام می داد. بیش تر اوقات کارهایی که باید دیگر برادران انجام می دادند او ناگفته انجام می داد.
    خصوصیات و ویژگی های بارز شهید:
    ۶/۱: روحیات معنوی: از این نظر در حد بالایی بود، به معنویات توجه داشت و معتقد بود.
    ۶/۲: اخلاقیات و منش، رفتار، گفتار و وفای به عهد: جوانی شاداب بود و چهره ای خندان داشت، رفتاری متواضع داشت و هیچ گاه خود را برتر از دیگران نمی دانست. با این که خوش طبع بود حرف های دور از نزاکت و خلاف ادب نمی گفت. باز هم یادآوری می کنم هیچ گاه نبود که با او صحبتی داشته باشی و خنده ای بر لبان او مشاهده نکنی. بیان او با خنده همراه بود.
    ۶/۳: اهمیت به قرآن کریم و ذکر و یاد خدا و راز و نیاز:
    شرکت در نماز جماعت، دعای کمیل یکی دیگر از خصوصیات او بود. با این که هنوز جوانی بود که معصیتی نداشت ولی راز و نیاز او و گریه های دعای کمیل انگار شخصی را می مانست که گویا کوهی از گناه و معصیت را بر دوش داشت.
    ۶/۴: شجاعت و شهامت و پذیرش مخاطرات:
    یکی دیگر از خصوصیات او نترسی او بود. از این که کشته بشود یا ممکن است اسیر گردد باکی نداشت. رفتن به خط مقدم و هدف گرفتن دشمن نوعی لذت برایش داشت. یک شب باهم بودیم، اول شب بود در اهواز در پنج طبقه که محل استراحت تیپ امام رضا(ع) بود. می گفت: در جلو بودن(در خط) بهتر است تا در این جا خوابیدن. یادم هست آن شب را صبح نکرد. ساعت ۸ شب بود دیدم بلند شده و می رود! گفتم صبر کن صبح می رویم گفت: نه بروم بهتر است. خواب در جلو لذت دیگری دارد. با این که می دانستم در جلو خوابی نیست.
    ۶/۵: تبعیت از مافوق، دلسوزی، ولایت پذیری و محبوبیت در بین مردم:
    تمام این موارد در حد عالی و اعلاء بود و حضور مکرر او در جبهه و سپردن کارهای حساس به او تاییدی است بر این که شهید در حد بالایی بود از نظر فرمان پذیری، دلسوزی و ولایت پذیری. آن هایی که عاشق ولایت نبودند در جبهه هم حضور نداشتند و با توجه به برخورد محبت آمیزش با مردم و این که گفتم با خنده برخورد می کرد این محبت ها بذر محبت در دل ها می کاشت و محبوبیت او را در بین مردم بیش تر از بیش تر می کرد.
  6. چه آرزوها و خواسته هایی داشت؟ بزرگ ترین آرزویش چه بود؟
    در آن زمان شهادت و رسیدن به لقاء پروردگار، آرزوی همه ی جوان ها و افرادی بود که صادقانه و بدون هیچ گونه توقع و چشم داشتی به جبهه می رفتند و ایشان یکی از آن ها بود.
  7. ایشان چند بار در زمان حضور در جبهه مجروح شدند؟ خاطرات خود را پیرامون مجروحیت شهید بیان نمایید.
    در یکی از دوره های اعزام با ایشان بوده ام و بیش تر از این دوره درباره ی وی مطلبی نمی دانم. در دوره های دیگر اعزام با من نبود. روز قبل از شهادت ایشان سالم بود و این که قبلا مجروح شده را نمی دانم.
  8. در خصوص روحیه ی شهادت طلبی، عشق و علاقه ی وی به شهادت توضیح دهید.
    شهادت آرزویش بود و به قول بسیجیان عقب نمی آمد.
  9. آخرین سفارشات و کلمات و نحوه شهادت.
    شب قبل از شهادت ایشان در حالی که ساکی بر دوش داشت نزد من آمد. از ساعت ۴ تا ۷ بعدازظهر در کنار من بود. اگر فراموش نکرده باشم آن شب عملیاتی نبود. فکر کنم عملیات فاو تمام شده بود. چیزی که یادم است این است که آن شب عملیات نبود مدت ۲ الی ۳ ساعتی که باهم بودیم یک مرتبه هواپیماهای عراقی آمدند و پس از مدتی که منطقه را بمباران کردند رفتند و در محلی که ما بودیم اتفاقی نیفتاد. به ایشان گفتم من تنها هستم شب را پیش من بمان. ایشان قبول نکرد و گفت باید بروم. در این مدت که باهم بودیم صحبت از بچه های فردوس بود که کی آمده و کی رفته و این که آن ها را اسم نام می برد که در کجا هستند. به ایشان گفتم اگر غذا می خورد تهیه کنم اتفاقا ۲ عدد تن ماهی داشتم ولی هرچه اصرار کردم گفت نمی خواهم. بعد از اصرار زیاد باز هم نتوانستم قانعش نمایم که شب را باهم باشیم. قبل از اذان مغرب بود ایشان با من خداحافظی کرد. با شوخی گفتم مواظب باش افقی برنگردی! با خنده گفت: بادمجان بم را آفتی نیست! نمی دانستم این آخرین خداحافظی و دیدار ایشان است. ایشان رفت صبح روز بعد ساعت حدودا ۷ تا ۸ بود اگر درست یادم باشد یکی از بچه های فردوس به خاطر این که خبر شهادت ایشان را به من داد حال دیگری پیدا کردم و چیزی نفهمیدم. آن لحظه یکی از ناخوشایندترین لحظاتی بود که بر من گذشت. گفتم باور نمی کنم ما دیشب باهم بودیم، عملیاتی هم نبود! گفت: در هر صورت رفت و ما ماندیم. از این که در لحظات شهادت با ایشان نبودم بسیار ناراحت شدم. شاید اگر بیش تر اصرار می کردم می توانستم ایشان را قانع کنم که آن شب با من بماند.
  10. آن چه از حالات روحانی، رویاهای صادقه شهید که مطرح شده بیان نمائید.
    بعد از این که به فردوس آمدم، شهید مردای را تشییع کرده بودند و حدودا تمام مراسم تمام شده بود و این بدان جهت بود که از زمان شهادت وی تا آمدن من به فردوس یک ماه می گذشت. اولین شبی بود که در فردوس بودم. بعد از این که به خواب رفتم مرادی را در خواب دیدم. من در حالی که به محل کار خود می رفتم شهید مرادی را دیدم که در آن طرف خیابان کنار ساختمانی که قبلا مخابرات بود نبش خیابان ایستاده بود در حالی که لباس مشکی بر تن داشت و پیراهن سفیدی را پوشیده بود، متوجه من شد. طبق معمول نگاهش کردم و به حالت سلام سری تکان دادم. غافل از این که او شهید شده بود و در خواب او را می بینم. در هر صورت وقتی نگاهش کردم در همان حالت خواب با خود گفتم: مثل این که آقای مرادی ازدواج کرده چقدر به خودش رسیده است، او که هیچ موقع این قدر تمیز نبوده! این فکر ها را می کردم. در وسط چهارراه که می خواستم از پهلویش عبور کنم لبخندی زد و من هم با خنده جوابش را دادم و رفتم. صبح متوجه شدم که خوابی بیش نبوده و از این که نتوانستم با ایشان صحبت کنم متاسف بودم. این خوابی بود که من دیدم و همیشه آن قیافه ی شاداب و لباس زیبایی که بر تن داشت از یادم نمی رود.

مصاحبه با برادر شهید محمدحسین مرادی(آقای محمدعلی مرادی)
راوی برادر شهید

  1. آیا رفتارش با رفتار دیگر برادران شما تفاوتی داشت؟
    به طور کلی باید بگویم او را به خوبی نمی توان توصیف کرد و هنوز هم گاهی همسایه ها از او صحبت می کنند اشکشان می ریزد. شهید عزیز رفتارش بهتر بود یعنی می توان گفت که سنگین بود و از وقار بالایی برخوردار بود. وی دارای قدرت بدنی بالایی بود. از خصوصیات دیگرش این که سحرخیز بود و صبح زود از خواب بیدار می شد.
  2. به چه چیز ها و افرادی خیلی علاقه داشت؟
    به شنیدن نوارهای مذهبی و به افراد مومن، همچنین به کتاب های دینی به جلسات مذهبی و به بسیج و این جور مسائل علاقه داشت و خیلی اوقات از شدت علاقه به بسیج در آن جا به سر می برد.
  3. چه آرزوها و خواسته هایی داشت؟ بزرگ ترین آروزیش چه بود؟
    بیش تر و شاید تنها آرزویش این بود که دلش می خواست کمک کند به مردم و نیز آرزویش پیروزی اسلام و جنگ و انقلاب بود و با توجه به این که خیلی از اوقات زمزمه ی شهادت بر لب داشت و خیلی اشعاری را زمزمه می کرد که به گونه ای به شهید و شهادت مربوط می شد می توان گفت آروزی بزرگ شهید شهادت بود.
  4. چه شد که به فکر رفتن به جبهه افتاد؟
    چون حضرت امام رهبر انقلاب و بنیان گذار جمهوری اسلامی فرمان جهاد صادر نمودند و نیز می گفت: اسلام نیاز دارد اگر ما نرویم چه کسی می خواهد برود و از ناموس ما دفاع کند.
  5. مختصری راجع به فعالیت های شهید در زمان قبل از انقلاب و بعد از انقلاب توضیح دهید. چه خاطراتی در این خصوص دارید؟
    در زمان انقلاب مانند دیگر مردم شرکت در تظاهرات می کرد و شبانه با شهید میررضوی در پخش اعلامیه همکاری داشت. بعد از انقلاب فعالیت هایش بیش تر در جهت نگهبانی، کارهای فنی بسیج و این گونه موارد بود و نیز مبارزه با مجاهدین خلق(منافقین). شهید نوارهای مذهبی زیادی را تهیه می کرد و خیلی از اوقات این نوارهای مذهبی و نیز نوارهای سخنرانی که آن ها نیز جنبه ی مذهبی داشتند را گوش می داد.
  6. مختصری راجع به نحوه ی رفتارش با پدر و مادرتان توضیح دهید.
    به آن ها احترام می گذاشت. به آن ها علاقه مند بود و فقط به خاطر این که ناراحت و نگران نشوند مساله اعزامش به جبهه را پنهان می کرد و الا در تمام موارد پدر و مادر را بهترین مشاورین خود می دانست و آن ها عزیزترین کسان او بودند. از جبهه که می آمد تا احوال پدر و مادر را نمی پرسید آرام نمی گرفت.
    ۷.چه صحبت ها و توصیه های به شما خواهران و برادران می کرد؟
    می گفت: به پدر و مادر کمک کنید. با توجه به این که اندیشه ای جز جبهه به سر نداشت و همیشه به فکر جبهه بود توصیه اش نیز رفتن به جبهه بود و گرم نگه داشتن سنگرها. از توصیه های دیگرش این که به من می گفت: تو نمی خواهد جبهه بروی من در جبهه بیش تر کارایی دارم تو بهتر است از پدر و مادر به خوبی نگهداری نمایی.
  7. چه خاطرات دیگری از شهید به یاد دارید؟
    در عملیات رمضان که پایش تیر خورده بود حدودا ۴۰ روز در بیمارستان تبریز بستری بود. برای ما تعریف می کرد که ما رفتیم در بین عراقی ها گیر افتادیم. یکی دست و پایش را از دست داد و من تیر به پای چپم خورد. گفتم خدایا گرفتار شدم ۳ کیلومتر خودم را کشاندم و همرزم مجروحم را نیز کشیدم. وقتی عراقی ها راه می رفتند ما را ندیدند. خیلی تشنه بودم رو به قبله کردم و خیلی گریه کردم از خدا کمک طلبیدم. بین خواب و بیداری جوانی آمد گفت: چرا بی تابی می کنی؟ کاسه ی آب دستش بود، گفتم به همرزمم بدهید به او داد و او خورد. دوباره آب کرد و به من داد. گفت: راه را گم کردیم گفت: نه راه شما گم نیست راست بروید صد متر دیگر خود را کشاندم دیدم کنار جاده ی ایرانی های خودمان هستیم و این عجیب بود که ۲۴ ساعت مقاومت کرده بود با آن وضع و پای مجروح و در حالی که خون زیادی از بدنش رفته بود. بعد از این جریان او را به بیمارستان تبریز برده بودند و وقتی هم ما او را دیدیم گفت: پایم وقف امام است!

از خاطرات شهید

خاطرات شهید محمد حسین مرادی
بسم الله الرحمن الرحیم
“نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ”
با سلام و درود بر رهبر کببر انقلاب اسلامی ایران و بر رزمندگان جان بر کف اسلام و شهیدان راه حق و آزادی، دفتر خاطرات خود را از روز اعزام به جبهه تا روزی که زنده هستم می نویسم.

  • مورخ ۲۹/۰۲/۶۱
    صبح زود بود و هنوز تازه از خواب برخاسته بودم که صدای زنگ منزل شنیده شد. من سراسیمه از منزل بیرون آمدم تا به کسی که درب منزل را می کوبد جواب بدهم. دیدم ماشین گشت بسیج درب منزل ایستاده و برادر {…} راننده آن و برادر گلشنی و زراعتی سرنشینان آن بودند.
    بعد از سلام، برادر گلشنی به من گفت که آماده بشود که امروز صبح تا نیم ساعت دیگر اعزام به جبهه داریم. من هم فوری وضو گرفتم و نمازم را خواندم. جوراب ها را پوشیده و بیرون آمدم. خانه ساکم را که روز پیشش آماده کرده بودم برداشته و با پدر و مادرم خداحافظی کردم. آن از این که من درسم را ول کرده بودم و عازم جبهه شده ام خیلی ناراحت شدند ولی من بی خیالش!
    بعد از بیرون رفتن خانه بدون این که با دوستان و برادرانم خداحافظی کنم راهی بسیج شدم. وقتی که به بسیج رسیدم برادران دیگر را هم دیدم که عازم جبهه هستند. همه با روحیه ای قوی و قلبی مالامال کنیه از صدام و صدام یان و دلی آکنده از اندوه و درد عازم مشهد شدم.
    ساعت ۵ صبح بود که از فردوس حرکت کردیم. در بین راه برادران شعار می دادند تا این که خسته شدند. بعد از این که استراحت نمودیم برادر گلشنی چند کلمه ای با ما صحبت نمودند. ساعت ۱۰ صبح بود که به مشهد رسیدیم. سلامی به امام دادیم و به استادیوم تختی رفتیم. در آن جا سازماندهی شدیم و به ما تا صبح روز بعد مرخصی دادند.
    با دیگر برادران از اعزام نیرو بیرون آمدیم و سوار تاکسی شدیم تا درب حرم. من از آن جا از برادران جدا شدم و روانه منزل پسردایی شدم. به خانه پسردایی که رسیدم نبودند و به فردوس رفته بودند. از آن جا برگشتم و راهی عدل خمینی شدم و به ملاقات قاینی نژاد و مزدی و عباسی رفتم. یک ساعتی با آن ها بودم. بعدا خداحافظی کرده
    و روانه جاده {….} شدم. به خانه پسردایی دیگرم رفتم و شب را در آن جا بودم.
  • مورخ ۳۰/۰۱/۶۱
    امروز صبح ساعت ۳۰/۵ از خواب بیدار شدم و نمازم قضا شده است. خیلی ناراحتم و وجدانم هم ناراحت است. با خود گفتم حتما امروز یک ناراحتی برایم پیش می آید ولی بحمدالله به خیر گذشت. از آخر جاده {….} با تاکسی تا میدان شهدا سوار شدم و از آن جا به فلکه سعدآباد آمدم. یک و نیم ساعت روی نرده ها نشستم و منتظر همشهری هایم بودم.
    ساعت ۲۵/۶ دقیقه صبح بود که آمدند. بعد از سلام و صبح به خیر با هم نشستیم و چند دقیقه ای صحبت کردیم تا این که گفتند برادران اعزامی به داخل استادیوم بروند و ما هم رفتیم و به خط شدیم. فرمانده گروهان حاضر غایب نمود و من جزء گروهان دوم بودم که خود را به گروهان یک منتقل کردم. بعد از حاضر غایب کردن لباس و پوتین گرفتیم. پوتینم شماره ۸ بزرگ پا بود که به اندازه گور بچه کوچک است. من پوتین کهنه ام را در پا کردم و آن را در ساک نهادم. بعد از گرفتن لباس چند ساعتی استراحت کردیم و نماز خواندیم که برادر بزم آرا شروع به صحبت نمودند و بعد از صحبت ایشان گروه به گروهان عازم شدیم و سوار اتوبوس واحد شدیم.
    از آن جا به دور {…} گردیدم و یک خداحافظی از ثامن الائمه کردیم و به راه آهن رفتیم. مردم شهیدپرور مشهد یک استقبال گرمی از ما کردند که روحیه مان چند برابر شد. بعدا سوار قطار شدیم و در نیشابور ساعت ۹ شب نماز خواندیم. بعد از خواندن نماز، شام خوردیم و خوابیدیم. مورخ ۳۱/۰۲/۶۱
    قطار هم چنان سر و صداکنان سیاهی شب را می شکافت و رو به مقصد می رفت، همانند کسی که دنبال گمشده ای با شتاب می گردد. قطار هم دست کمی از چنین شخصی نداشت. ساعت ۴ صبح است و برای نماز از خواب پا شده ام. دو رکعت قرض دیروزم را هم ادا کردم و خیالم راحت شده است. بعد از نماز صبح یک ساعتی به خواب رفتم همه بعدا که بیدار شدم با برادرانی که در کوپه ما بودند به گفتگو نشستیم و صبحانه را هم که کره مربا بود آوردند. من که از کره مربا خوشم نمی آمد نان تنهای آن را که نان ماشینی بود خوردم.
    ساعت ۳۰/۱۰ دقیقه بود که به تهران رسیدیم. در تهران یک و نیم ساعتی قطار توقف داشت. در دور میدان راه آهن با برادر علی میربلوک و غلامرضا علمدار و علی طهانی یک گشتی زدیم ناگهان صدای بلندگو به گوش رسید که برادران اعزامی سوار قطار بشوند. من با سایر برادران سوار قطار شدیم. از تهران که بیرون می آمدیم عابرین پباده برای مان دست تکان می داند. چند ساعتی به خوبی در بین برادران آیسکی گذشت و راستی باید اضافه کنم که به جای این که ۸ رکعت نماز بخوام ۴ رکعت باید بخوانیم، بگذریم!
    ساعت ۳۰/۳ دقیقه بعدازظهر است که قطار ۳۰ دقیقه برای نماز در شهر خون و شهادت شهر حزب الله قم نگه داشت. بعد از خواندن نماز سوار قطار شدم و در کوپه خودمان با برادر راجپوت و غلام بازی شروع به صحبت نمودیم و قطار هم همچنان به راه خود ادامه می دهد و درختان و منازل اطراف هم چنان از کنار قطار می گریزند. در ساعت ۹ شب بود که شام خوردیم و در ساعت ۳۰/۹ نماز خواندیم و بعد از ساعت ۳۰/۹ چند دقیقه ای با برادران صحبت کردیم و بعدا خوابیدیم تا فردا صبح. مورخ ۰۱/۰۳/۶۱
    امروز نوزدهمین سالروز تولدم است و از این که تا به حال ۱۹ سال از عمرم به بطالت گذشته خیلی افسوس می خورم. ساعت ۳۰/۵ صبح بود که به اهواز رسیدیم. از قطار پیاده شدیم و همگی به ترتیب گروهان به خط شدیم و بعد از نیم ساعتی توقف هم چنان قطرات ریز باران بر سرمان می ریخت.
    سوار مینی بوس شدیم و روانه پادگان زرهی ۹۲ اهواز شدیم. در تمام نقاط آن تانک هایی به چشم می خورد و توپ های ۱۷۵ خودنمایی می کنند و ارابه جنگی های زمان جنگ جهانی هم برای دکور به چشم می خورد. بعد از این که در یک سالن مستقر شدیم دوباره باز به خط شدیم و فرمانده پایگاه برای مان سخنرانی کرد. بعد از سخنرانی به طرف استخر شنا رفتم نیم ساعتی شنا کردیم و بعد از شنا روانه آسایشگاه شدم و یکی دو ساعتی خوابیدم.
    ساعت ۳۰/۳ بعدازظهر بود که از خواب بیدارمان کردند و گفتند که در مسجد فیلم به نمایش گذاشته خواهد شد. رفتم و فیلمی به عوان عمرمختار به نمایش گذاشته که نسبتا بد نبود و در مسجد برادران سبزواری که دفعه پیش در جبهه با هم بودیم به نام های مهریزی، کرابی، براتی، برغمدی، دورده، عباس افضل آبادی و بیدخوری را دیدم. بعد از اتمام فیلم رفتم وضو گرفتم و نماز خواندم و شام کالباس بود که خوردیم و خوابیدیم.
  • مورخ ۰۲/۰۳/۶۱
    ساعت ۳۰/۴ صبح بود که از خواب برخاستم و نماز خواندم. بعد از نماز یک ساعتی خوابیدم و برای صبحگاه بیدار شدیم و یک ساعتی صبحگاه طول کشید و دویدیم و نرمش هم کردیم و دوباره به آسایشگاه رفتیم. بعد از این که یک ساعتی استراحت کردیم به کلاس امداد رفتیم و در سر کلاس بود که گفتند آماده بشوید که می خواهیم حرکت کنیم. آماده شدیم و ساعت ۳۰/۱۰ بود که اتوبوس ها رسیدند. من با سایر برادران فردوسی با هم سوار شدیم. ماشین هم چنان تند می رفت رو به طرف سوسنگرد. به سوسنگرد که رسیدیم خانه های فروریخته بر اثر خمپاره های مزدوران عراقی به ما حالت تاثر می داد و روحیه برادران را قوی تر می نمود.
    ساعت یک بود که به بستان طریق القدس رسیدیم. در آن جا یکی از برادان فردوس را به نام مدبر دیدم که او
    گروهبان بود. بعد از نماز بود که رفتیم تجهیزات گرفتیم. اسلحه من کلاش بود به شماره ۳۳۶۱. وقتی که تجهیرات را گرفتیم دسته بندی شدیم. من جزء گروهان یک از گردان جندالله شدم و برادران آیسکی از من جدا شدند و به ابوشهاب رفتند.
    ساعت ۳۰/۷ بعدازظهر بود که نماز خواندیم و دوباره به طرف اهواز راه افتادیم. به اهواز که رسیدیم همه پایین آمدیم و گفتند که تا صبح استراحت کنید. تجهیزات را باز کردیم و در لشکر زرهی ۹۲ اهواز در پایگاه تیپ ۲۱ خراسان به استراحت پرداختیم.
  • مورخ ۰۳/۰۲/۶۱
    ساعت ۵/۴ صبح بود که از خواب برخاستم و به میدان صبحگاه رفتم. در آن جا صبحگاه اجرا کردیم و همان جا چایی و صبحانه خوردیم و از آن جا به مسجد برای استراحت آمدیم. نیم ساعتی استراحت کردیم که باز دو مرتبه سوار اتوبوس ها شدیم و روانه خرمشهر. در بین راه جنایاتی را که مزدوران عراق مرتکب شده بودند زیاد بود از جمله ریا راه آهن و تمام ایستگاه های اهواز و خرمشهر را خراب کرده بودند و پادگان حمید را تماما منهدم کرده بودند. بگذریم!
    ساعت ۱۱ بود که به نزدیکی های خرمشهر رسیدیم. ما نیروی کمکی برای فتح خرمشهر بودیم. به خاکریز اول که رسیدیم گفتند بروید جلو. جلو رفتیم و در ۲۰ کیلومتری خرمشهر مستقر شدیم، تجهیزات را باز کرده و در چادرهای پشت خاکریز به استراحت پرداختیم. نماز خواندیم و به خواب رفتیم. هنوز نیم ساعتی نخوابیده بودیم که گفتند خرمشهر آزاد شد و رادیو هم اعلام کرد. تمام نیروهای منطقه از خوشحالی شروع به تیراندازی هوایی کردند و همه از این که خرمشهر آزاد شده بود خوشحال بودند. غروب که شد غذا را آوردند و خوردیم و نماز خواندیم و بعد از نماز فرمانده مان گفت با تجهیزات بخوابید زیرا هر آن امکان رفتن مان است.
    با تجهیزات خوابیدیم.
  • مورخ ۰۴/۰۳/۱۳۶۱
    ساعت ۴۵/۱۲ دقیقه شب بود که ما را از خواب بیدار کردند و تندتند سوار زیل های ارتشی شدیم. بچه ها با خود فکر کرده بودند که حتما عراقی ها پاتک به خرمشهر زده اند ولی همگی ما را بردند به خط دوم یک جبهه دیگر برای پشتیبانی. ساعت ۵/۱ بود که رسیدیم. یک نیم ساعتی گذشت تا از ماشین ها پیاده شدیم و در روی زمین خوابیدیم.
    شب های خوزستان برعکس روزهایش سرد است و فرمانده رفت از قرارگاه کربلایی پتو آورد و ما هم همچنان که روی زمین خوابیده بودیم پتوها را به خود پیچیدیم. ساعت ۵/۴ برای نماز بیدار شدیم و نماز خواندیم و دو مرتبه به خواب رفتیم تا این که صبحانه را که یک عدد بیسکویت بود برای هر نفر، خوردیم. از چای خبری نبود و همگی در چادرها مستقر شدیم. من با یکی از بچه های خرمشهر به نام محمد راجپوت و غلام بازی از مشهد هستم چون از فردس تنها هستم. روزها به کندی می گذرد.
    تا ساعت ۱۲ گذشت تا این که آمدند و گفتند که کی بیسیم چی است؟ من بلند شدم و اسمم را نوشتم تا این که ساعت ۱۱ شب شد که رد به جبهه حرکت کردیم. ساعت ۲ بعد از یک ساعت پیاده روی به جبهه رسیدیم و تا صبح خوابیدیم. صبح هم از خواب پاشدیم و دسته بندی شدیم.
  • مورخ ۱۹/۰۳/۶۱
    امروز صبح هم مانند روزهای دیگر صبح زود نمازم را خواندم و خوابیدم. ساعت ۵/۸ صبح برای صبحانه از خواب بیدار شدم و بعدا به شهر بستان رفتم. در داخل شهر یکی از برادران به نام مالدار گفت که بچه های فردوسی ۵ الی ۶ تا در ستادند. من به ستاد رفتم که عباس آزاد، عزتی، سیف الهی، قیصری را دیدم. آن ها می خواستند مسلح شوند و به ابوشهاب برگردند من تا ساعت یک با آن ها بودم. آن ها مسلح شدند و من هم آمدم به بیرون که مصطفی بنی اسد و حسین رجایی را دیدم. به آن ها گفتم: دیگر با کی هستید؟ گفتند: با ده پاسدار دیگر. من به خانه آن ها رفتم و عباس {….} و دیگرها را دیدم و از آن جا به منزل خودمان رفتم.
    در آن جا گفتند که آماده برای حرکت شوید که من آماده شدم و حرکت کردیم. در بین راه جبهه را پرسیدم که گفتند غرب است. به جبهه که رسیدیم خبری از خمپاره نبود و همه اش تیر مستقیم بود یعنی فاصله این قدر نزدیک بود (۵۰۰ متر) که یکدیگر را می دیدیم. من در سنگر برادران دیگر جا گرفتم و شب را هم نگهبانی دادم. سر نگهبانی که رفتم ناگهان پشه ها همانند چه بگویم به من حمله کردند. به هر کلکی که بود ۵/۲ ساعت نگهبانی دادم و رفتم خوابیدم.
  • مورخ۳۰/۰۳/۶۱
    امروز اولین روزی است که در این سنگر هستم و خبری از آن ندارم. قند و چایی ها نمی دانم کجاست. خوب به هر کلکی بود چایی دم کردم و خوردیم. بعدا به بالای خاکریز رفته تا برای نگهبانی شب زیرنظر بگیریم. یکی دو تیر به سوی مزدوران صدام فرستادم که با کالیبر ۵۰ و … همانند باران بهاری بر سرم گلوله بارید. گلوله ها تند تند از بغل گوشم رد می شد. اسلحه ها را از سوراخی بیرون کرده و جواب به آن ها دادم ولی آن ها ول کن نبودند. من هم خاموش شدم ولی آن ها ادامه دادند تا این که خسته شدند.
    من از خاکریز پایین آمدم که برادر چوبدار و تفقدی را دیدم. آن ها به من گفتند: مگر تو بیسیم چی نیستی؟ گفتم: چرا. بعدا مرا با خودشان به مرکز بردند. به مرکز که رفتم دو تن از بچه های قدیمی را دیدم که هنوز تعویض نشده بودند. با آن ها احوالپرسی کردیم و نشستیم تا این که ظهر شد نماز خواندیم و روانه آبتنی در رودخانه شدیم. در رودخانه یک قایق به گل نشسته بود ما به زحمت آن را درآوردیم و بعدا آبتنی کردیم و بیرون آمدیم. راستی یک ماهی هم برادر تفقدی را زد. به سنگر آمدیم تا این که شب شد.
  • مورخ ۲۲/۰۳/۶۱
    صبح زود از خواب بیدار شدم و نماز را خواندم و خیلی خسته بودم زیرا دیروز هم نخوابیدم. دیشب هم نگهبانی ۵/۳ ساعت داده ام و خیلی خسته ام. من خوابیدم تا ساعت های ۳۰/۱۰ و باز دو مرتبه به کنار بیسیم رفتم و شروع به مطالعه کردم تا این که نماز ظهر را خوانده و برای درست کردن بیسیم به واحد ۲ رفتم. شب شد و گلوله های عراقی و … همانند تکه ای از آتش در آسمان می چرخید و به خاکریز می خورد و کمانه می کرد.
    ترافیک گلوله ها در آسمان به قدری زیاد بود که همانند این است که یک مشت یا یک سطل دانه انار را به آسمان بریزی و صدای خودروهای عراقی به وضوح شنیده می شود و در ۵۰۰ متری ما هستند و بعضی از آن ها که دورتر هستند با چراغ روشن حرکت می کنند و بچه ها هم با کالیبر و کلاش و تیربار و سیمینوف به طرف آن ها تیراندازی می کنند راستی سیمینوف اسلحه ای است که دوربین دار است و بردش خیلی زیاد و دوربین اعلائی دارد و خشاب ۱۰ تایی می خورد و خیلی خوب است.
  • مورخ ۲۳/۰۳/۶۱
    صبح زود است. دیشب پشه ها نگذاشتند بخوابم. خیلی اذیت کردند و الان هم همه جای بدنم خارش می دهد. دستم را که می خارانم نوبت پا می شود و از پا نوبت گردن و صورت و همین طور به ترتیب گرفته. نمازم را خواندم و یک دوری به اطراف زدم و سیم خمپاره را هم رفتم درست کردم.
    امروز عراقی ها خیلی وضع خراب کردند و در ظهر تند تند شروع به تیراندازی کردند و به حد زیاد آرپی چی به طرف مان زدند و توپ زمانی زدند و خیلی ما را زیر آتش قرار دادند. بچه ها هم جواب شان را دادند و با روحیه ای قوی به طرف آنان آتش گشودند. هیچ کسی نمی توانست سرش را از سنگر بیرون بیاورد. وضع خراب بود و بحمدالله که به خیر گذشت و کسی زخمی نشد فقط گلوله کالیبر به گردن یکی از بچه ها خورده بود ولی برد آخرش بوده و کاری نشد.
  • مورخ ۲۵/۰۳/۶۱
    صبح است. امروز پشه ها کمتر شده اند نه این که تمام شده بلکه پست شان تمام شده و پست مگس هایند. امروز صبح مرخصی برای بستان گرفنم. به بستان که رفتم کسی را از فردوس ندیدم. یک ساعتی صبر کردم کنار حسینیه بستان که صالح پور آمد و یک دوری زدیم و مدبر را دیدیم و بعدا هم با حسینیان از فتح آباد احوالپرسی کردیم و من به صالح پور گفتم: به سوسنگرد نمی آیی؟ که گفت: چرا می آیم.
    با هم سوار یک تویوتا شدیم و به سوسنگرد رفتیم سوسنگرد شهری است بین بستان و اهواز که سند جنایات صدام به خوبی دیده می شود و تمام ساختمان های آن لوکس بوده و صدام وسایل مروم را برده و خراب نموده است. منبع آب بزرگی داشته که خراب کرده و یک پل بزرگی داشته که خراب کرده و شهر را به ویرانه ای تبدیل کرده و فقط چند ساختمان سالم است که شهربانی و جهاد خراسان و سپاه سوسنگرد و چند نهاد انقلابی و چند سازمان مستقر است و مردم عادی دیده نمی شوند.
    اهواز دارای دو فلکه است که در قدیم ظاهرا نخل های بلند داشته که همه آن ها طعمه حریق صدام شده. یک دستگاه تصفیه آب شهر که از رودخانه آب را می گیرد و تصفیه می کند هم دارد. در پهلوی فلکه اول که از بستان وارد شهر می شوی یک کافه صلواتی بازاریان {…} دایر کرده اند که صبحانه، ناهار، شام رزمندگان که به مرخصی به آن جا می آیند می دهند و خیلی هم کارکنان شان مردمانی خوب و خوش برخورد هستند. با آن که همیشه شلوغ است و جای سوزن انداختن نیست آن ها ناراحت نمی شوند و در آن ها هم دو بشکه دارد پر از شربت که برای رفع تشنگی گذاشته اند و واقعا یک کاری است خیلی خوب که همه از آن راضی هستند.
    من و صالح پور به آن جا رفتیم و ناهار را که گوجه و خیار و پیاز بود خوردیم و از آن جا یک دوری داخل شهر زدیم. یکی به ما گفت برویم تلفن بزنیم و من هم با صالح پور رفتم تلفن بزنم نوبت گرفتم و به منزل آقای ملک تلفن زدم و بعدا سوار مینی بوس شدم و به بستان آمدم و در بستان هروی و … از آیسک را دیدم و عربی هم زخمی شده بود و با {….} به فردوس می خواست بیاید. عربی مسئول خط ابوشهاب از آیسک است.
  • مورخ ۲۶/۰۳/۶۱
    امروز صبح هم پاس آخر بودم و بد خوابیدم. نمازم را که خواندم پشت بیسیم رفتم تا این که پستم تمام شد. بعدا صبحانه خوردم که گفتند ارتباط دیده بانی و واحد یک قطع شده است چون دیشب بولدوزر دو تا آمده بودند برای درست کردن خاکریز که بر روی سیم های ما رفته بودند و آن ها را تکه تکه کرده بودند.
    دو ساعت در زیر آفتاب داغ درگیر واحد یک بودم و از آن جا به دیده بانی رفتم. صالح پور هم در آن جا بود که دیداری با هم کردیم که باز تلفن زدند که واحد یک خراب است و دو مرتبه آمدم و یک تکه سیم آن را که خراب بود عوض کروم که خوب شد. بعدا به سنگرم آمدم و از آن جا لباس هایم را بیرون آوردم و شستم و خودم هم به رودخانه رفتم و آب تنی کردم و بعدا آن ها را داخل کوله گذاشتم.
    امروز که سیم ها را درست می کردم آتش دشمن خیلی شدید بود و چند تا گلوله در نزدیکی من در نیم متری و یک متری من خورد و خیلی زیاد می زدند که توپخانه شروع به کار کرد و ساکت شدند ولی نیروهای ما هم چنان به کار خود ادامه دادند.
  • مورخ ۲۷/۰۳/۶۱
    صبح زود است و نمازم را در مسجد خواندم و همان جا خوابیدم. ساعت ۷ بود که یکی از برادران مرا برای چایی و صبحانه بیدار کرد و من بیدار شدم و چایی خوردم. امروز روز تعویض خط است و گروهان یک برای استراحت می رود و گروهان سه به جایش در خط می ماند. ما هم که با کمبود پرسنل مخابرات مواجه بودیم با برادر تفقدی برخاسته و به خط رفتیم و سه نفر بسیم چی را به هزاران کلک از فرماندهان شان گرفتیم و از آن جا من به مدرسه رفتم تا این سه نفر را در مخایرات مدرسه بگذارم و سه نفر قدیمی را به خط بیاورم و ضمنا دهنی تلفن مدرسه هم خراب بود و من یک دهنی دیگر گذاشتم ولی او هم کار نکرد و به خط آمدم.
    از آن جایی که خیلی گرسنه ام بود ناهار را خوردم و نماز خواندم و با دو سه برادر دیگر برای آبتنی به رودخانه رفتیم. آبتنی که کردم یکی از برادران دیگر گفت که برویم ماهی بگیریم که تا پایین رودخانه رفتیم و تور انداختیم ولی ماهی نگرفتیم.
  • مورخ ۲۹/۰۳/۶۱
    امروز صبح که از خواب برخاستم نمازم را که خواندم به بچه ها گفتم که من به مرخصی می خواهم بروم که گفتند برو. ولی وقتی که خواستم بروم یکی گفت: اگر کار واجبی نداری من می خواهم بروم تلفن بزنم. من هم گفتم: تو برو. او به مرخصی رفت و من هم در کنار بیسیم نشستم تا ببینم چه پیش می آید. {…..} رفته بود جواد چوبدار هم خط دو رفت که تعمیر بکند و قاسم هم به مرخصی رفته بود و من تنهای تنها ماندم تا این که ساعت یازده بچه ها همگی جمع شدند و ناهار را خوردیم و نماز که خوانده شد به آب تنی در رودخانه رفتم. یک ساعتی گذشت تا این که من به سنگر آمدم و از آن جا گفتم که می خواهم به جای همشهری هایم بروم و به خط رفتم.

نامه های شهید محمدحسین مرادی
نامه شهید محمد حسین مرادی به برادرش
حضور محترم برادر عزیزم محمدعلی مرادی سلام. پس از عرض سلام امیدوارم که حال تان خوب و خوش بوده باشد و هیچ گونه کدورتی نداشته باشید و اگر احوال برادر کوچک خود محمدحسین را خواسته باشید کدورتی نیست جز دوری شما که آن هم به زودی زود و عنایت خاص خداوند برطرف می شود.
باری عرض می شود که برادر جان من در تاریخ ۱۰/۱۲/۶۴ از مشهد اعزام به جبهه شدم و امروز که نامه را می نویسم در اهواز هستم در همان جای قبلی و خیلی هم خوب هستم و خوش می گذرد. در ضمن من از شهر برای تان یک نامه نوشته ام و امیدوارم که به شما رسیده باشد. برادر جان اگر اوضاع این جا را خواسته باشید خیلی خوب است و هوایش معتدل و خوب است. مجددا خدمت شما و ریحانه سلام زیاد می رسانم. فاطمه و هادی را از قول من دیده بوسی نمایید. در ضمن اگر عکس از هر دوی آن ها داشتید که پهلوی هم باشند یک عدد برایم بفرستید.
خدمت پرویز آقا هم سلام زیاد دارم. خدمت آقا رضا هم با خانواده سلام دارم. خدمت آقای رمضانی با خانواده سلام زیاد می رسانم. در ضمن اگر به فردوس رفتید بابا و ننه را بگویید که ناراحت نباشند چون من حالم خیلی خوب است و مدت مأموریتم {….} روز است و تا چشم برهم زنی تمام می شود.
دیگر وقت عزیز شما را نمی گیرم. به امید دیدار. در ضمن اگر یک {….} کوچک شماره ۳۹ برایم بگیرید تا ننه با نخ باریک تمیز آن را ببافد خیلی ممنون می شوم. راستی اگر آدرس دقیق تر دارید برایم بنویسید.
محمدحسین مرادی

اطلاعات بیشتر

مقالات مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا